سلام .
*
این اینترنت فقط اعتیاد می آورد ... می نشینی پایش و اگر دوستی همonline باشد که چه بهتر ! بنشین بر لب جوی و گذر پول ببین ! فردا که قبض تلفن می آید ، همه به تو چپ چپ نگاه می کنند : این تویی که سنگ این وسیله ي بی ادبی را به سینه می زنی ... حالا بیا و پولش را بپرداز ! بعد چند روز تحریم می شوی ؛ تو و اینترنتت ! البته همین اسباب بی ادبی را عشق است ، چون من خیلی از بهترین رفقایم را تنها با همین لامذهب (!) پیدا می کنم ... پس مودم پول حرام کن را عشق تر است !!!
*
دیشب کتابی رسید به نام « 1984 » از جورج اورول ... واقعا همین 50 صفحه ای هم که از آن خوانده ام ، به قول برادران غیور الوات کفمان را بریده ! قبلا کتاب مشهور دیگرش را خوانده بودم : « قلعه ي حیوانات » و یادم هست که معرفیش هم کرده بودم در همین خراب شده .
1984 ، درباره ي انحراف انقلاب ها از اهداف اولیه ي خود است ؛ در سرزمین اقیانوسیا ، « برادر ارشد [ همه جا ] تو را می پاید » ! پلیس افکار مراقب است که مبادا از مبانی ارزشمند انقلابیت لحظه ای صرف نظر کنی ... همه چیز در راستای حفظ انقلاب و حالت انقلابی است ؛ کسی حق ندارد دشمن بی همه چیز را لحظه ای از یاد ببرد یا نفرتش را در مراسم رسمی از او اعلام نکند ! ... همه چیز همین است : کار کنید ، در حد انقلابی از زندگی لذت ببرید و انقلابی کپه ي مرگتان را بگذارید ! ... .
دیگر هیچ نمی گویم ، چون هنوز باید بخوانمش ... فقط نمی دانم چرا دایما حس می کنم جورج اورولی که حوالی سال 1940 این پیش بینی را کرد و کتابش پرفروش شد ، چطور این قدر ایران پرگهر کنونی را هم خوب توصیف کرده ؟!
*
خاطرات شعبان جعفری را که حضرت هما سرشار با بدبختی گردآوری کرده بود ، دوستان صددرصد مسلمان و پست مدرن ایران در 5 انتشاراتی ، به صورتی کاملا انقلابی افست و چاپ فرمودند و آن بینوا هم هرچه دوید دستش به جایی بند نشد ... بگذریم ؛ عجب خر زرنگی بوده این برادرمان (!) و عجب گرگ های زرنگتری بوده اند ، آن ها که از او استفاده کرده اند ! طرف سر یک دعوای در حالت مستی ، سیاسی شده و یکهو می رسد به کودتای 28 مرداد – حتما بخش « چگونه سیاسی شدم »ش را بخوانید ؛ من از دوست عزیزی که کتاب را برایم آورد ، خیلی ممنون شدم ، چون واقعا یک دنیا ایده ي طنز نوشتن به من داد ! - ... هرچند شک ندارم که خیلی از حرف ها را نزده ، اما به هرحال هنوز هم باورم بر این استوار ماند که تاریخ بهترین معلم است و باتجربه ترین ؛ بخوانید و بفهمید که فلان حضرتی که این حضرات بدجوری سنگ مبارزاتش (!) را به سینه و چند جای دیگرشان می زنند ، چطور به دست و پا افتاده که : « اگر شاه برود ، عمامه ي ما هم رفته » ! و البته ببینید اشتباهاتی را که دکتر مصدق در استفاده از شور و هیجان احتمالا انقلابی – چه کرد با ما این جورج اورول !- مردم ، که همه ي آن مبارزات بزرگ و محترمش با همین شعبان بی مخ ها دود شد و دود شد و ... .
*
هفته نامه ي تماشاگرنمایان جدید را بخوانید ... که آشپزهایش به زودی قرار است آش جدیدی به نام 7سنگ بپزند که فقط برای خودشان چندین وجب روغن داشته !
*
خدا کند این آهنگ را بتوانید بشنوید !!!
لینک
       
