سلام.
آبجی آزاده که گم شده . حمید و مهاجر هم که قاطی کرده اند ... هیشکی منو دوس نداره !
ضمنا شما را به خدا یک نظر چیزمثقالی بدهید تا مواضع ما این قدر شفاف نسوزد .
*
آقاهه بدجوری عاشق شده بود ... ناهار که خورد یادش رفت .
undefinedمهاجر
لینک
       
سلام.
*
ایشان هرجا که می روند فورا یک انجمن ادبی به راه می افتد ... آخر ایشان شاعر هم هستند .
لینک
       
سلام.ببخشایید اگر ما حالمان بعد از خیلی چیزهای دیگرمان جا می آید!دوستان گاهی لطف می کنند و لینک ما را چیز می کنند ولی ما بلد نیستیم صفحه مان را عین آدمیزاد درست کنیم تا لینکشان راچیز کنیم!!!
دیگر آن که دانشگاه دارد شروع می شود...و من باید دوباره حرص برداشتن و گذراندن واحدها را بخورم...برای همین شاید دیر به دیر بیایم...حتما مرا از لطف نظراتتان محروم نکنید تا مواضع شفافم نسوزد...مخلصیممممممممممممممممممممممممممممم!
*
لیوان نوشابه را سر کشید و فریاد زد :( بله!تشنگان و گرسنگان حاکمان اصلی زمینند.)
*
آبجی آزاده


داداش حمید


آقا مهاجر


حیف نون
لینک
       
سلام
*
دختره بعد از هیجده بار رفت و آمد به خونه ی آشنای عموش اینا بالاخره گواهینامه شو گرفت ... روز اول که از ذوق بیرون نیاوردش روز دوم هم سر کوچه تقی زدش به یه وانت . باباجونش عصبانی شد هم ماشینو گرفت هم حالشو .

آبجی آزاده

داداش حمید

آقا مهاجر
لینک
       
سلام.
*
وقتي براي تمام كردن رمان اجتماعي مشهورش درمانده بود ، آروغش الهام‌بخش او شد.
لینک
       
سلام.
*
رييس عطسه كرد ولي حال نداشت بره حموم...نوچه‌ها گفتن براي مبارزه با بيگانگان اعتصاب كرده...بعدا كه ريق رييس دراومد گفتن قرباني راه استقلال شد.


آبجي آزادهfilsoof.persianblog.ir


دادش حميدroolami.persianblog.ir

آقا مهاجرhejrat.persianblog.ir
لینک
       
امروز روز بال گشودن جلال آل احمد است.استادی که بهترین سالهای نوجوانی من و بسیاری از همنوعانم با وی گذشت...گاهی شدیم شاگردان مدرسه ای که او مدیرش بود.گاهی همراهش بین صفا و مروه سعی کردیم و در میقات زور زدیم که خسی شویم .گاهی در سنگی بر گوری درددلهایش را گوش کردیم وگریستیم. یا به حال آن میرزای کاتب عقیم در نون والقلم... چندی نیز همراه زمین آنانی را نفرین کردیم که لیاقت زمینی بودن را نداشتند: " که خدا برای آن که به او معتقد است {یا نیست!} همه جا هست."
جلال برادری بزرگتر بوده و معلمی و مدیری صبور برایم...به من مربوط نیست که روشنفکر بود یا نه...خیانت کرد یا نه...بی شرف های زیادی را می شناسم که تنها زیر لحاف کرسی مبارزه می کنند!لااقل جلال از آنها نبود.جلال شرف داشت و درد.
با یاد جلال خسی در میقاتش را ورقی بزنید تا ببینید که سید بی نام توده ای توبه کننده ی مسلمان شمع صفت چطور در میعاد کسی می شود.آیا شما هم هوس کرده اید که از دست آن همه آدم های ناچیز بزرگ سرتان را به دیوار سیمانی بکوبید تا بترکد؟
دعا کنید تا همه مان سالم باشیم و سرشار از درد!
لینک
       
سلام.ببخشاييد كه اين باباي وب‌لاكها با اين آگهي گذاشتنش باباي ما را در آورده...چند روز است كه اين صفحه بالا نمي آيد.
*
ما آماده‌ي مناظره و مباحثه با همه هستيم...فقط عزيزان حتما از يكماه قبل عكس تمام‌رخشان را بفرستند تا ما بتوانيم سطح سوادمان را با آن‌ها برابر كنيم.
*
آبجي آزاده

