مرده‌شور ببردش   
سلام ... هفت‌سنگ ششم و متن من آمده‌اند .
*
*
*************************************************************************************

الهي مرده‌شور ببردش ؛ ايکبيري ، انگار همين الان خودش سنگ لحدشو برداشته و تشريف آورده اين دنيا ... با اون چشماي سبزش که عين وزغ مي‌مونه ، هي نيگا مي‌کنه و دستور صادر مي‌کنه .
ما از روز اول هم تيکه‌ي هم نبوديم . هي به بابام گفتم اينو ، ولي اون لج کرد ، گفت يا اين يا هيچ خر ديگه‌اي ... منم از ترس آبروم شوور کردم ؛ که فردا نيان بگن دختره لابد عيب و علتي داشته که ترشيده مونده ؛ من همين الانشم مدعي‌ام که زن نبايست جووني‌شو با شوور کردن حروم کنه ؛ طرف اصلا نمي‌دونست فمينيسمو با چه کافي مي‌نويسن ، هي مي‌فرمود من ال مي‌کنم و بل مي‌کنم ، من معتقدم زن و مرد با هم حقوق کاملا مساوي دارن ، حتي گاهي خانوما لطيف‌تر و پاک‌تر از آقايون هستن ... خرم کرد ، مرتيکه‌ي متحجر . دو روز از برگشتنمون از ماه‌عسل نگذشته بود که ديگه ظرف نشست که نشست . خاک‌ بر سر مردسالار بي‌آبرو ، جلوي نرگس اقدس خانوم‌اينا و اون خارشوور چلغوزش ، منو کرد سکه‌ي يه پول ؛ هر چي گفتم پاشو دو تا چايي بريز بيار ، شونه‌هاشو واسه‌م بالا انداخت . سنتي ديوونه ، فکر کرده منم عين ننه‌شم که وقتي آقاش پس افتاد ، ديگه شوور نکرد ... تا اين تفکرات پست و قديمي هست ، تا ما زنها خودمون خودمونو کوچيک مي‌کنيم ، وضع همينه و ما ذليل و عبيد اين مرداي گردن‌کلفتيم ... مرتيکه‌ي لاغر جلمبر ، عرضه نداشت دوساعت تو هفته بره کلاس بدن‌سازي ، که لااقل آدم حالش از ريختش به هم نخوره ؛ همه‌ش سرما مي‌خورد و آب دماغش آويزون بود ... روز اول هم چشمام کور شد و کاپشن چرم گرونش خرم کرد که بله رو گفتم ؛ زبونت مي‌سوخت الهي ... الهي خودم خاک رو سرش بريزم تو قبر ، خدا کنه مثل سگ ولگرد تو خرابه‌ها سربه‌نيست شه ... خدا کنه خودم جون کندنشو ببينم ؛ اوا ناهيد جون ! چايي‌ت يخ کرد ، تو رو خدا بده ببرم عوضش کنم ... .
لینک
   قربانم‌ رفت‌ و رفت !   
سلام .
*
نگراني ندارد ؛ مادر گرامي مختصري مريض بوده ؛ مختصري بستري شد و جراحي مختصري داشت ؛ الان هم مختصري توي خانه خوابيده ؛ من هم مختصري تنها مانده‌ام و مختصري کار خانه ؛ مختصري هم امتحان داشته‌ام که دوتاشان را مختصري به گل (!) کشيده‌ام و براي بقيه هم مختصري هيچ نخوانده‌ا‌م .
خوب مي‌شوم ؛ اين که گريه ندارد !
*
- زنگ زد ؛ گفتم چه خبر ؟ گفت خواهر کوچکت بي‌تابي نمي‌کند ؟ گفتم نه زياد . چه خبر ؟ گفت‌ خداحافظ‌ .