طرف (1)

من واقعا تعجب می کنم که شما با این همه استعداد و با این چهره ي هنری که هر تیکه ش یه دنیا حالت و احساسه ... اون چشما که غم و شادی رو به بهترین صورت نشون می ده ... وای ! خدای من ! این بینی کاملا مناسب میمیک صورت اون نقشیه که می تونه نقش منو تکمیل کنه ... شما چه يور تا به حال توی سینما کار نکردین ؟!
من جدا کم آوردم ... جلوی این دریای احساس و شخصیت والا دارم از خودم بیخود می شم ؛ یعنی واقعا شما فیلم سینمایی کار نکردین تا به حال ؟! البته منم مثل شما صحنه ي تئاتر رو مقدس تر از پرده ي سینما می دونم ، ولی ... شما واقعا یک استعداد کشف نشده این ؛ شما خیلی خوب می تونین نقش منو تکمیل کنین ... ما می تونیم یه زوج هنری خوب باشیم : دو تا ستاره ي مطابق هم توی عالم بازیگری ... نه ! منظورم فقط بازیگریه ، سو تفاهم نشه ها ... همه ي حرفم همین یه کلمه س : صداقت ... بله ! در چشمان پرفروغ شما یه جور صداقت بدجوری خودشو تکون تکون می ده و سوسو می زنه ... من حس می کنم اصلی ترین جان مایه ي هنر ، صداقت و اعتماده ... و شما هردوی این خصوصیات رو دارین ... بله ؟! ... بله ! من هم مثل شما چنین برنامه ریزی ای دارم ، البته کمی متفاوت ... خوب اختلاف مسلم نمی تونه مانع پیوند هنری ما با هم بشه ... بله ؟! یعنی ... یعنی فعلا قصد ادامه ي کار ندارین ؟! ... این واقعا کم لطفیه به تمام دنیای هنر ... خواهش می کنم چند لحظه حرفامو گوش کنین و بهش فکر کنین ... اه ! کجا تشریف می برین ؟! شما رو به خدا ... من به اون جاذبه ي هنری خالص وجود شما دل بسته بودم ... اه ... .
لینک
       
وقتی درست همان موقع که می خواهیش پیدایش نمی کنی ... آن وقت به زمین و زمان بدبین می شوی .
پناه می بری به هرچه که تو را یاد او بیندازد – یا شاید هرجه یاد او نیندازدت !
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
بعد در این میانه هنوز هم بغض است که پیروز می شود ...
...

لینک
       
سلام .
*
بچه ها گریه می کنند ...

بچه ها گریه می کنند . دارند بهانه می گیرند . داد می زنند . هوار می کشند . لباس بابا را جر می دهند . بچه ها گریه می کنند . پسرک خوش تیپی را نشان می دهند که حتما بستنی خوشمزه ای را لیس می زند . فریاد می زنند و با مشت به پای بابا می کوبند . بچه ها گریه می کنند . پارسال هم همین طور شد : بابا به خاطر شلخته بازیشان هم گوششان را کشید هم نبردشان ددر . بچه ها گریه می کنند . می دوند به طرف پسرک ... بستنی اش را با دست می زنند تا بیفتد روی زمین . بعد درمی روند و زبانشان را برایش بیرون می آورند . پسرک مبهوت می ماند ولی گریه نمی کند . بچه ها گریه می کنند . بچه ها نگاهشان به آسمان است . بابا وعده ي یک بستنی بهتر را می دهد . بابا از پسرک دلجویی هم نمی کند . بچه ها به این کارشان افتخار می کنند . پسرک آرام می رود . بچه ها گریه می کنند .
*
کاش طوری بمانیم که فردا حالمان از کارهایی که نکرده ایم به هم نخورد .
لینک
       
