ای گرداننده‌ی دل‌ها !   

سلام .
*
مي‌گويند بهار که مي‌رسد ، همه‌جا را سبز مي‌کند ... درخت‌ها که جاي خود دارند ؛ روزگار را هم اين زايش نو سبز مي‌کند و سياهي‌ها را مي‌شويد و مي‌اندازد پشت خاطره‌هايي که لياقتشان فراموش‌شدن است .
بوي بهار پيچيده ... بوي بهار را مي‌توان شنيد ، بوييد ، حس کرد ؛ گوش پر شده‌ات از اين همه نواي بي‌نوايي و ناله‌هاي با يا بي سر و ته را بگذار روي جوانه‌اي تازه شکفته يا ساکت بمان تا حس کني بوي تازگي چطور دلت را پر مي‌کند ... .
اگر چه سايه‌ي وحشت جنگ ، حتي توي چشم‌هاي مادرم هم هست ؛ اگر چه سيماي مبارک تازگي‌ها توي برنامه‌ي پزشکي‌اش دايما حرف از اثرات و روش‌هاي مقابله با گازهاي شيميايي مي‌زند ؛ اگر چه بغل گوشت ناله‌هاي آن همه زن و مرد عراقي را مي‌شنوي که بي هيچ خبري از نکبت سياست و چانه‌زني‌هاي ژنرال‌هايي که از آدم‌ها همان‌طور حرف مي‌زنند که از پوکه‌هاي گلوله‌هاي بي‌ارزش سربازانشان ، مي‌گريزند و گوش‌ بچه‌هايشان را مي‌گيرند تا صداي صفير موشک لااقل زياد به آن‌ها نرسد ؛ اگر چه دلم گواهي خوشي نمي‌دهد که اين سايه‌ي لعنتي به اين زودي‌ها سر رفتن ندارد ... اما به بهار هم ايمان دارم ؛ و به فرزندانش ـ جوانه‌ها ـ که سر موقع به وظيفه‌ي خدايي‌شان عمل مي‌کنند و مي‌شکفند . ايمان به بهار ، ايمان به خداست ؛ خداي زيبا و آفرينش‌گر بهار زيبا .
*
از خداي بهار ، براي همه‌ي عزيزانم و خودم ، به جاي دل‌‌خوشي ، دلِ خوش مي‌خواهم ... همين !
*
اي گرداننده‌ي دل‌ها و ديده‌ها !
اي قوام‌دهنده‌ي شب‌ها و روزها !
اي گرداننده‌ي حال‌ها و رفتار‌ها !
حال ما را به بهترين احوال برسان .

لینک
   وصال !   

مشکل اين‌جاست که شاهزاده‌ي قصه‌ي سابقا شيرين ما ، هم زيبا بود ، هم سخنور ، هم براي خودش کسي شده بود و نسب و ريشه‌ي متيني هم داشت ... سواد و ثروتش هم به‌جا بود . ولي يک مشکل کوچک داشت ؛ يل قصه‌ي گل و بلبل ما ، درست لحظه‌ي وصال ، مرد از آب درآمد !
من طرفدار نامردي شده‌ام !

لینک
   باد...   
سلام.
راست می‌گويند :
بادهای ناشناخته بدجوری می‌وزند .
کسی خانه‌ی امن‌تر سراغ دارد ؟
لینک
   عصر ...   