- زنگ زد ؛ گفت چه خبر ؟ گفتم رعيت شکمش سير است و بند تنبانش سفت و خيال دزدي هم به سر بي‌شعورش خطور نمي‌کند و آسوده بخواب که لااقل تو در امن و اماني . گفت ديگر مثل هميشه نمي‌خنداني‌مان ، صدايت بوي مرگ مي‌دهد ... گفتم تو نگران نباش عزيز ! تحملم کن ، تا توانستم خودم را جمع کنم ، دوباره مي‌آيم و برايت دلقک‌بازي درمي‌آورم تا بخندي ... نمي‌دانم چرا گوشي را کوبيد روي تلفنش و گريخت ؟!
- زنگ زد ؛ گفت بي‌خود مي‌کني امروز نيايي ، فلاني هست و فلاني و فلاني هم مي‌آيند ... گفتم اگر بتوانم ، چشم ! اما بايد بابازرگم ظرف‌ها را بشويد و نانواي سر خيابان‌ ، اتاق‌هاي پايين را جارو کند تا که مهمان‌ها نفهمند که تو در خانه‌ي مايي ! گفت مي‌دانم که مي‌آيي ، پس فعلا خداحافظ ... گفتم مي‌آيم ، اما نه خودم ؛ دلم ساعت ۴:۳۰ مي‌آيد و بالاي آکواريوم مي‌ماند و همه‌تان را نگاه مي‌کند ؛ چشم بچرخاني مي‌بيني‌اش !
- زنگ زد ؛ گفت سلام داداش گلم ... گفتم سلام ، خوش گذشت ؟ گفت بله ، جاي تو خالي بود ؛ گفتم حتما نبوده ، مگر دلم نيامد ؟! ... حرف را عوض کرديم ... گوشي را که گذاشتم ، دوباره گفتم هنوز يکي از خواهرها و برادرهاي خوبم به يادم هست ؛ روزگار آن‌قدرها هم ميان جفنگيات بسته‌بندي نشده که فقط صادرش کنند به مملکت دل‌خوش‌ها ... باز گفتم مگر تنها تو مشکل داري که مدعي هستي و متوقع ؟! رفتم و مردم !
- زنگ زد ؛ گفت خوبيدي ؟ گفتم بد نيستم‌ . گفت قربانت بروم ... قربانم‌ رفت‌ و رفت !
*
نگرانی ندارد ؛ جایش زود خوب می شود !
*
حالا یکی برای من و دعاکننده‌ام دعا کند !
لینک
   دلبندم آن پیمان گسل ، منظور چشم ، آرام دل ...   
سلام .
*
وبلاگ مربوطه تا اطلاع ثانوی ، به علت نبود حس و حوصله ، و بود (!) امتحان و نبود ويندوز بی‌ويروس ، و تعميرات اساسی ... تعطيل می‌باشد .
لطفا فعلا - سوال نفرمایید .
*
غافل مباش ار عاقلی ، درياب اگر صاحب‌دلی
باشد که نتوان يافتن ديگر چنين ايام را ...

شعر بالا هيچ ربطی به ايام کنونی امتحانات ندارد .
*
باید مادرم را وادار کنم که سرعت دعا کردنش را زیادتر کند ؛ بروم !
لینک
   هوو   
سلام . هفت‌سنگ پنجم هم رسید ؛ مطلب من هم !