در احوال ارادت‌مندان

نه عزيز من ! آن‌قدرها هم كه مي‌‌گوييد ، دشوار نيست … كافي‌ است كمي پافشاري كنيد ، همين ! ربطي هم به مسايل تئوريك و اين‌جور حرف‌هاي دهان‌پركن ندارد ؛ پايتان را بگذاريد روي موضع مورد نظر و چند دقيقه محكم فشار بدهيد … هاهاها ! آن‌قدر آدم‌هاي ابله ارادت‌مند توي دنيا ريخته كه هر خل‌بازي‌اي را باور مي‌كنند … نمي‌فهمند ها ! فقط باور مي‌كنند … مثلا همين زردنبوي ريقونه ، اين ياروي اواخواهري كه توي روزنامه‌ي دولتي – به قول خودش البته ! – كار مي‌كند ( كار كه چه عرض كنم ، هر چند هفته يك‌بار يك‌ ستون روزنامه را كه خالي مانده ، مجاني پر مي‌كند ! ) ؛ همين يارو ، آن‌قدر موقع « زيارت » بنده ، خالصانه ابراز محبت و ارادت دارد كه حقيقتش گاهي دلم به حالش مي‌سوزد ؛ پريروز چنان از « سوابق درخشان مبارزاتي » و « جسارت بلاترديد » و « تلاش بي‌شائبه »ام در راه « استيفاي آزادي‌ها و حقوق مسلم بشريت » - توجه داشته باشيد كه « بشر » هم نه ، بلكه « بشريت » ! – يكريز حرف زد كه به زور جلوي خنده‌ام را گرفتم ؛ او داشت از « مقالات طنز گزنده و بيدارگر » من در روزنامه مي‌گفت و اين كه چقدر « قلم دردمند طنزآلود »م « نيشترهاي تند و تيزي به حكومت مي‌زند » و من خيره‌خيره به ياد حالاتي افتادم كه هنگام نوشتن آن‌ها داشتم : خودتان حساب كنيد ديگر ؛ هم از پشت تلفن مخ يك بازاري خرپول متعصب را بزني و هم قلمت را در آخرين دقايق براي ستون خالي‌مانده‌ي روزنامه ، فقط روي كاغذ بچرخاني … .
يا همين مديرمسؤول روزنامه‌‌ي {…} … چارلز غلامحسيني است براي خودش ! هم سجاده آب مي‌كشد ، هم توي اينترنت دنبال دخترهاي كانادايي و استراليايي مي‌گردد كه « جاي خواهري » مخشان را در چت بزند – مردك نفهم ، زبان هم كه بلد نيست ، فقط هي ok ok مي‌كند ، نرّه خر – همين يارو هروقت مرا مي‌بيند ، كلي جلوي پايم بلند مي‌شود و از « مبارزات » من با افتخار صحبت مي‌كند ؛ موقع لاف زدن يا شايد هم تعريف كردن از من ، برق عجيبي در چشمانش هست كه من اسمش را گذاشته‌ام « جرقه‌ي بلاهت » ! واقعا من به عمرم با كسي يا چيزي مبارزه نكرده‌ام ؛ هروقت هم چيزي نوشته‌ام ، حواسم بوده كه قرار است به كي بربخورد … اين‌ها وسط عالم سفاهتشان ، فقط دنبال آويزان‌ شدن‌اند ؛ برايشان هم فرقي ندارد كه از كي و از كجايش … اصلا مي‌دانيد ، اين ابله‌ها تنها دوست دارند دردمند باشند ، برايشان هم فرقي ندارد كه كجايشان درد بگيرد .
نه ! نه ! مرسي ! ديگر نمي‌توانم چاي بخورم … همين الان است كه سر و كله‌ي يكي ديگر از آن آويزان‌ها كه دايما « استاد ، استاد » مي‌كنند ، پيدا بشود ؛ حتما يك‌بار بياييد و محض خنده هم كه شده ، نمايش حيرت‌آور تملقش را ببينيد : عضو ارشد يكي از آن روزنامه‌هاي حزبي است كه تيراژشان با به‌ دنيا آمدن بچه‌هاي قوم و خويششان رشد مي‌كند … هه‌هه! … نه ! نريزيد … به سر شما قسم ديگر نمي‌توانم بخورم … .
لینک
       