سلام.
*
عصر عاشوراست . کمي از ظهر گذشته ... گمانم همين لحظه‌ها بوده که ديگر غروب خونين را به نام حسين (ع) ثبتش کرده‌اند ! من ، هميشه غم اصلي را ساعات بعد از شهادت امام و يارانش مي‌دانم .
نگاهي به « عصر عاشورا »ي محمود فرشچيان که بيندازي ، همه‌ي آن چهره‌هاي غم‌زده و چشمان عجيب اسبي زخمي ـ که گويي شرمنده است از ... .
*
هفت‌سنگ دهم منتشر شده است ؛ اين شماره ويژه‌ي محرم شده و متن‌هايي خواندني در خود دارد ؛ ستون ويژه‌ي محرم ، مناجاتي زيبا در سرمقاله ، عاشقانه‌ي خواندني سيامک عزيز ، گفتگو با فرشته‌اي به نام ... ، و ستون من که از نوشته‌هاي دلچسب خودم مي‌دانمش .
قرار است استثنائا هفت‌سنگ يازدهم را يکم فروردين ـ يک هفته‌ي ديگر ـ و ويژه‌ي نوروز منتشر کنيم .
*
استاد منوچهر احترامي مي‌گفت : ديوانه‌اي مي‌شناختم که هر روز سطلي را با يک سوراخ در کف پر از آب مي‌کرد و آن‌قدر راه مي‌رفت تا آب تمام شود .
گاهي حس مي‌کنم مي‌شوم عين همان ديوانه ... آن‌قدر لحظه‌هايم را بي‌توجه مي‌گذرانم تا ظرف حوصله‌‌ام هم خالي بشود ... بعد چند وقتي سرگرم عزاي لحظه‌هاي عزيز مي‌شوم‌ !

لینک
   جاي خالي سلوچ   

تا چشم‌هايت با تو هستند ‍، به نظر عادي مي‌آيند ؛ اما همين كه اين چشم‌ها ناگهان كور شوند ، به ميله‌اي داغ يا به سرپنجه‌هايي سرد ، تو ديگر تنور خانه‌اي را هم كه عمري در آن آتش افروخته‌اي ، نمي‌بيني . تازه درمي‌يابي كه چه از دست داده‌اي ؛ كه چه عزيزي از تو گم شده است : سلوچ !

