وزغ گلم !!!   
دوستم گفت :
تا به شاهزاده‌ي روياهايت برسي ، توي راه بايد چندين وزغ را ملاقات کني !
گفتم :
يعني وزغ‌ها هم گاز مي‌گيرند ؟!
لینک
       

سلام .
*
مرده‌شور ببرد اين بلاگ‌الاسلام را ... متن را گاهي تا دو روز نمي‌آورد . بعد تو مي‌ماني و يک وبلاگ تکراري ، که بايد از توي آرشيوش متن جديد را بخواني . خلاصه ، اگر اين‌جا زياد کهنه شده ، از آرشيوش برويد ، ببينيد تنبلي از صاحبخانه‌ي مدعي نيست ؟
*
هفت سنگ هشتم هم آمد . به ستون من هم سري بزنيد .
*
آهاي ! تو که روي هلال ماه نشسته‌اي و مي‌خندي ... با توام ! خستگي‌ات را مي‌فهمم ؛ لااقل آن بخشي‌اش را که خودم هم تجربه کرده‌ام ... ناله نکن که همدرد زياد داری ... فقط حواست باشد : ناله‌هايت هم شنيدني است ؛ چون آن خانه ، خانه‌ي نقاب‌دارها نبوده ... تو دلت را بسپار به ماهت و با قورباغه‌هايت مهربان‌تر باش تا ببرندت آسمان هشتم ... راستي آن بالاها هوا خيلي خوب است حتما که خنده از لبانت دور نمي‌شود ... نه ؟ راستي الکي که نمي خندي ؟!
ماه بشوي !
*
اين هم يک متن از سري نامه‌هاي « سيا » به « حسن جان »ش :

**************************************************************************************

حسن جان ، سلام . اميدوارم که حالت خوب باشد ... من که مي‌دانم تو الان داري سرفه مي‌کني . پس حالت را نمي‌پرسم تا حالت گرفته بشود . هرهرهر ... ولي من برايت دعا مي‌کنم تا خوب بشوي و نيفتي روي دست بابا و ننه بدبخت بيچاره‌ات .
حسن جان ما ديروز رفتيم خانه دوست آقاجانم . دوست آقاجان خيلي وضعشان خوب است و قصابي هستند و هر وقت من مي‌خواهم بروم گوشت بگيرم ننه‌م مي‌گويد نروي از جعفرآقا بگيري که پانصد تومان نمي‌دهد آبروي آقاجانت مي‌رود.ولي من نمي‌دانم آدم چرا اگر از دوست آقاجانش پانصد تومان گوشت بگيرد آبروي آقاجانش مي‌رود ... خلاصه ما رفتيم خانه‌شان و پسرش که خيلي لوس و بي‌مزه بود آن‌جا به من زبان‌درازي مي‌کرد و من رفتم که بزنمش و آقاجانم بدجور نگاهم کرد .
بعد رفتيم ديديم توي اتاق کوچکشان کامپيوتر دارند و هم آتاري دارد و هم فيلم دارد و هم با آن اينترنت مي‌کنند . بعد يک چيزي شبيه به تلفن توي خانه عموجانم توي کامپيوترشان شماره گرفت و بعد جعفرآقا گفت که ما الان کانتک شده‌ايم و بعد رفت توي چندجا که عکس زياد داشت و من از آن عکسها نديده بودم ، چون ننه‌م مي‌گويد زنهايي که چادر سرشان نمي‌کنند جهود و گيس‌ بريده‌اند ... بعد جعفرآقا رفت توي يک جايي که چت مي‌کرد و چت آن‌طور بود که يک صفحه‌اي مي‌آمد که رويش هي نوشته‌ها زياد مي‌شد و جعفر‌آقا هي مي‌خنديد و آقاجانم هم هي مي‌خنديد و به جعفرآقا مي‌گفت از کي تا حالا اسمت شده سولماز ؟ ... بعد ننه‌م که آمد آقاجانم را صدا کند ، نفهميدم چرا برق کامپيوتر رفت و آقاجانم گفت لا اله الا الله و ما رفتيم دوباره نشستيم پيش همه توي هال و آن بچه لوس باز زبان‌درازي مي‌کرد و من جلويم را گرفتم .
بعد مابه خانه آمديم و نمي‌دانم چرا ننه‌م با آقاجانم قهر کرد و امروز آقاجانم چايي نخورد و رفت .
حسن جان ! من مي‌گويم اینترنت چيزهاي خوبي دارد . بيا با هم برويم اينترنت کنيم و دوستهاي خوب پيدا کنيم و حال آن بچه لوس را بگيريم .
منتظر جوابت هستم . قربانت : سيا