سلام .
*
ببخشاید اگر به خاطر مشکلات عمدی (!) وقت نمی کنم که زیاد این بی صاحب مانده را به روز کنم ... اگر بشود با لطف حمید و بقیه احتمالا تغییراتی در این درددل سرا ایجاد خواهم کرد .
*
دوستی به نام مسعود درخواست کرده که وبلاگ جدید جنوبی اش(!) را معرفی کنم : به روی چشم ولک !
*
به لطف حمید بالاخره مستند « خانه سیاه است » اثر فروغ فرخزاد را دیدم : داستان جذامی هایی که دنیایی سیاه و سفید دارند و از شنبه تا پنج شنبه برایشان دنیا یکی است و روزگار ظلمش مستدام ... باور کنید به احترام حضرت فروغ ایستادم و آخر فیلم را تماشا کردم ... نمی خواهم تجربه ي بغض عجیبی را که هنگام دیدن صحنه های پایانی داشتم برای شما تعریف کنم ... بهتر است بروید و خود ببینید ... اما این چند جمله ي آخر فیلم را بخوانید :
......................................................................................................................................
معلم : چرا باید برای خدا داشتن پدر و مادر خدا را شکر کرد ؟ ... تو بگو !
شاگرد اول : من نمی دانم . من یک خدا هم ندارم .
معلم : تو اسم چند تا از چیزهای قشنگ را بگو .
شاگرد دوم : ماه – خورشید – گل – بازی
معلم : تو حالا اسم چند تا از چیزهای زشت را بگو .
شاگرد سوم : دست – پا ...
معلم : یک جمله بنویس که کلمه ي « خانه » توی آن باشد .
شاگرد چهارم با مکث روی تخته می نویسد : « خانه سیاه است . »
.......................................................................................................................................
من همیشه از آویزان ها و آویزانی نفرت داشته ام ... کاری هم به شخصیت « آویزان علیه » (!) نداشته ام . اما این بار بی آن که با فروغ و فروغ خوان ها یا فروغ بازها (!) کاری داشته باشم یاد او را گرامی می دارم : خواه همسر پرویز شاپور بوده باشد و خواه – به نظر برخی - سرتر از آن « مردک نالایق » !!!
*


لینک
       
سلام.
امروز کمی حالم بهتر شده ... چندتا از رفقا راپیدا کرده ام و با آنها درددل کرده م .
نیماافشارنادری را حتما می شناسید : صاحب یک وبلاگ معروف به نام دستخط و سایت باحال پندار ... رفقای تماشاگرنمایان چندی است که در انجمن تماشاگران این سایت می نویسند و من هم
تازگی ها آن دور و بر می پلکم !امروز این شعر را برای نیما گفته ام و به خاطر سانسورهای
گاه ناجوانمردانه اش به او توپیده ام !امید که شوخی هایش را شوخی بداند !
*
اين مثنوي سوزناك و سوزاننده :
1 – تقديم و كوبانده مي‌شود به سر بوقبوقك ، به خاطر آن كه اولا يادمان داد چطور يك تيتر بي‌ربط ما چذاب بالاي مطلبمان بزنيم و ثانيا براي آن كه بفهمد شعر گفتن يعني چه .
2 – حواله و واريز مي‌شود به حساب نيماي پنداري - كه با آن سانورهاي خصمانه‌اش حواله‌اش مي‌كنم به حضرت عباس !
………………………… در هجو آن قيچي جان‌دار ……………………….......................................
اي صاحب پندار ! حيا كن دمي‌ آخر ---- يك‌دم بنشين ، گوش بده ، آدمي آخر !
توقيف نكن يكسره هر سوژه‌ي نو را ---- سانسورچي بي‌عار ! بهل يكّي و دو را
ري(..) به الك ، گند زدي ، فاتحه خوانديم --- آغاز نموديم ، تو ماليدي و … مانديم
زآغاز تو با ما سر ناساز نمودي ----- از روز ازل ، مرغ بُدي ، غاز نمودي
زآغاز ، وجودت همه از لطف خدا بود --- اقرار كن اي جوجه كه پندار كجا بود ؟!
تو آدم اين‌كار نبودي و خطا شد ---- برقي زد و ابليسك وبلاگ ، خدا شد !
جادوگر تقدير تو را دغدغه‌مان كرد --- { اي هرچه فلان بر سر آن‌كس كه فلان كرد ! }
القصه، شدي صاحب پندار و در اين غار --- ما دربه‌در و آتش پندار و … - رياكار !
من رستم دستان بُدم ، اين چاله خرم كرد ---- پندار شغادي شد و خلع سپرم كرد
اكوان‌صفت – اي قيچي جان‌دار ! – بريدي --- راه من و ، گرزم تو به يك سوژه خريدي
آنك تو شدي سرور و من نوكر دربار ---- اي آتش اِدبار بر اين دوزخ پندار !
*
اكنون كه گذشته‌ست ، مرا باز طلب كن --- زان پس به دو-سه سوژه‌‌ي نو عرض ادب كن
اعلام كن اين انجمن از آن جلال است ------- اخراج و بقا بي‌نظر بنده محال است
فرياد بزن : «انجمن –اي جان من !– از توست --- آقايي پندار و يتيمان من از توست .»
«من حذف كنم ؟! هرگز ! من نوكر و تو شاه ---- من وب بزنم ؟! بي تو ؟! نعوذُ –بله !– بالله.»
شايد بتوانم كه تو را عفو نمايم -------- يا مختصري باز به پندار بيايم
*
اي صاحب پندار ! حيا كن دمي آخر ---- من بشكنمت ، هر چه تو گر محكمي ، آخر
سانسور نكن ! ورنه وصيت كن و بگريز --- من مي‌خورمت ، جان همين «هانيه»‌ي {…}!!!
…………………………………….. تمت در 28 ربيع‌الاول (…)،بحول و قوه‌ي الهي