امروز جاي خالي سلوچ را خواندم ، از محمود دولت‌آبادي ( 1319 ) . حتما مي‌شناسيدش ؛ آفريننده‌ي كليدر … كه قصه‌ي يك عمر زيستن است ، با آدم‌هايي عادي كه روزگار لابه‌لاي تندبادها مي‌يابدشان و پهلوانشان مي‌كند ! قهرمان كليدر ، مارال است كه عاشق مي‌شود و زيستني نو آغاز مي‌كند با گل‌محمد … تا اين كه گل‌محمد ، مرد عشايري سربه‌راه ، ياغي حكومت مي‌شود و افسانه‌ي پهلواني او و هم‌رزمانش ، ورد زبان همه مي‌شود … شاه‌كاري است افسانه‌ي گل‌محمد پهلوان و قهرماني است نجيب و يكتا ، مارال . دولت‌آبادي با زبان باصلابت خود چنان قصه‌ را پيش مي‌برد كه گويي تو را نيز همراه خويش به اين‌سو و آن‌سو مي‌كشاند ؛ رمان ده‌جلد است و مجال براي توصيف‌هاي به كمال رسيده ، فراخ ! پس به آن‌جا مي‌رسي كه با كليدر و قهرمانانش زندگي كني ، در شادي‌هاشان بخندي ، دربند هول لحظه‌هاي ترسشان باشي و آخرسر ، كنار مارال عاشق بنشيني و بر رستم كليدر مويه كني ! و اين هنر رمان نوشتن است ؛ اين قالي جادويي قلم نويسنده ، سوارت مي‌كند و بي‌اختيار ـ اما از سر رضايت ! ـ بالاي سر آدم‌هاي داستان مي‌چرخاندت و زندگي‌ات را با زيستن و مرگشان مي‌آميزد .
جاي خالي سلوچ ( پايان نگارش در 1357 ) هم چنين ويژگي‌اي دارد . قصه ، داستان زني است مِرگان نام ، كه از شوي خود ـ سلوچ ـ مدت‌هاست هيچ نمي‌بيند ، مگر حيراني و از خود بريدن … سلوچ ، كه زماني نان‌آور قابل و هنروري ماهر در دهات اطراف بوده ، اكنون گويي حتي هويت خويش را هم از ياد برده ، چه برسد به چشم‌هاي خيره و هنوز عاشق زني كه روزگاري هم‌پياله‌ي مهر و كينش بوده . مرگان نيز ، با آن كه هنوز « عشقي كهنه و مهري زنگ‌زده » در دل دارد ، چشمان منتظر و گرسنه‌ي فرزندانش را نيز نمي‌تواند نبيند و سلوچ را كم‌كم از ياد مي‌برد . جالب اين‌جاست كه گويي راوي هم‌زبان و هم‌دل مرگان است ! گويي راوي نيز سلوچي را كه داستان را به نام او رقم زده ، تنها سايه‌اي گنگ و كم‌رنگ معرفي مي‌كند و مرگان خسته و تنها را به روزهايي هولناك مي‌كشاند ! پسرانش كم‌كم به كار مي‌افتند ، ناني بخور و نمير مهيا مي‌شود ، اما گويي دستي هميشه در كار است تا زيستن را بر آن‌ها هم‌چون مرگي تدريجي ، عذاب‌آور كند … عباس ، فرزند بزرگ‌تر كه تندخو و خودخواه است ، در همراهي شتران سردار ، زير هجوم مستي‌هاي شتري مست به چاه مي‌افتد و گويي سال‌ها پيرتر و ناتوان‌تر مي‌شود ؛ ابراو ، پسر كوچكتر ، با همه‌ي سادگي‌ها و مهرباني‌هايش ، سرانجام فريب بازي خرده‌مالك‌ها را مي‌خورد و دل از مادر مي‌برد … هاجر ، دخترك تازه به بلوغ رسيده ، به جبر ناداري و بي‌نوايي ، به خانه‌ي شوهري ناهم‌سان خويش برده مي‌شود و حتي زفاف او ، به قرباني كردن گوسفندي مي‌ماند … چندان كه در كشاكش غم نان ، سردار نيز به مرگان بي‌پناه تجاوز مي‌كند و آواري بزرگ از شرم و شكستگي ناخواسته را بر سر او مي‌ريزد .
قصه ، قصه‌ي نامرادي و نامردي است ؛ حديث آدم‌هايي كه گاه ناخواسته گرگ‌هايي مي‌شوند كه از هيچ بره‌‌ي از رمه جداافتاده‌اي نمي‌گذرند . با زباني متين ، به بهاي آشنايي دور و دراز نويسنده با آن ناحيه و فرهنگ‌هايش … چندان اين آشنايي خود را مي‌نماياند كه در تكه‌هايي از داستان ، تو را نيز بي‌هيچ سابقه‌ي ذهني‌اي ، درگير مي‌كند ؛ مثل صحنه‌هاي قماربازي جوان‌ها ، يا درگيري عباس و شتر مست … .
سرانجام ، گويي همه‌ي روياها به پايان مي‌رسد ؛ انگار تاريخ تكرار مي‌شود ـ با ابن هزينه كه خانواده‌اي از هم پاشيده … و گويي اين خانواده ، نمادي است از تمامي آدم‌هاي ده ، كه روياهاي شيرينشان در مكينه‌اي خلاصه مي‌شده كه قرار بوده زمين‌هاي خشك را با آبي كه از دل قنات بي‌بركت‌مانده مي‌كشد ، به تكه‌هايي از بهشت بدل كند … افسوس كه گرد پيري و ناتواني تنها دستاورد اين همه كشمكش است و آوار ويرانه‌هاي قصرهاي بلند روياهايي فقط زيبا !
جاي خالي سلوچ ، پيش از هرچيز ، روايتي است به تلخي واقعيت ، از بلندپروازي‌هاي جماعتي حيران ، كه حتي از بي‌نوايي‌هاي كنوني خويش هم درس نمي‌گيرند . و جالب‌تر از همه آن كه گويي اين سلوچ سرگشته و گم‌شده ـ هم‌چون يكي‌ـ‌دو ديوانه‌اي كه راحت‌ترين و عاقل‌ترينِ اين جماعتند ! ـ آخر قصه باز‌مي‌گردد و حيران‌تر و گنگ‌تر از پيش … .