لینک
   وسوسه   
سلام .
*
نمرديم و ديديم که کفار چه‌ها مي‌سازند ! بالاخره آخرين وسوسه‌ي مسيح – از مارتين اسکورسيزي – را ديدم ... زد و گارد مبارک ذهنمان را باز کرد و ریخت پايين ؛ اولش خودم را سفت گرفته بودم تا مثلا ذهنم را آشفته نکند ، ولي بدجوري کازانتزاکيس و رفقا قشنگ کار کرده‌اند ؛ قصه‌اي که بر خلاف قصه‌هاي معنوي رايج ، به جنبه‌هاي انساني يک پيامبر توجه مي‌کند و زاويه‌ي ديد متفاوتش ، متفاوتش مي‌کند .
مطمئنا بار بزرگي از اين شاهکار بر دوش نیکوس کازانتزاکيس – نويسنده‌ي رماني به همين نام – است ؛ يک بخش ديگرش به دوش سازنده‌ي موسيقي فيلم ، که انگار موسيقي عربی را زندگي کرده ! يکي هم خود اسکورسيزي و بازيگرها ... .
يکي از زيباترين صحنه‌ها، هم در داستان و هم در فيلم ، صحنه‌ي حضور مسيح در خانه‌ي مريم مجدليه است ؛ ديالوگ‌هايي که بين اين دو رد و بدل مي‌شود و بازي فوق العاده‌ي هر دو بازيگر ، واقعا کلاه آدم را از سرش مي‌اندازد ! مسيحي که عشق را سرمايه‌ي خويش مي‌داند و لشکرش را قرار است آدم‌هاي عاشق بسازند ، خود عاشق مي‌شود ، زندگي مي‌کند و حتي به جنگ خدا مي‌رود ... ولي ميان اين همه ماتم و خوشي بزرگ اما زودگذر ، نخ نامريي اراده‌ي خدا – پدر – براي پرورش دادن عيسي صليب ساز به مسيح مصلوب – پسر – آن‌قدر نرم و تحمل‌پذير نشان داده مي‌شود که نوسان عقيده‌ي تو را هم همراه مسيح به سرانجامي آزموده و متين مي‌رساند .
نمي‌دانم پاپ عزيز مرا براي اين خيانت بزرگ به تحريم‌هاي حتما عاقلانه و عارفانه‌شان ، حلال مي‌کند یا نه ؟!
يک‌بار ديدن فيلم ، حتما پر از اشتباه و نديدن و مبهوت بودن است ... مي‌خواهم باز بروم اين کتاب‌هاي فشرده شده را بخورم !
*
به دوستي مي‌گفتم نوسان دلم شده عین نمودار سينوسي ؛ يک روز بالاي بالاست و فردايش سقوط باشيب زياد به قعر نفرت و بي‌قيدي ... کسي نسخه‌اي به غير از نسخه‌ي اين بابا دارد ؟
*
ني ، جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد ؟
من ز بي هم‌نفسي ناله به دل مي‌شکنم
لینک
   برادر مبارز ! رها کن ! رها کن !   
سلام .
*
برادر پرشين‌بلاگ ، گويي بدجوري به خس خس افتاده ... سپرده‌ايم برايش نسخه بپیچند تا افاقه کند – ان‌شاء‌الله ... فقط مي‌ماند يک چيز : اگر بلاگ‌الاسلام بميرد ، تکليف اين همه جوان دلبسته چه مي‌شود ؟! باز مي‌روند به دامان بلاگر کافر ... لا اله الا الله !
*
هي مرغک من ! بدجوري دور خودت ديوار کشيده‌اي ، بدبخت ! ميله‌هاي قفس روشنفکرانه‌ات تنگ‌تر از آن است که بتواني آفتاب را ببيني ... لااقل خودت تنگ‌ترشان نکن ! آن روشنايي که ديده‌اي ، خدا کند نور چراغ‌هاي همسايه‌ي معمولا ارادتمندت نباشد ، که اگر برق برود ، گير خواهي کرد ! من اگر قرار باشد چيزي بنويسم که به فلان جاي تو بربخورد ، بلدم چه بنويسم ... منتهي تا به حال جز يکي – دو مورد ، قلمم را به هجو آلوده نکرده‌ام ؛ خودت را از لجنزار خودساخته‌ات بيرون بکش که بدجوري خفه مي‌شوي ... نمي‌خواهي هم ، نيا بيرون ! فقط حواست باشد ، وقتي کاري به کارت ندارم ، آستين‌ها و دامان مرا لجني نکن ... لااقل بگذار براي هجو ارزشي داشته باشي ... خوب ؟ آفرين !
*
داشتم با دوستي درباره‌ي تجربه‌هاي ناگهاني و يگانه حرف مي‌زدم ؛ صحبت از آهنگ‌ها يا نوشته‌ها يا صحنه‌هايي بود که گويا در يک زمان و حال مشخص ، و تنها براي تو از آسمان نازل مي‌شوند ؛ گفتم اگر وقت مي‌کند ، داستان ويولن روتچيلد از آنتوان چخوف را حتما بخواند – گمانم توي يکي از جلدهاي سوم يا چهارم دوره‌ي آثارش هست . يک داستان ديگر هم هست از همين چخوف فلان فلان شده با نام اندوه ... قصه‌ي يک درشکه‌چي که پسرش مرده و با کسي نمي‌تواند درددل کند ، مگر آخر شب ، با يابوي پيرش ! بخوانيد و ببينيد گاهي شما همان درشکه‌چي نيستيد ؟
*
عيد قربان و عرفه‌اش ، شما را ياد غريبي‌تان نمي‌اندازد ؟
لینک
   براي خداي متعال (ع) ! *** ( ريا – ويرايش دوم ! )   