… كميته‌ي كاهش تقاضا !!! …
لینک
   خدا گوش نمی کند ...   
سلام .
کسی هست که واسطه ي بین من و خدا باشد ؟
.... به من گوش نمی کند .
یک بار دیگر نامه ي پنجشنبه ام را بخوانید ... و تو خدا ! تو را به خودت بخوانش !

*
این آهنگ را اگر نشنوید ضرر کرده اید .

لینک
       
برای خداوند متعال – (ع) !با سلام به حضرت خداوند متعال ؛
احتراما به عرض مي‌رساند كه اين بنده‌ي درب و داغان ـ كه اصلا هم حقير و شرمنده نيست ـ « جلال س » ، دانشجوي سال … ( يعني لازم است بقيه‌اش را هم بگويم ؟ ) ، متولد كره‌‌ي خاكي مزخرف و مسخره‌اي كه حضرت‌عالي آفريده‌ايد و از تقدير ازلي هم در پيشاني‌ام نوشته‌ايد كه به اين زباله‌دان بي‌سروتهي كه شايد خودتان هم از آفريدنش پشيمان شده‌ايد و ـ پناه به خودتان مي‌برم ـ كم آورده‌ايد ، پرتاب شوم ، آن هم با سر … همان بنده‌كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد و خود جناب‌عالي به نوچه‌ها امر فرموده‌ بوديد كه سجده‌ام كنند … بنا بر آن كه خود شما در آخرين ويرايش معروف‌ترين كتابتان نوشته‌ايد كه تواناترين و مهربان‌ترين مرد اين جمعه‌بازار شلوغ و به‌هم‌ريخته و البته گران مي‌باشيد ، و با توجه به آن كه اصلي‌ترين عامل زندگي نكبت‌بار كنوني من نيز شخص حضرت‌عالي هستيد ، بهتر ديدم كه پيش از آن كه دروازه‌‌ي متعفن و سياه روح و روانم را به روي غريبه‌جماعت باز كنم ، شكايات رسمي‌ام را به ديوان عالي قضايي خود شما ارايه كنم تا ضمن بررسي تاريخچه‌ي زندگي من و در صورت تاييد صحت ادعاهايم ، اعاده‌ي حقوق و حيثيت فرماييد .
خداوند متعال محترم !
در كجاي قانون اساسي خود شما نوشته‌ شده‌ است كه من حتي نمي‌توانم حرف‌ها و شكاياتم را به خود شما بگويم ؟ آيا اين انصاف است كه جناب‌عالي هيچ‌گونه راه قضاوت براي شخص سومي نمي‌گذاريد ، تا در صورت بروز شكايتي از طرف من ، بتوانم به آن مرجع صالحه مراجعه كنم ؟