شب مي‌شكست .
شب بر كشاله‌ي خون مي‌شكست .


لینک

   قفل دل ...   

سلام .
*
آهاي ! ناله‌هاي آدميزاد ، با همه‌ي رنگ و لعابشان ، مال خود اويند ... چه باک که فلاني نفهمد يا ديگري ملامتت کند که دلت را به غصه‌هاي پزهاي روشنفکرانه‌ات (!) فروخته‌اي ؟! هر که شنيد ، فداي گوشش که تاب آورده و دم نياورده ... هر کسي هم نخواست اگر بشنود ، فداي تو !
قرار نيست من و تو دلمان را به وزوزهاي پدرانه و وصاياي مادربزرگ‌هاي از دنيا بريده (!) خوش کنيم ؛ اين‌طور اگر باشد همان قفل که مي‌گويي ، بهترين هديه است براي دل ... دلي که با صاحبش غريبه باشد ، همان بهتر که کادويش را باز نکني تا بماند براي روز مبادايي که هرگز نخواهد آمد .
راستي ، چند روز است که قفل دلت را امتحان نکرده‌اي ؟!
*
روزها دارند زيبا مي‌شوند ... با اين بيماري که پدرش (!) هم درست پارسال همين موقع آمد و همين‌طوري هم از دنيا بي‌خبرم کرد ، مي‌سازم . محرم با همه‌ي غربتش ـ که هرسال بيشتر مي‌شود ـ گاهي عجيب بهانه‌اي است براي فکر کردن ... اين يکي‌ـ‌دو سال هم که قرار است بعد از اين نوشدن خونين ، بهار بيايد و جوانه‌ها را از در و ديوار سرازير کند . يادم نمي‌رود ، وقتي سر تحويل سال ، کار محمدرضا عليقلي ـ تلفيق اذان موذن‌زاده با نواي دمام‌ها و سنج‌هاي عربي ـ پخش شد ، نمي‌دانستم گريه کنم يا بخندم . خيره مانده بودم به صفحه‌ي تلويزيون ، که چشمانم تار شدند .
حتما اين بهار هم بهار است !
*
نواي آشناي يک آهنگ را ماه‌ها بود گم کرده بودم ... حالا يافته‌امش و دل خوش کرده‌ام به خاطراتي که با تکه‌ تکه‌ي آن آواز داشته‌ام . زندگي اگر اين لحظه‌ها را نداشته باشد ، به درد مردن مي‌خورد !

لینک
   عجيب ، اما واقعي !!!   

بالاي سردر يک اداره‌ي بزرگ بيمه نوشته‌اند :