با سلام به خداوند متعال گرامي ؛
کوچک‌تر که بودم ، در نظرم پيرمردي بوديد با قبا و ردا و عصا ... از آن‌ها که آدم هر چقدر پاي صحبتشان بنشيند ، خسته نمي‌شود ؛ از همان‌ها که نوه‌هايشان را هرگز کتک نمي‌زنند ؛ از آن‌ها که خنده از لبشان فرار نمي‌کند ... الان هم همين هستيد ؛ منتهي مختصري خوشگل‌تر شده‌ايد ، عزيز !
بار قبل که برايتان نوشتم ، حالم زياد خوش نبود ؛ يادتان هست ، خدا ؟ نوشته بودم که اگر جوابم ندهيد ، دست به دامان ابليس يا ملک‌الموت خواهم شد ... جوابم را داديد ، شما ؛ چقدر هم زود رسيد پاسخ محکمتان ؛ من نوشته بودم با ابليس مذاکره مي‌کنم ... پس گردني‌تان را هرگز فراموش نمي‌کنم !
جناب خداي متعال !
عجب دوست گرامي‌اي هستید ، شما ! آدم هر چه پیشتان ناله و درد دل و غیره (!) کند ، يا از خنده‌هايش بگويد ، نه به شما برمي‌خورد ، نه حالتان از آدم به هم مي‌خورد ، نه به خودتان برمي‌خورانيدش ! به يکي گفتم که مدت‌هاست حسرت لذت نماز زير آلاچیق جاده‌ي رشت به دلم مانده و نمي‌يابمش ... حالا مي‌خواهم برايتان عاشقانه بنويسم ؛ يک مدت براي شما ، فقط ؛ خوبي‌اش اين است که لااقل خود شما فکر نمي‌کنید که خبري هست يا نيست ... بعد من آرام آرام توي نمازهاي کافرانه‌ام ، چشمانتان را از پشت مي‌گيرم و مي‌گریزم ! مي‌دانم که دنبالم مي‌آييد ! ااااه ! باز که کفر گفتم ! ... پس فعلا فقط فداي شما بروم ، من !
آن روزها که يقه‌ي هم را گرفته بوديم ، آن‌قدر که هواداران سينه سوخته‌تان بد و بيراه و حواله‌هاي ارتداد و الحاد برايم فرستادند ، خود شما هیچ نگفتید ... آن‌قدر که براي ابراز ارادت خالصانه به حضرت‌عالي ، در دشنام دادن به من از هم سبقت گرفتند ، خود شما برايتان مهم نبود ... همين براي من کافي است ؛ حال اين که تازگي‌ها چه بلايي بر سرم آورده‌ايد ، توي يک نامه‌ي خصوصي‌تر خواهم نوشت ... اما من دوستتان دارم ، پدربزرگ عزيز ! آن‌قدر دوستتان دارم ، که مي‌خواهم در و ديوار اين فضاي مجازي را با اين نامه‌ها پر کنم ؛ عصباني هم اگر شدم ، يا شديد ، به قول برادران الوات خيالي نيست : ما که با هم تماس داريم ، نه ؟
خداي عزيز !
نوشتن از شما و براي شما ، سبکم مي‌کند ؛ عين خود شما که هم سبکید - بيش‌تر از پر کاه - و هم بار محبتتان ، از هزار هزار مشکل سنگين‌تر است ... مي‌خواهم آن‌قدر بيرون بهشت بمانم ، تا بهشتي‌هاي بي‌خبر و بي‌چاره ، بيرون بيايند و بفهمند که من و شما با هم چه صفاها کرده‌ايم ... مي‌کشانمشان بيرون و اگر گردنشان از پايين ماندن‌هاي مصلحتي خشک نشده باشد ، سرشان را بالا مي‌گيرم و نشانشان مي‌دهم که چقدر نزديک و زيباييد !
وبلاگم را – همين يا يکي تازه‌تر – پر از شما خواهم کرد ... راستي ، لينک ثابتتان چه بود که بگذارم بالاتر از همه‌ي اين لينک‌ها ؟
دوستتان دارم ... همين !