داداش حميد

آبجي آزادهداداش حميد
لینک
       
سلام.شرمنده ام که نه حال دارم و نه وقت(!)که بیایم و هرروز این حالا خراب شده را نو کنم...راستی مبارک باشد:بابا هم که فیض آگهی را به ما هم عطا فرمود.
آبجی آزاده هم بداند که من اگر مطلبی از خودم نباشد،حقوق معنویش را رعایت می‌کنم...ضمنا من عرضه‌ی طراحی و لینک گذاشتن ندارم ولی عجالتا بروید این باحالها را ببینید که ثواب دارد:

آبجی آزاده داداش حمید آقا مهاجر
*
همه آمدند و تا توانستند کارهای شدیدا روشنفکری کردند تا دیکتاتور سگ صفت را نابود کنند...چند وقت بعد مملکت دارای چندین دیکتاتور روشنفکر شد.
لینک
       
سلام..این لامذهب بالا نمی آمد...مخلصیمممممممممممممممممممممممم!
*
همیشه گوسفندهای آتشی انقلابی زودتر از همه با سلاخها صلح میکنند.
لینک
       
سلام...این اینترنت خفه مان کرد.. بال نمی آمد لا مذهب!
*
همیشه گوسفندهای آتشی انقلابی زودتر از همه با سلاخها صلح میکنند.
لینک
       
سلام.
*
1- تسليت
جناب آقاي اكبر مستعان نژاد
شقايق هم بوي او را مي‌داد كه ناگهان پژمرد…اما زيستن ناچار را مي‌بايست زيست؛پس بهتر مه غم را تاب آوري.مصيبت از دست دادن ابوي گرامي‌تان چنان غمگينمان نمود كه تار و پود تاب و قرارمان از هم گسست؛مبادا گمان كني دل اهورايي‌ات ديگر تاب زيستن ندارد،نازنين.
از طرف:خصايل‌نسب-عاطفه‌پور-كارخانه‌ي روغن نباتي زيتون

2-تبريك
جناب آقاي اكبر مستعان نژاد
ناز نگاهت چنان دل از كفمان ربود كه گويا عشق را تو به ما آموخته‌اي،اي عزيز…با دلمان چنين مكن كه تاب و قرار از دل و جان و زبانمان مي‌رود.
لياقت جنابعالي در تملك و سر‌پرستي باغ سه‌هزارهكتاري كرج،كارخانه‌ي روغن‌كشي شهريار،مجموعه‌ي تفريحي-فراغتي آمل،كشتي باري اهورايي در خليج فارس،گاوداري اروندرود و …،حق مسلم و ثمره‌ي خدمت صادقانه‌ي شما به مرحوم ابوي است؛دلت را به ما گرم بدان.
از طرف:خصايل‌نسب-عاطفه‌پور-كارخانه‌ي روغن نباتي زيتون
لینک
       
سلام.
*
قلعه حیوانات از جورج اورول تکانم داد...حتما بخوانیدش.
همچنین قصه کوتوله ها و دراز ها از سید ابراهیم نبوی.در حد خودش شاهکاراست و الان در کتابخانه های دانشگاههای ایرا ن مرجع به شمار می آید :شانس آوردی که عشق چشمانت را کور کرد واگرنه مجبور بودی واقعیات کثیف زندگی را ببینی.
*
نمی دانم چرا تازگیها حالم از این حضرات ادیب السلطنه به هم می خورد...مخصوصا اگر طرف مریدهای سینه چاک داشته باشد...یارو چنان استاد استاد می کند که انگار استاد از ماترک ابوی به ایشان ارث رسیده.حتما درباره آویزانها مطلب خواهم نوشت.
لینک
       

سلام.
*
آنتوان چخوف قصه کوتاهی دارد به نام دلتنگی ... داستان غم یک درشکه چی که... حتما بخوانیدش تا ببینید که آن درشکه چی در وجود شما هم هست : از میان هزاران نفزی که در خیابانهای شهر رفت و آمد دارند آیا یک نفر هم نیست که که به درد دل او گوش بدهد؟ اما آدمها به شتاب میگذرند بی آنکه به او و اندوهش اعتنا کنند... . خواندن این کتاب را به همه شما توصیه میکنم.
لینک
       
سلام.
*
در زندگی جاهای زیادی هست که آدم وقتی از آنجا بلند میشود باور نمیکند اثر بجا مانده از اوست.
لینک
       
سلام.
*
رییس بزای مردم سالاری و قانون انقلاب کرد ... بعد در قانون اساسی نوشت این انقلاب بعد از فروش ÷س گرفته نمیشود.
لینک