===================================================================================

صد در صد همين‌طور بوده ؛ هر که هر چه به عرضتان رسانده ، يا آروغ‌هاي مغرضانه بوده ، يا توهمات احمقانه ... بله ؟! نه‌خير ! من هنوز هم عاشق شما هستم ؛ منتهي مختصري جلوه‌ي اين عشق تفاوت کرده . البته اين از باب احتياط است ... اگر نه من و شما را چه التفاتي است مگر به جماعت اراذل ، عزيز ؟! احتياطا بايد به عرض برسانم که از روز اولي که آن بزغاله‌ي مدعي روشنفکري را ديدم که دور و بر حضرت‌عالي مي‌پلکد ، مي‌دانستم آويزان شماست ؛ هي آمد به زبانم که بگويم اين مردک ، قصد و غرضش چيز ديگري است ... باز گفتم مرا چه به اتهام به ديگران ... ولي من از همان ابتدا مي‌دانستم اين کره‌بز - ببخشيد ! من عصباني که مي‌شوم ، غيرتي که مي‌شوم ، بي‌ادب مي‌شوم - بله ، اين کره‌بز قصد و غرض و مرضش چيز ديگري بود؛ بر خلاف من که سيرت شما ، رفتار محترمانه و باوقارتان عاشقم کرده و شيداي خنده‌هاي مليح و متينتان شده‌ام ، اين نکبت حداقل چشم به اموال حضرت ابوي‌تان دارد . با گوش‌هاي خودم شنيده‌ام که مي‌گفت فلاني - يعني سرکار عليه - با او توي راهرو چند بار خنديده‌ايد ... من مي‌دانستم شان شما بالاتر از اين رفتارهاي لمپن و سبک‌سرانه است ، ولي چه کنم که اگر حيثيت شما وسط نبود ، دندان‌هاي رذلش را مي‌ريختم کف زمين ... بله ! احسنت ! همين ذکاوتتان ما را بي‌چاره کرده ! اين مردک شياد ، هر چه ادعا مي‌کند ، از سر تفکرات پست و متحجرانه‌اش است ؛ همين‌ها با حکومت دستشان توي يک کاسه است ؛ نان دولت که بهشان مزه مي‌کند ، هر لگدي را چموشانه به هر طرفي پرتاب مي‌کنند ... بله ! همين مردک چارلز غلامحسين بي‌همه‌چيز ، هر چه توي مجله‌شان مي‌نوشت ، همه براي اغفال شما بود ، اگر نه اين بي‌سواد را چه به مطالب تئوريک بودار سياسي ... .
*
آخيش ! يک رقيب عشقي ديگر را له کردم ؛ ولي اين يکي بد هوويي بود ، پدرسوخته .

لینک
   پدر قاطر !   
سلام .
*
آه ! تمام شد ؛ عجب مشتی به سندان کوبیدیم و چه فریبی خورده بودیم ! جهنم بی عاری هم عجب گرمایی دارد !
وقتی نمی‌خواهد مثل تو فکر کند ، کجای وجدانت درد گرفته که بی‌خود مشت‌های شاعرانه و پدرانه می‌فرستی ؟!
تمامش کردم ... دغدغه‌ي بعد ، لطفا !
*
مسعود بهنود این روزها حرف‌های عریان‌تر و صریح‌تر – و البته زیباتری - می‌زند ؛ گمان نمی‌کنم این بهنود فعلا بتواند به ایران بازگردد !
*
یادم رفت زیر موضوع قبل ، بنویسم « ادامه دارد » ... نه متن من ، که این جنتلمن‌های عزیز ، حالا حالاها خواهند بود ؛ منتهی نمی‌دانم چرا فضای نفس بیشتر آدم‌ها را تنگ و بدبو کرده‌اند ، این عزیزان . البته اين احتمال هم هست که بيشتر مردم عقده‌اي و بي‌شعور باشند .
*
عبید زاکانی می‌گوید :
قاطر را گفتند پدرت کیست ؟ گفت مرا دایی اسب باشد .
لینک
   یادداشت‌های یک عدد جنتلمن واقعی (1)   
شنبه
الان ، دقیقا 72 ساعت از لحظه‌ای که حس کردم دیگه یه جنتلمن واقعی شدم ، می‌گذره . توی این سه روز ، واقعا دنیا برام یه رنگ تازه پیدا کرده . « تانیا » ، دیشب توی چت بهم می‌گفت : « عزیزم ! من حس می‌کنم خیلی فرق کردی ؛ تازگیا یه جور دیگه سلام می‌کنی . ادوکلنت هم خیلی ملایمتر شده ... خبریه ؟! » . خدای من ! تانیا جانم هم فهمیده که من دیگه یه موجود جدید شدم . روز به روز بیشتر مزه جنتلمن شدن زیر دندونم میاد ؛ باید یه فکر اساسی بکنم . کفشامو بیست دقیقه با پارچه ساییدم ، تا برق بیفتن ... خط اتوی شلوارمو هم تیزتر از همیشه کردم . خداییش جنتلمن بودن باحاله ، ولی دردسرای اینجوری هم داره . دادم خط ریشم رو گوشه‌هاشو گرد کنن تا تاثیر بصری بیشتری روی اطرافیانم بذاره .