جمعه هجدهم بهمن 1381 - شهرري
لینک
   کمدی بازی   
حسن جان ، سلام . خدا کند که لااقل اینن‌بار را سرما نخورده باشی . و مثل بزها عطسه نکنی . اگر سرما خورده‌ای ، ننه‌م می گوید شلغم آب‌پز برای گلویت خوب است ... ولی من که می‌دانم تو به لواشک و آلوچه بیشتر دوست داری تا به شلغم . پس بخور تا هی عطسه سرفه کنی و جانت دربیاید .
حسن جان ! دیروز یک جشنی بود توی مدرسه و همه‌مان را تعطیل کردند رفتیم توی حیاط نشستیم که جشن ببینیم . عین همان وقتها که با هم بودیم ، رفتیم نشستیم توی حیاط روی زمین سفت که سنگریزه‌هاش هی می‌رود توی پای آدم ، پای آدم یخ می‌زند . من نمی‌دانم چرا توی این جشنها همه‌ش آدم باید بنشیند روی زمین سفت و یخ و هی گریه کند . خلاصه آقای مدیر و آقای ناظم آمدند و هر دو سخنرانی کردند و ما باید دست می‌زدیم . بعد معلمها آمدند به ردیف جلوی ما روی صندلی نشستند و هی شیرینی خوردند و خندیدند و ما هی دست زدیم .
بعد آن جلو دو – سه نفر آمدند که نمایش خنده‌دار دربیاورند و ما از بس بلند بلند خندیدیم اصغر انارکی جاسوس اسممان را داد به آقای ناظم که ما را با چوب زد توی سرمان . یکی از آنها دراز بود و مثل یک روسری تا شده یک چیزی آویزان کرده بود به یقه‌اش . آن یکی هی می‌آمد جلو و داد می‌زد و بعد دومی اولی را زد زمین و ما کلی خندیدیم . ولی من زیاد از این آدمها خوشم نمی‌آید . من دوست دارم بروم مثل چارلین که توی فیلمها چپکی چپکی راه می‌رود با عصایم بزنم توی شکم آدم خپلها . ننه‌م هم همیشه می‌گوید تو را خدا ساخته برای دلقک بازی وگرنه آدم درس نیستی . آقاجانم هم می‌گوید تو استرداد خیلی خوبی برای دلقکی و کمدی بازی داری و چند بار تا الان من را جلوی مهمانها آورده تا بخندند و نفهمند که برنج ننه‌م ته گرفته .
خلاصه من نمی‌خواهم خلبان شوم و می‌خواهم عکسم توی روزنامه بخورد تا همه من را ببینند و از من امضا بگیرند . اگر تو هم می‌آیی با هم برویم مدرسه بازیگرها اسممان را بنویسیم و کمدی بازی بلد بشویم . بعد پولدار بشویم برویم سینما هرچه دلمان خواست فیلم ببینیم .
منتظر جوابت هستم . قربانت : سیا .
لینک
   فراخوان   