امام خميني (ره) : سيد‌الشهدا (ع) ، اسلام را بيمه کرد .
لینک
   سوژه   
سلام .
*
مي‌گويد بنويس ! ... مي‌گويم به روي چشم ، ولي بنويسم که نوشتنم نمي‌آيد ؟!
مي‌‌گويد تازگي‌ها ناله‌هايت زياد شده ؛ فتيله‌ي ناله را پايين بکش ، که توي وبلاگ طنز صورت خوشي ندارد ... مي‌گويم تو بگو چه بنويسم ؟ اين‌جا کبريت هست و فتيله هم حاضر ، بکشي آتش گرفتنش با من ... مي‌گويد سوژه توي خيابان ريخته ! ... گفتم اتفاقا جلوي آينه‌ي خانه‌ي ما هم هميشه سوژه ريخته .
مي‌گويم بنويسم ، کوتاه و با سانسورهاي مصلحتي ؟ ... مي‌گويد خفه ! هر کس گفت چرا ، تو بگو به تو چه مربوط ؟!
اصلا تو چه‌کاره‌اي ؟! دلم گفت برو !
*
اين انتخابات شوراها ـ به خصوص در تهران - واقعا از اول تا آخرش ، خدمت به طنزنويسي کرد و بس ! بيشتر از يک‌هفته که به پوسترها خنديديم ، حالا هم به نتايج مي‌خنديم ... يارو آمده ، عکسش را بزرگ با دستخط مبارک چاپانده (!) و گفته به نوچه‌هاي من راي بدهيد . گاهي آدم‌ها آن‌قدر ابلهند که يادشان مي‌رود هر چند وقت يک‌بار توي آينه‌ي قدي خانه‌شان ، خودشان را برانداز کنند !
*
راستي ، پريروز توي اين فکر بودم که بعضي‌ها با آن که يک پيراهن هم بيشتر از تو پاره نکرده‌اند ، چندين شلوار بيشتر کهنه کرده‌اند ... نه ؟!
لینک
   به يادگار !   
باد کردند و باد کرد ... تا ترکيد .
حالا هوادارانش تکه‌هايش را با احترام و برای يادگاری تقسيم کرده‌اند !
لینک
   براي حسين جانم (ع)   


سلام .
الان که دارم اين‌ها را مي‌نويسم ، پنجه‌هاي استاد « جواد معروفي » دارد موها و گوش‌هايم را مي‌نوازد ! « عاشورا ؛ راز خلقت و فراق » ، عجب غم لطيفي دارد و حسي غريب ... جواد معروفي را از « جان عشاق » « استاد شجريان » مي‌شناسم و نوار معروف « خواب‌هاي طلايي »اش – که عين خيلي از آثار موفق موسيقي ايران و جهان ، روي زمينه‌ي آشپزي و ديدار يار (!) و غيره‌ي سيماي مبارک و در سالن‌هاي حراج پوشاک تاناکورا زياد شنيده مي‌شود !