یعنی تانیا جونم منو حالا بیشتر دوست داره ؟!

یکشنبه
اه اه اه ... کثافت عوضی ! این مرتیکه بی شعور بی ادب ، تو این فیلم جدیدش ، خودش و این همه آدم محترم مثل منو مچل گیر آورده ؛ توی اون صحنه‌ای که « ژان » ، میاد و عین این داهاتیای امل خاک بر سر ، گیلاسشو هورت می‌کشه ، آدم عقش می‌گیره . سپردم برام سه چهار تا فیلم کلاسیک بیارن ، بلکه بشه از اونا یه آداب و رسومی یاد گرفت .
عصری ، خسته و کوفته اومدم خونه . تشنه بودم ؛ یه بطر عرق بیدمشک (!) و یه کاسه بزرگ ماست و خیارو رفتم بالا ... جیگرم حال اومد . این تانیای لجن ، وسط جنگل قالم گذاشت . دعوامون شد سر این که کی اول بر بزنه ... اگه دوباره ببینمش ، یه چک می‌خوابونم تو گوشش ، تا چشاش چپ شه . آی-دیش رو هم حذف کردم که دیگه ریختشو نبینم .
من همیشه از دخترا بدم میومد . حالا هم که این عوضی خودشو نشون داده ، دیگه متنفر شدم ، اساسی ... نکبت .

دوشنبه
بی شعور داهاتی ، توی چت صد بار پی-ام زد ، محل سگ بهش نذاشتم ؛ منت‌کشی می کنه ، بچه پررو ... من احترامم بالاتر از اینه که به این آشغالدونی‌ها جواب بدم . اینا ، همه‌شون فقط به درد این می‌خورن که توشون فین کنی و بندازی‌شون تو آشغالی تا سگا بوشون کنن ... یه حالی ازش بگیرم که حظ کنه . می‌دم پاپا از شرکت عین یه گربه ولگرد بندازدش بیرون .
با « اسی » رفتیم کافی شاپ ؛ به تموم گارسونا و دربونایی که جلوم اومدن و بهم تعظیم کردن ، انعامای کت و کلفت دادم . چقدر آدم احساس بزرگی و غرور می‌کنه ، وقتی این بدبخت بیچاره‌ها میان جلوش تا کمر خم می‌شن . این قدر حالم از دست اون نکبت خراب بود که نتونستم بیشتر از یه گاز از دلقک‌برگرمو بخورم ... اسی دادش به سگش ، سگه هی زوزه میومد . گفتم آخه احمق ! سگ برگر می‌خوره ؟!
یه جیگری اون‌ور بود شبیه تانیا . رفتیم مخشو بزنیم ، بی انصاف پا نداد – ولی می‌دونم عشوه می‌کرد . عاشقم شده بود ... گارسون درازه می‌گفت پاتوق هرروزش این جاس ... همچین خرش کنم که خودش نفهمه ؛ دو بار که ببینه چه‌جوری چپ و راست سینه مو جلو میدم و با صدای بلند به هر خری اورد و انعام میدم ، یواش یواش نرم می‌شه .

شنبه
...
بعد از یه فعالیت بدنی دلچسب ، حموم خیلی دلچسب‌تر می‌شه ... باید یه نیم‌ساعتی هم برای سشوار وقت بذارم ؛ امروز چندجا باید برم .

لینک
   کسي بلد است دعا کند ؟   
سلام .