سلام .
*
رفتيم و گل زديم به امتحان‌هاي گرامي ... نامردها نمي‌دانند بايد با يک آدم فرهنگي چطور برخورد کنند که چيني نازک نازنين بازي‌اش نشکند ! رها کنم . حالا باز منم و ترم گرامي‌تر و يک دنيا واحد براي پاس دادن دل خودم ! حالشان را مي‌گيرم .
*
جلوي پنجره‌تان نبودم ، چند روزي ؛ نمي‌خواستم شايد که باشم ... اما دلم تازگي‌ها برايت تنگ نمي‌شود ؛ زماني آن قدر زيبا بودي ، که تمام دغدغه‌هايم با ديدنت دود مي‌شدند و مي‌رفتند آسمان هفتم بي‌خيالي ... حالا ترجيح مي‌دهم توي جهنم بي‌عاري ساکن باشم تا آن روز که دلم برايت دوباره تنگ بشود ... آن روز ، هم گلايه‌ها دارم از تو و هم مي‌نويسم که چقدر و چطور دوستت دارم . دروغ نگويم ، گاهي سر کوچه‌تان مي‌مانم و سرک مي‌کشم تا صورتت از يادم نرود ... ولي ديدار را فعلا فراموش کن ... دوباره دوستت خواهم داشت !
فرصت بده تا مطمئن شوم ، که حامل دلسوزي و نگراني بوده‌ام ، يا حمال فضولي و بدبيني و سوء‌تفاهم ... .
*
پسرم را خيلي‌هاتان ديده‌ايد : اسکندرم را مي‌گويم ... ماه‌ها پيش ، مادرش وقتي سرپرستي‌اش را به من بخشيد ، تازه گفت اسمش اين است . روزي مجموعه‌ي حرف‌ها و دردل‌هايم را با اسکندرم اين‌جا خواهم نوشت .
دو رفيق شفيق قديمي هم دارم ؛ از آن‌ها که خيلي از خلوت‌هاي خوش و ناخوشم را با من زيسته‌اند : يکي سررسيدم – که به فلاني گفتم ساز من همين است و هرگز هم از نواختنش خسته نمي‌شوم – و محرم لحظاتي بوده که گاه خودم را هم نمي‌توانسته‌ام تحمل کنم . 29 اسفند سال 1378 ، چند ساعت مانده به تحویل سال جديد – که از سر خستگي يا دلزدگي يا شايد هم پز روشنفکری (!) ، يک گوني از بچه‌هايم و رفقايشان را که با کلی درد و زحمت زاده بودمشان ، گذاشتم دم در تا رفتگر ببردشان – دلم فقط براي سررسيدهايم سوخت .
ديگري واکمن حالا کهنه‌ام است که گوش دلم را بارها نوازش داده و آرام کرده ... حالا مانده‌ام که برايشان چه اسم‌هایی بگذارم ؛ واگذارش مي‌کنم به شما ... فقط حتما اسمي را پیشنهاد کنيد که شبها جرات صدا کردنش را داشته باشم !
*
ما را سري است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود ، هم بر آن سریم