اما جدا که اين راز حلقت و فراق عاشورا ، چه متين و موقرانه از حصار نابودکننده‌ي زمان ، خود را بالا کشيده و توي آسمان ابديت ، ستاره‌ي پرنورش سوسو مي‌زند ؛ مجال نيست که از دلتنگي‌هاي روزها و شب‌هاي محرم بگويم ؛ فعلا همين‌ها را مي‌گويم تا بغض شيرين ناشناخته ، بغض شادي دارا بودن فخري به نام « حسين » و « زينب » ، لااقل حالا نترکد .
محرم که مي‌آيد ، درست است که ديگ‌هاي خالي فلان حاج‌آقا که از سر تا ته خيابان ده شب چيده مي‌شوند ، يادم مي‌آيد و دروغ‌هاي گزاف مداحان خادم الحکومة و المال ... اما لااقل بوي خون و اشکي را که ظهر عاشوراي هر سال ، مثل بختک راه نفس دلم را مي‌گيرد ، نمي‌توانم حس نکنم . و اشک‌هاي فلان پيرزن مسيحي را ، و کيک‌هاي نذری کوچک همسايه‌ي سني مذهب ، که هر عاشورا مي‌دهد ... عصر عاشورا هم فقط مي‌روم و مي‌نشينم روبه‌روي پوستر نقاشي استاد « فرشچيان » ، چشم‌هاي خيس اسب را ميان آن همه غصه‌ي جاري شده نگاه مي‌کنم و ... مي‌ترکم . انگار خدا حسين را آفريد تا بهانه‌اي دايمي باشد براي حس غربت من ، آوارگي تو ، اشک‌هاي او ... اصلا مي‌داني ؟ حسين مال کسي نيست ؛ از خداست و براي همه تا بغضشان را به بهانه‌اش روان کنند ... راستي ، آجرهاي ديوار بغض توي گلويم ، هي دارند روي هم چيده مي‌شوند ؛ خدا کند ديوار بشکند ، اگرنه نمايان که بشود ، رسوايم مي‌کند ... .
مي‌داني ؟ سال‌هاست که درمانده‌ام مگر « ابوالفضل » چه ديده بود در چشم‌هاي برادرش ، که عمري امام خطابش کرد و عمرش را به همان امام ، به گزافترين بها فروخت ؟ مانده‌ام آن عظمتي که حسين – مرد بزرگ خانه‌ي کوچک فاطمه (س) ، که به قول دکتر شريعتي از تاريخ بزرگتر است ! - استادانه پرورشش داد ، چه چيز جستجو مي‌کرد که آخرسر ، با چشمان بينا شده با تير گنج را يافت و کامياب شد ؟ ... مي‌داني ؟ من حتي سال‌هاست ميان تار و پود ناله‌هاي « يا ابوالفضل » مادري که باالتماس بچه‌ي بي‌هوشش را به خيابان آورده بود و التماس مي‌کرد عزادارها دعايش کنند ، حيران مي‌چرخم ... حيران مي‌چرخم ...حيران ... .
کجا بودم ؟ راز خلقت و فراق ؟ پيانوي جواد معروفي ؟ اسب سفيد جلوي خيمه ؟ ديوار طولاني بغضم ؟ پس تکليف بچه‌ي بي‌هوش چه شد ؟
آه ! عجب روضه‌ي روشنفکرانه‌ي بي‌قافيه‌اي براي خودم خواندم ... شکر خدا دوباره جلوي چشمم تار شد ... .
لینک
       