*
عجب دربه‌دري بي‌ سر و تهي دارد اين ايام جگرسوز امتحان ! نامرد مي‌آيد و آتش مي‌زند ، نه مي‌تواني به حساب نياوري‌اش ، نه حوصله‌ي حلواحلوا کردنش را داري ... بعد ، تو مي‌ماني و يک مشت ديوار فتح‌ نشده (!) ، که بدجوري بيخ ريشت مي‌مانند و بلد نيستي از‌ آن‌ها بگذري ... . بايد فکري کرد ؛ امروز بشريت نيازمند يک انقلاب فکري است ! ما داريم درد مي‌کشيم ؛ ما دردمند شده‌ايم ، گويا ... ( به گمانم ، وقت آن شده که تئوري انقلابم را ارايه کنم ؛ حيف که هنوز نمي‌دانم آدم‌هاي انقلابي دردمند ، معمولا اول کجايشان درد مي‌گيرد ، که انقلاب مي‌کنند ؟! )
*
وبلاگ‌ها و سايت‌هاي جديد دارند سبز مي‌شوند ؛ سايت دانشجويان ايران ، که به گمان من ، هنوز تبليغاتي نکرده و بايد فکري به حال خويش کند ، لطف کرده و به وبلاگ درب و داغان ما هم لينک‌ داده ... خداوند متعال خودش رحم کند ؛ در اين مملکتي که « دانشجو » براي بعضي‌ها فحش است ، اين‌ها تازه دانشجو بودنشان را علم کرده‌اند ! اما ، فارغ از دغدغه‌هاي جدي و شوخي ، ممنون رفقاي گل و گلابم هستم و آرزومند بقاي منطقي‌ و مفيدشان در اين آشفته‌بازار فعلا مبارک مجازي .
احسان عزيز هم وبلاگ شخصي‌اش را به راه انداخته ؛ دوست هم‌سن و سالي که من درس‌هاي زندگي و تکه‌هاي طنز نابي را از او فرا گرفته‌ام ... احسان ، مدت زيادي است در « بچه‌ها گل‌آقا » از اعضاي تحريريه است و نشريه‌ي حرفه‌اي « آينده‌سازان » را نيز صفحه‌آرايي مي‌کند - و گاهي هم پر مي‌کند !!!
*
کسي بلد است دعا کند ، يا لااقل به مادرش بسپارد که براي من دعا کند ؟ اوضاع درسي گلوي مبارک را مي‌آزارد ... کسي بلد است دعا کند ؟!

لینک
   برای حسن جانم   
سلام حسن جان .
اميدوارم که حالت خوب باشد و دلت درد نگرفته باشد . راستي ، سرما که نخورده‌اي ، هان ؟! هرهرهر ... اگر خورده‌اي ، برو دکتر ، ترسو ، تا آمپول به آنجايت بزند و خوب بشوي . چون قرص به همه آن هيکل گنده‌ات نمي‌رسد .
اينجا هوا خيلي سرد است و دارد هي برف مي‌آيد . يادت هست که چقدر پارسال برف آمد ؟ با هم رفتيم توي زمين خالي کنار مغازه « جعفر سوپري » که آدم برفي درست کنيم . آنقدر داد و بيداد کرديم که جعفر سوپري آمد و با چوبش افتاد دنبالمان ، بعد به آقاجان‌هايمان فحش‌هاي بد داد ... بعد تو با سنگ زدي شيشه‌ي پلاستيکي تابلوي فيس و افاده‌اي‌ش را شکستي . يادت هست که آقاجان‌هايمان چقدر ما را کتک زدند و گفتند غلط کرديد ما را انداختيد توي خرج ؟
ديروز با آقاجانم رفتيم يک جايي که بهش مي‌گويند پيس اسکي . آنقدر روي کوه برف آمده بود که نگو ... کوه بالاي شهر را مي‌گويم ، ها ! نه اين کوه بي‌بي‌ شهربانو را ، ابله ! رفتيم ببينيم اسکي را چطور مي‌کنند . بعد رفتيم يارويي که چوب دراز اسکي مي‌داد کرايه ، به آقاجانم گفت مي‌شود {...}هزار تومان ... آقاجانم زير لب يک چيزهايي شبيه فحش داد . من بغض کردم ، آقاجانم برايم يک تيوپ کرايه کرد ، اين هوا . تيوپش خيلي نو بود ، مثل تيوپ تريلي باباي تقي درازه ... خلاصه آقاجانم من را از بالاي بلندي هل داد پايين ، توي راه خوردم به يکي از اين آدم‌بزرگ‌ها که از آن چوب درازها داشت ، به من گفت هوي يابو ! آقاجانم آمد بزند زير گوشش ، باباي آن يارو آمد ، آقاجانم عذرخواهي کرد .