لینک
   قناعت   

قصه‌ي من و حضرت‌عالي از آن جا شروع شد که من منتظر اسب سفيدتان بودم ؛ بختمان زد و روزگار اسب را کرد يابوي پشم و پيله ريخته‌ي سياه ... ضربه‌ي روحي خوردم ؛ خود شما باشيد ، نمي‌خوريد ؟!
سفيدپوش بوديد اول ماجرا ... با يک بيني خوش‌تراش ، که قرار بود وقتي اولين نگاهم پس از آن همه انتظار به شما و صورتتان بيفتد ، ابتدا نيمرختان با بيني خوش‌تراش مربوطه بر من آشکار شود ؛ وقتي آمديد ، اولش گمان کردم نيمرختان به همان صورتي که در خواب ديده بودم ، مي‌چرخد و دلم را روشن مي‌کند ... نامردي کرده بود گويي دست خالقتان ، يا شايد مادر گرامي‌تان که يادتان نداده بود موها را آدم نبايد با پشم گوسفند يکي بداند ... لباستان هم که بماند ، مي‌شد فهميد در این چند هفته چه غذاها خورده‌ايد و عطسه‌ها کرده‌ايد .
من قناعت کردم به شما ؛ معشوقي نداشتم ديگر . همه رفته بودند ؛ از دخترک دماغوي همسايه که به زور دادندش به پيرمردک خرپول برنج فروش ، تا دختر خاله‌ام که کلی زحمت کشيده بودم که عاشقش بشوم و اين اواخر هم شده بودم ... همه را بی‌انصاف‌هاي زرنگتر از من بردند ؛ مانديد جناب‌عالي و دل تنهاي من حقير ... شما هم آمديد ، اما دستانتان نرم نبود ؛ توي خواب ديده بودم مي‌آييد و بلافاصله پس از پياده شدن از اسب گرامي‌تان ، دستان نرمتان را حس مي‌کنم ... حس کردم ؛ ولي حيف که دو دست کرم نخورده‌ي سياه و چرک بود با يک دنيا عفونت پنهان ؛ من به شما قناعت کردم .
راستی ، خرج جراحی دماغتان و دهان گشادتان – که خنده‌هايش بر خلاف قرارمان ، آتش اشمئزاز به جای آتش عشق به جانم مي‌زند - چقدر مي‌شود ؟