سلام ... بالاخره قفل ناله شکست ! هر چند ديروز هم به رفقا گفتم ، من قول داده‌ام به وبلاگم دروغ نگويم .
هفت سنگ نهم رسيد ؛ گفتگويي زيبا با عمران صلاحي درباره‌ي پرويز شاپور – به مناسبت سالروز تولد شاپور در 5 اسفند 1302 – واقعا تازه است و خواندني . ستون من را هم بخوانيد ؛ التماس نظر !
لینک
   سکسکه !   
وقتي رييس بعد از مدت‌ها سکسکه نکرد ، همه گفتند ايشان بالاخره با برگزاري رفراندوم موافقت فرمودند ... .
فردا که اسهال گرفت ، همه‌ي کانديداها را اعدام کردند !
لینک
   پايان و آغاز ...   
به نام فروزنده‌ي ماه و ناهيد و مهر

پايان دغدغه‌ي اول ...
آغاز دغدغه‌ي دوم ... .

*

به او سفارش کردند که هر وقت عصباني مي‌شود ، توي آينه خودش را زياد ببيند ... .
58968 آينه را تا به حال شکسته و هنوز فکر مي‌کند عصباني است .

لینک
   من خوبم ...   
سلام .
*
سلام صاحب يک جفت چشم درشت !
مانده بودم که اين‌جا را با چه پر کنم ... ديشب به يکي تلفني گفتم مي‌خواهم فعلا اين‌جا را قفل کنم ؛ درست عين دلم که مدت‌هاست بسته‌امش – با قفل روسي اصل ! – آن قدر محکم بسته‌ام که حالا تو هم نمي‌تواني بازش کني ... تو که يک زمان کليددار اين خانه بودي – کليددار ؟! صاحب‌خانه بوده‌اي ! ... يادت هست ؟ پارسال که آمدي توي نگاهم ، مي‌خنديدي . با آن چشم‌هاي سياه درشت که فقط زيبا بودند ، همين ! اول امسال هم که خودت را از چشم‌هايم دزديدي ، باز هم مي‌خنديدي ... حالا هم که چشم‌هايم را نابيناي نابينا کرده‌ام ، آن‌گونه که حتي خنده‌هاي تو را هم نمي‌توانند ببينند ، باز هم پررو پررو مي‌خندي ! حالا ديگر بودن و نبودنت آن‌قدر آتشم نمي‌زند که مي‌زد ؛ عوضش با کتاب‌هايم رفاقت مي‌کنم – عين يکي که با عروسک‌هايش معاشقه مي‌کند ! – خوبي چخوف و تولستوي و سروانتس و ... اين است که معشوق بودن و نبودنشان دست خودم است ، نه دلم ! برعکس تو ، که امروز هم نتوانستم زياد توي چشم‌هايت نگاه کنم ... اما برو عزيز سابق ! بعد از 4 - 5 ماه آمدي که بخندي و قفل اين خانه‌ي کدهاي الکترونيکي را بشکني و باز بگريزي ؟! کور خوانده‌اي ! برو که به خواهرها و برادرهايم قول داده‌ام در دلم فعلا قفل باشد ... طويله که نساخته‌ام ؛ خير سرم ، اسم اين تکه گوشت چربي‌داري که توي سينه‌ام دارم - که تازگي‌ها تعجب که مي‌کند ، سوت‌هاي بلندي مي‌کشد ! – دل است .
چه‌قدر خوب است که يادت هست و خودت نيستي ... شرمنده‌ام ؛ من که نمي‌توانستم الان مستقيما دلم را زير شلاق بگيرم ... خوب ، ديگر چه مي‌کنيد سرکار {...} ؟ درس‌ها را به کجا رسانده‌ايد ؟!
مانده بودم که اين‌جا را با چه پر کنم . حالا مانده‌ام با يک دنيا خاطره‌ي قهوه‌اي کمرنگ ... تلخ و محو و فقط خنده‌دار ... برو که اين‌جا کلي چشم محرم هست که اگر زياد حرف بزنم ، ممکن است خيس بشوند يا ... .
*
انتخابات شوراها ، عجب شب‌هاي شعر و نثر طنزي به راه انداخته :
فرياد شهروندان ري ... نبرد سپيد ... سيد {...} ، کانديداي شوراي شهر تهران و ري
{ توضيحي لازم دارد ؟! }
لینک
   بی‌خيال ، عزيزکم !   
سلام .
*
بی‌خيال ، جگرکم ! تمام می‌شود ... دوباره آمدم که بخندانمتان ... مهم نيست که اين زخم خونريزی می‌کند ... مهم آن است که من بخندم ، نه ؟!
بی‌خيال ، عزيزکم ، ملوسکم ... وقت قرص خنده ‌ی امروزت است !
چسب زخم دم دست داری ؟
*
خدا خيرشان بدهد اين حضراتی را که هر کدام يک‌جوری در کار انتخابات شوراها کمک می‌کنند ... امروز همين‌طوری پوسترها را نگاه مي‌کردم و می‌خنديدم !
سوژه‌ی طنز توی مملکت ريخته ... اين چند روز ديوارها پر است از طنزهای ناگهان ناخواسته !
*
يکی دارد تازگی‌ها تازه می‌نويسد . صفا کردم و گريه ... .
*
دارم دوباره می‌نویسم ؛ دلم برای خودم تنگ شده ... پریروز به عزیزی گفتم بدی بغض آن است که باید بشکنی‌اش ... وفتی نمی‌دانی چیست ، می‌روی سراغ همه‌ی غم‌های گذشته ... همین لهت می‌کند ، زیر سنگ آسیاب !
*
این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید ؟!

لینک
   سنگينم...   


سلام .
*
سنگينم ، خيلي سنگين ... بغض ناشناس بي همه چيز از ديروز غروب ، دوباره آمده ... از صبح تا الان ، دو تا ليوان چاي خوردم و پايين نرفت ؛ ته حلقم را قلقلک دادم و بالا نيامد ... جايش کجاست ؟ درست کمي زير آن جايي که هميشه بغضم مي‌گيرد .
مي‌گويند مرد بايد که در کشاکش دهر ... من دوباره دو روز است که زير سنگ آسياب له شده‌ام !
لینک