خلاصه خيلي خوش گذشت ؛ اين بار که آمدي ، با هم مي‌رويم همان تيوپ نو را کرايه مي‌کنيم - آقاجانم مي‌گفت اين چوب درازها خطرناکند ، اگر آدم کرايه‌شان کند ، مي‌خورد زمين ، چشمهاش کور مي‌شود .
تا برف امسال آب نشده ، بيا ... قربانت برم : دوستت دارم . امضا : سيا
لینک
   سلام !   
سلام .
*
برگشتم ؛ نرفته بودم جایی که بازگشتی باشد ، با این ناله‌های دوباره‌ام ! تنها به لاک خودم فرو رفته بودم – نگران نباشید ؛ دردی ندارد ؛ مانده جای زخم ، که به زودی خوب می شود ! فعلا دروازه‌ي هزار قفل ذهن مرا ، این « خود » از خود بی خود شده هم نمی‌تواند بگشاید ؛ دعا کنید که ناله‌ها را بتوانم کنترل کنم !
*
این چند روز ، رفقایی به عرصه‌ي وبلاگ‌نویسی وارد شده‌اند که اگر همت کنند ، خواندنی و ماندگار خواهند نوشت ؛ مخصوصا این دوست از برادر نزدیک‌ترم امیر اسماعیلی ، با این وبلاگش که شده به نام زندگی و فرزند مشترکمان (!) ، ترب ! دیگری هم امیرحسین ایماغیان است ، که بی انصاف تا به حال نوشته‌هایش را نمی داد بخوانیم ، اما حالا در معرض عموم گذاشته !
مفت است دیگر ! رفقا بیایند که صاحب‌ها رها کرده‌اند بهشت عمومی پرشین بلاگ را ... فقط نمی‌دانم چرا گاهی زبانم لال ، شبهه‌ی سانسور و کنترل به بینی‌مان (!) می‌رسد ؛ ثبت وبلاگ و – به قول برادران الوات ! - « دیدن دم » مدیر محترم فلان بخش ، بوهای خوبی ندارد !
*
امروز می‌خواهم کتابی را معرفی - و نه نقد ! - کنم که پس از مدت‌ها مزه‌ي طنزی بکر و عالی را به من چشاند ؛ آز آن طنزها که هم ذهنت را قلقلک می‌دهند ، هم ته دلت را :

چنین کنند بزرگان / نوشته‌ي ویل کاپی / ترجمه‌ي نجف دریابندری
موضوع کتاب ، طرح داستان‌وار تاریخ ، با توجه به شخصیت‌های معروف و تاثیرگذار در آن است ؛ شخصیت‌هایی چون اسکندر مقدونی ، آتیلا ، پطر کبیر ، شارلمانی ، کلئوپاترا و ... که بر حسب تصادف (!) ، همگی آدم‌هایی کبیر بوده‌اند ، آن قدر کبیر که آدم‌کشی‌ها و جنایات خالصانه‌ي آنان را تاریخ نتوانسته پنهان کند ! به قول خود کتاب ، که در معرفی اسکندر می‌نویسد : این اسکندر به اسکندر کبیر معروف است ، چون بیش از سایر اسکندرها ، و در حقیقت بیش از سایر آدم‌های زمان خودش ، و بیش از بسیاری از آدم‌های مهم زمان‌های دیگر ، آدم کشته است !کتاب ، با نثری روان ، که یاری هوشمندانه‌ي دریابندری را قابل احترام می‌نمایاند - به ویژه آن که پاورقی‌های کتاب را طوری نوشته که طنز شیرین را شیرین‌تر می‌کند - تاریخ خنده‌ها و گریه‌های آدمیان پیشین را به گونه‌ای به تصویر کشیده ، که مشخص می‌کند سعی نویسنده به جای نمایاندن صرفا داستانی قصه‌ي رنج‌ها و بلاهت‌های بزرگان کوتوله ، در این بوده که چیزهایی را مطرح کند که از چارچوب زمان بیرون‌اند ؛ من گمان نمی‌کنم زبانی بهتر از زبان طنز برای عبرت گرفتن از آن همه درس تجربه شده پیدا شود .