لینک
   ناله !!!   
سلام .
*

مي‌نويسم تا بخوانيد ؛ تعجب و حيرت و غيره‌اش ، پاي خودتان ! نرويد بگوييد فلاني ابهت خود‌ساخته‌ي وبلاگش را با ناله می‌شکند ... بگوييد هم مهم نیست ... بشنوید :
پارسال همين روزها بود که عاشق شدم ؛ بدجوري هم عاشق شدم ! یک جفت چشم سياه و درشت که درخشيدنشان حاصل يک سال نزديکي بود و محبت ... موسيقي دل‌انگيزي داشت ، همه چيز ؛ همه‌ي دنيا غیر از لحظه‌هاي نبودنش به کامم بود ! چيزهايي ياد گرفتم که هرگز فراموش نمي‌کنم ، بلاهايي هم به سرم آمد که جايشان هيچ وقت خوب نخواهد شد ... تا اين که روزگار و تقدير دست به يکي کردند تا ماجراي يک‌طرفه ، يک‌طرفه بماند و يک‌طرفه هم تمام شود ! ... چشم‌ها به نگاه يکي ديگر مهاجرت کردند و من ماندم ، با يک دنیا پشیمانی ناگزير از نگفتن يک کلمه ، که بارها توي خوابم در گوشش زمزمه کرده بودم ... .
ديگر آن تجربه تکرار نشده ؛ عین یک موسيقي که یک بار در عمرت می‌شنوی‌اش و دیگر هر چه زور بزني تکرار نمي‌شود – انگار که دست آشناي خالق تو ، نت‌هايش را فقط براي همان لحظاتت ساخته و بس !
پارسال این موقع‌ها عاشق بودم ؛ اما فعلا به خواهرکم قول داده‌ام که عاشق نشوم ؛ کسي اعتراضي دارد ؟!

لینک
   بلبل ز بی غمی است که فریاد می زند !   

سلام .
*
بعد از مدت‌ها توانستم پیدایش کنم ؛ تا به حال شده بغض کنی و ندانی چرا ؟ ... یک‌بار چند سال پیش این‌طور شده بود ؛ توی اتوبوس نشسته بودم و به طرف دانشگاه دلتنگی‌هایم را حمل می‌کردم ... دو پسر بچه با ضرب و آکاردئون آمدند – از در عقب ماشین – و شروع کردند به نواختن « یا مولا دلم تنگ اومده » ... بغض ناشناس ترکید و اشک سرازیر شد ! بی هیچ دلیل ظاهری‌ای ! ... تکه‌هایی از این تجربه را در گام ششم متن معروف هفت سنگ آورده‌ام .
بار دوم ، چند وقت پیش در خانه‌ي دوستی بود ؛ با رفیقی رفته بودیم و در حین صحبت ، آهنگی از روی هاردش پخش می‌شد که دوباره همان بغض ناشناس را بازگرداند . عوضش کردند تا حال و هوای مرا عوض کنند و نشد !
راز گل را بشنوید که در آن علیرضا افتخاری را آهنگ‌های زیبایی محاصره کرده‌اند ! گمانم خیلی وقت است آمده ؛ اما اول طرف دومش ، قطعه ای به نام مژده دارد که ... .
*
چشم قالب مبارک وبلاگ مربوطه را زدیم کور کردیم و ابرویش درست نشد که نشد ! فعلا خودمان و ویندوزمان و وقتمان بغض کرده‌ایم ... می‌سپریم میرزا ولد کاتب برایمان بسازدش ، هر کس طرحی برای لوگو و قالب دارد ، بیاورد بدهد به ملیجک ، ما هم نازشست می‌دهیم !
*
فلان فلان شده‌ها وقتی می‌نویسند ، صفا می‌کنی ... ناله هم که می‌کنند ، نه این که از ناله‌شان خوشحال بشوی ، که از راحتی و صراحتشان با خودشان لذت می‌بری ... نقاب چهره هم گاهی بد دردی می شود : آشش گاهی آن‌قدر شور است که « تو »ی آشپز هم خودت از این آش دستپخت خودت ، دلت به هم می‌خورد !
*
شنبه ، دوازدهم بهمن امسال ... هر کس گفت به غیر از سالروز بازگشت فرشته‌ي جایگزین دیو – که به قول نبوی ، از زندان درآوردندش و بر شانه‌ها نشاندندش و بعدها دیگر از روی شانه‌ها پایین نیامد ! – این روز چه روزی است ، من خودم برایش دعا می‌کنم !!!

لینک