آيا اين نامش امتحان است كه بر من چيزي را تحميل مي‌فرماييد كه خودم يادم نمي‌آيد پذيرفته باشمش ؟ بابايم درآمد از بس خودم را بيهوده‌ ملامت كردم كه « تو غلط كردي وقتي از پس بار سنگين عقل و وجدان برنمي‌آيي ، قبول كردي … » جناب پروردگار ! آيا اين عدالت است كه اين بنده را از دست افكار مرگ‌باري كه نه تنها براي او يا ديگري سودي نداشته‌اند ـ بلكه بيشتر و بيشتر به تباهي مي‌رانندش ـ نمي‌رانيد ؟! آيا انصاف است كه من بارها فرياد بزنم و رسما اعلام كنم كه كم آورده‌ام و آن‌وقت حضرت‌عالي آوار بدبختي و سردرگمي را بر سرم سنگين و سنگين‌تر مي‌كنيد ؟! اين اگر امتحان است ، اگر عذاب و تنبيه است ، اگر نعمت است (!) يا هر مصيبت ديگري ، من ديگر تاب ندارم … مرحمت فرماييد و مرا رها كنيد : بگوييد آن‌كه ابليس است يا ملك‌الموت است يا جبراييل ـ كه اين آخري بعيد است ـ يا همكاران هر كدامشان ، گريبان پاره‌شده‌ام را رها كنند ، حضرت ! به خود شما قسم كه ديگر نمي‌توانم حتي درست فكر كنم … چه برسد به آن كه روزي چندين دقيقه با شما حرف بزنم !
جناب خدا !
مگر وعده ‌ندادي كه هم‌نشيني برايم خواهي فرستاد كه آرامم كند و از اين جزيره‌ي وحشتناك تنهايي و از اين تاريكي و پلشتي حسرت‌هاي بي‌فايده نجاتم بدهد ؟ پس چه شد ؟! مگر من با بقيه چه تفاوتي داشتم كه چندين بار اميدوارم كردي اما هربار به شكلي وبا بهانه‌اي چنان سر دلم را به سنگ كوباندي كه هنوز جايش درد مي‌كند ؟! مگر من چه كرده بودم الا ابراز سستي خودم ؟! هان ؟! مگر كم آوردن و اعلامش گناه است ؟! كار ديگري بايد مي‌كردم ؟!
همين الان ، خورشيد جناب‌عالي تشريفش را برد پشت كوه … دوباره بايد بلند شوم ، اين هيكل نه چندان سبك را از پله‌ها بالا و پايين ببرم تا بلكه بعد از انجام آن دستورات مشكوك ، يك قرار ملاقات كوتاه با شما بگيرم … چشمم كور ! بلند مي‌شوم ، اما نامه‌ام ـ يا شايد كفرنامه‌ي جسورانه‌ام ـ را با اين اميد كه اكنون به شكايتم عادلانه رسيدگي كنيد … در غير اين‌صورت ، مذاكراتم را با برادر ابليس يا برادر ملك‌الموت از سر خواهم گرفت .
با آرزوي آن كه به گفتگويي منطقي و دوطرفه برسيم .
…………با تشكر مجدد از توجه شما عزيز متعال
…………… جلال س
……………غروب پنج‌شنبه 11 مهر 1381 هجري خورشيدي
لینک
       