بهتر است حرفم را با متنی از همین کتاب ، که در ادامه‌ي معرفی اسکندر آمده ، تمام کنم :
این آدم‌ها را اسکندر ظاهرا برای این می‌کشت که می‌خواست تمدن یونانی را به آن‌ها یاد بدهد . یعنی اسکندر سعی می‌کرد که تمدن یونانی را به آدم‌های یونانی و غیریونانی یاد بدهد ، و در نتیجه‌ي این جریان ، عده‌ای کشته می‌شدند .البته خود اسکندر ، نه یونانی بود و نه متمدن ... .
لینک
   خفه شو ، عزيزم !   
سلام .
*
وقتي آمدم ، قرار نبود اين همه دربه‌دري نصيبم شود ؛
قرار بود بمانم در اين دير خراب‌آباد ... اما ديگر بي‌خوابي توي برنامه‌مان نبود ؛
گندم را که خورد ، زد و ما را آواره کرد ؛
با تيپا ، خودش و نسل‌هاي بي‌نواي بعدش را از « مينو » انداختند بيرون ...
- آواره شدي ، بدبخت !
...
وقتي پايين آمدم ، گفتي : بمان و عاشق شو !
گفتم : ما که عاشق توايم ، چه بخواهيم و چه نخواهيم ...
گفتي : خفه شو ، عزيزم !
گفتم : آ آ ه ... هر چه خالق‌مان بگويد !
- خفه شدي !
...
آهاي خالق !
عصباني‌ام ... از تو شاکي‌ام ؛
هر وقت از کسي شاکي مي‌شدم ، مي‌آمدم پيش تو ...
چيزهايي هست که بايد در گوش خودت بگويم ؛
تو که ما را مي‌شناختي ، چرا عاشقمان کردي ؟
امتحان بود ؟! ... من نمي‌خواهم امتحان بدهم !
مگر هر کس عاشق مي‌شود ، بايد آخر ماجرا ، روزگارش را {...} ؟!
حالا پيش که بروم ؟!
( يا بگو ، يا مي‌روم پيش عمو ابليس گل و گلابم ! )
- غلط مي‌کني !
...
غلط کردم !
غلط کردم !
غلط کردم !
غلط ...
...
خوب ، بي‌زحمت يک مورد بي‌دردسر ديگر ، برايم فراهم کن ، که بدجوري خواب‌آلودم !
لینک
   اين‌جا شهرري است ، صداي من   
سلام … اين‌جا شهرري است ، صداي من ؛
مشترك مورد نظر هم خودش بغض كرده ، هم ويندوزش … ؛
مشترك مورد نظر ، فعلا حوصله‌ي خودش و كافي‌نت را هم ندارد ؛
مشترك مورد نظر ، تا اطلاع ثانوي در دسترس نمي‌باشد ؛
لطفا مجددا اگر آمديد و متن‌هاي تكراري روي سرتان آوار شد ، مجددا بي‌خيال نشويد .
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق ق ق ق ق ق ق ق ق ق …
لینک
   در هجو آن عزيز (!) - ۲   
سلام .
*
فکر کرده‌اي خيلي خوشگلي ، نکبت ؟! چند بار که گفتيم : « فداي ابروهاي کماني‌ات » و « الهي من فداي اون چشماي ميشي‌ت بشم » و « چقدر دستات لطيف و نازکن » ، به خودت گرفتي و باورت شد ؟ حقيقتش ، آن ابروهاي مزخرف و نازک ، اصلا به چشم نمي‌آيند که بخواهند کماني باشند ... آن هم از چشم‌هاي وق‌زده‌ات ، که مثل گرگ تيرخورده هي مي‌چرخند و تازه ، توي چشم چپت ، يک انحراف هم هست ، نکبت ! گمان کردي خيلي خوشم مي‌آمد از آن انگشت‌هاي مثل ني نوشابه‌ات ؟! نه‌خير ! فقط خوشحال بودم که انگشتري هديه‌ي روز تولدت - تولد که چه عرض کنم ، پس افتادنت ! - خيلي گران درنيامد .