انشا ( با یاد صمد بهرنگی )
موضوع : در آینده می خواهید چه کاره بشوید ؟
مقدمه : قلم در دست می گیرم و درباره آینده انشای خویشم را می نگارم . من از خدای عزوچل که اطاعتش باعث می شود که آدم به او غربت بشود پس هر نفسی دو نعمت در خود می دارد و بر هر نعمتی باید یعنی واجب است که شکر بکنیم سعدی .
متن : همانطور که می دانیم آینده یعنی آن که ما می خواهیم در آن چه کاره بشویم و چه شغلیت برای خودمان انتخاب بکنیم . من به مدرسه می آیم و درس می خوانم تا به دانشگاه بروم و آن جا هم درس بخوانم مهندص بشوم و برای شهرمان پل بسازم تا مثل پل پارسالی نریزد و بابای جعفراصغری سیمان سفت رویش نریزد کله اش بترکد . ما به دانشگاه می رویم تا پول دربیاوریم و خرج خود و بابامامانمان را بدهیم . تازه تشکیل خوانواده هم می دهیم و بچه دار میشویم که دوتا کافیه و به جامه خودمان خدمت می کنیم . دانشگاه به آدم می آموزاند که علف هرزی برای اجتماع نباشد آنجا خیلی جای خوبی است و داداشمان که درس معلمی میخواند می گوید که هرروز ناهار می دهند به آدم و هفته ای دوشنبه ها هم کباب با گوجه و پیاز . پس ما مهندص می شویم و پولدار می شویم و هیعت میزنیم و به مردم غذا می دهیم تا امام حسین علیه السلام و خدا از ما رازی و خوشنود باشند ان شاالله .
نتیجه گیری : من درسم را می خوانم و دکتر مهندس می شوم وبه مردم عزیز کشورمان خدمت و کمک مینمایم . پس درس چیز خیلی خوبی است .
به امید آنکه ما آدمهای خوب و معمنی باشیم انشاالله .
این بود انشای من با تشکر از خانم معلم خوب و گلم خانم مصتوفی پور .
لینک
       
سلام .
دلم گرفته ... بدجوری احساس تنهایی می کنم .
انگار رفقا دیگر ما را حساب نمی کنند ... دیگر به ما سر نمی زنند ... دیگر یادشان رفته که در این گوشه ي
وبلاگستان یکی هم هست که گاهی چرت و پرتی می گوید و دلخوش است که زیر نقاب خیالی اینترنت می تواند محرمی بیابد ... شاید ... رها کنم . ما را چه که برای رفقا تعیین تکلیف کنیم ؟
*
مدتی است که تنهایی سایه ي عذاب آوری را بر سرم انداخته ... هر فکری که آدمیزاد را در سایه ي تنهایی خودش اسیر می کند اول از همه وحشت بی کسی است که چنگ می اندازد و به هم می ریزد .
آن وقت در این تنهایی آغوش هایی باز می شوند که ممکن است منبع ترس باشند!
می ترسم ... از تنهایی هراس دارم .
لینک
       
سلام .
*
1 -- این باباپرشین هم با این مسخره بازی و آگهی بازیش بابای وبلاگ ما را استخراج کرده ... البته اقتصاد همیشه به فرموده ي برادرمان مرحوم مارکس زیربنا بوده پس این هم توجیه استخراج ابوی وبلاگ .
2 -- دوستان یا سر نمی زنند یا حال ندارند که نظر انورشان را بنویسند ... آن وقت ما گمان می کنیم تنها برای خودمان و حوضمان چیز می نویسیم ... البته شاید هم چون ( چیز ) می نویسیم رفقا آدم حساب نمی کنند.
3 – روی سطل زباله نوشته بودند : از ساعت 9 شب به بعد فقط به دفع زباله بیندیشید .
لینک
       


سلام .
*
دختره رفت توی مسابقات و المپیادهای جهانی 5 تا مدال آورد ... بعد 4 تا اختراع به نام خودش ثبت کرد ... کتابش را هم با شمارگان بالا برد زیر چاپ ... حالا بجه هه اینقدر ونگ می زنه که نمی رسه کهنه شو عوض کنه هی پوشک می خره .
لینک
       
سلام . این رفقای اینترنتی در http://www.pendar.net/forum/list.php?f=12 سریعا خودشان را برسانند که اوضاع بد جوری کشمشی شده .مخلصیممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!
لینک
       
سلام.
*
دختره خیال می کرد که الان همه ی آقاهای دانشکده آرزوشونه یه بار باهاش هم کلام بشن . خودش هم منتظر یه مرد سفید بود با یه اسب سفید که بیاد ببردش به شهر قشنگ آرزوها ... حالا بلانسبت شما گیر یه نره غول سبیل کلفت افتده که روزی دوبار حداقل می زندش .
لینک