تو از همان اول هم قيافه‌اي نداشتي ؛ رفتي و خدا تومان دادي و بيني کج مثل خرطوم فيلت را عمل کردي و شد مثل منقار بوقلمون ... ابله ! خبر نداشتي که با رفقا چقدر پشت سر مسخره‌ات مي‌کرديم ؟! « کامي » مي‌گفت : « اين حالا ناز بانويي که قبلا سکينه سلطان دماغو بود ، اگر جراحي نمي‌کرد ، قيافه‌اش را بيشتر مي‌شد تحمل کرد » ؛ خاک بر سر ! آن مانتو بود که تو مي‌پوشيدي ، يا بال خفاش ؟ تو همين‌طوري هم شبيه کلاغ بودي ، ديگر لازم نبود - به قول خودت ، البته - صد و هشتاد هزار تومان بدهي که از ترکيه برايت بياورند ... نه که خيلي هم خوش‌هيکلي ، آن هيکل قناست را بيشتر کردي اسباب خنده‌ي مردم ؛ نادان ! آن خنده‌ها و تملق‌ها از سر مسخره بود ، نه تاييد !
هه هه ! ديگر از دستخط و اشعار جفنگت چه بگويم ، هان ؟ مزخرفات ناموزونت را مي‌دادي به پاپا و مامي‌ات تا بخوانند و چون نمي‌فهمند ، به‌به و چه‌چه کنند ... تو خيال مي‌کني حماسه خلق مي‌کني ؟! ... تو که بلد نيستي جاي قافيه قبل از رديف است ، تو که از وزن هيچي حالي‌ات نمي‌شد ، مرض داشتي « سعادت درک احساسات الهام‌شده‌ات » را به زور به همه بچشاني ؟! با آن صداي زنگ‌دارت ، که هر کس مي‌شنيد فکر مي‌کرد يک قوطي کمپوت خالي را جوي آب دارد مي‌برد ... حالا چون آن بچه خرپول سوسول - آن دوست جانت ، سوزي بود ، سوسي بود ، که بود ؟! - يکي‌ دو بار از سر چاپلوسي گفت : « صدات گرمه ، عزيزم ! » ، بايد مخ همه را دايما خراش مي‌دادي ، نکبت ؟
پس بگذار اين حرف را بگويم که ماه‌هاست عقده‌ي گلويم شده ؛ من هر وقت که مي‌بوسيدمت ، چندشم مي‌شد ؛ آن‌قدر پودر و رنگ و روغن و گچ به خودت مي‌ماليدي که تا دو روز ، پس‌مانده‌شان را تف مي‌کردم . خجالت نمي‌کشي مثل دلقک‌هاي سيرک بزک مي‌کني ؟!
...
عکس‌هايت را - آن‌هايي را که نسوزانده‌ام - مي‌فرستم با اي‌ميل ؛ تو هم نامه‌هايم را برگردان که متن‌هايشان را بدجوري لازم دارم .
خدا نابودت کند ، نکبت !
لینک
   هفت سنگ چهارم ...   
سلام.
اين هم شماره‌ی چهارم هفت‌سنگ .
اين هم متن من ... خدا کند که دشنامم ندهيد !
لینک
   برو   
سلام .
*

آن نبودی که من می‌پنداشتم ؛ چه ساده بودم !
حيثيتم را گرو گذاشتی ،
دلم را به مسخره گرفتی ،
گفتی نابود شو تا رستگار شوی !
... نابود شدم ؛
رستگار نشدم !
رهایم کن .
برو تا فریاد رسوایی‌ات را به گوش زمین و زمان نرسانده‌ام ... برو !
خفت و خواری‌ عاشقانه‌ي خالصانه هم حدی دارد !
*
از این به بعد در رفاقت با تو بیشتر دقت خواهم کرد !
خوب ، امروز باید برای ابراز عشق چه غلطی بکنم ؟!
لینک