عرعرهای خالصانه   

با احترام به « جورج اورول »

حیوانات که جمع شدند وسط جنگل ، خرس بالا رفت و سینه صاف کرد و پیش از آن که حرف‌های کوبنده‌ی آن روزش را شروع کند ، نگاهی به جمع کرد تا آمادگی‌شان را بسنجد ؛ حس کرد هنوز جمع مرغ و خروس‌ها آماده نیست - یا به هم می‌پرند ، یا حواس خروس‌ها بدجوری پرت مرغ‌هاست ... به جای آن که با سلام شروع کند ، با شعار شروع کرد : « چهارپا ! برخیز که جنگل را سوزاندند . »
چند دقیقه‌ی بعد ، حتی مرغ و خروس‌ها هم بال‌ها را گره کرده بودند و بلندبلند به هفت پشت « آدم‌های نکبت » بد و بی‌راه می‌گفتند ؛ الاغ ، کف به لب آورده و با چشمانی بیرون زده از حدقه ، چنان با حرارت فریاد می‌زد که بقیه را هم به هیجان می آورد ؛ زرافه‌ها حالا دیگر به تکان تکان افتاده بودند و هماهنگ با هم و صدای شعار ، گردن‌های درازشان را به چپ و راست می‌بردند ... کسی نمی‌فهمید که چرا کلاغ دارد هورا می‌کشد ، فقط هورا ... .
تجمع که تمام شد ، خرس این همه شور و هیجان انقلابی و مقدس را ستود ؛ به همه‌ی عزیزان غیوری که مانند یک حیوان واقعی واحد ، مشت‌های گره کرده‌ی خود را به طرف آدم‌های نکبت می‌فرستند ، به خاطر این همه شعور و عزت نفس تبریک گفت ؛ الاغ هنوز هم شعار انقلابی را عرعر می‌کرد ... خرس گفت برای او یک کف مرتب بزنند ، چون خالصانه و خیرخواهانه عرعر می‌کند ... صدای بولدوزری از چند متر آن طرف‌تر ، در میان میان آن همه شور و هلهله گم شد ... .

*

از فردا که آدم‌های نکبت آمدند ، تمام درخت‌های محوطه‌ی تجمع را بريدند ؛ جاده‌ی نکبتشان را از همان‌جا رد کردند و آن‌جا شد ميدان نکبتشان ؛ چند اتاقک هم ساختند که برای جمع‌شدن‌هاشان همه چيز در دسترس داشته باشند ... حيوان‌هاي زيادی آواره شدند ، حيوان‌های زيادی به شکلی کاملا انقلابی کشته شدند و حيوان‌های زيادی هم کاملا انقلابی ماندند و اهلی شدند .

چند روز بعد ، شهردار که جاده‌ی حالا اسفالت شده را افتتاح کرد ، اهالی دهکده را جمع کرد تا جشن بگيرند و به ثمر رسيدن تلاش‌های عاقلانه و خالصانه‌ی خود را ببينند .
جمع شدند ، خوردند و خوش گذراندند ؛ الاغ اهلی هم به خاطر يونجه‌های تازه‌ای که نصيبش شده بود ، عرعر می‌کرد و صاحبش هم از يافتن چنين حيوان کاری شادابی ، خوشحال بود ؛ کلاغ هم می‌آمد ، تکه‌های ته‌مانده‌ی غذا را می‌خورد و هورا می‌کشيد .
پالان شيکی را که از پوست خرس ساخته بودند ، انداختند روی الاغ عزيز ؛ الاغ قلقلکش می‌آمد و عرعر می‌کرد ... .
لینک
   خبرهای بد و خوب   
سلام .
*
امروز ، خیر سر مبارک قصدمان درس خواندن – از نوع بکوب بکوب ! – بود ، تا همین حالا داریم دور خودمان می چرخیم ... حضرات 7سنگ هم که هنوز 2تاشان متن های ستون های شخصی را نفرستاده اند ؛ اکانتمان هم دارد ته می کشد ... دوست گرامی هم پیغام داده که تمتحان میان ترمش خوب نشده – خوب به حهنم که نشده ! بی خیال ، پدر من ! ... خلاصه ماییم و موج سودا ، صبح تا به شب (!) تنها ؛ خواهی مرا ببخشا ، خواهی برو ... حیا کن !!! { با تشکر از مرحوم مولانا ! )
ولی چند خبر خوش هم تازه دارد می رسد : یکی آن که آبجی زهرا مان پیدایش شد ؛ این چند روز مردیم از بس بدون خواننده ماندیم – الان اگر این ها را بخواند ، می گوید حیف آن همه وقت صرف شده .
دیگر آن که امروز با اشکان عزیز ساعت {...} – زرنگید ؟ بیایم بگویم چه ساعتی که هجوم بیاورید ، بترسد بی نوای کم حرف ؟! - در ترمینال جنوب قرار دارم که برویم میدان انقلاب ... گوشی دست رفقا باشد .
*
زیاده حوصلاه ای نیست !
لینک
   ... و خدا « چيکن چيز برگر »‌ را آفريد !!!   

سلام .
*
مهاجر و لولک عزيز ، اول ماه رمضان کاري کردند که سخت به دلم نشست ؛ مناجاتي نوشتند به سبک دعاي قنوت معروف نمازشب که چهل مومن را در آن دعا مي‌کنند ... و آن‌ها اسم چهل وبلاگ يا وبلاگ‌نويس را نوشته‌‌اند ؛ دلم برايشان تنگ شده ؛ هر کجا هستند ، خدايا به سلامت دارشان !
*
ديشب ، افطار را با رفقاي گل و گلاب بوديم ؛ خيلي‌ها را بالاخره ديديم : ياشا ، شکيبا ، بهناز ... بقيه‌ي حضرات ۷سنگ هم بودند : حميد ، هديه ، فائزه ، مهدي ، سياوش ، معصومه ، منصوره و رضا ... جاي اشکان و سيامک و هيوا و احسان و بهروز و فريبا و امير هم خالي بود ... خلاصه خاطره‌اي شد اين افطار عجيب و غريب ؛ حداقل حسنش اين بود که ما بعد از بيش از بيست سال عمر گرفتن از حضرت پروردگار ، ديشب فهميديم که « چيکن چيز برگر » ، همان همبرگر است که با يک نوع بربري کنجددار گرد (!) همراه مي‌شود !
بودن با رفقا سخت آدم را هوايي مي‌کند ؛ هوايي آن که درس و مشق را رها کني و گاهي سري بزني به خاطره‌هايي که هنوز هيچ از آن‌ها نگذشته ، عزيزند ؛ چه کنيم ديگر : ما را دلي است بس ضعيف ، نخراشيدش !
*
راستي ، رفيقي ديشب از خواب کربلايش گفت و اين که چه کرده بود در آن حرم زيبا و عجيب ، تنها و شاد ؛ مي‌گفت آن‌قدر رويايم صادق و شيرين بود که در خواب مي‌دانستم نماز صبحم دارد قضا مي‌شود و دل نمي‌کندم که آن سبکي را رها کنم ... يعني مي‌شود دلي کند و سفري کرد به آن‌جا که سبکت کند ؟ من که شديدا يک سفر لازم دارم ؛ کجا ؟ هر جا که پيش آيد و دغدغه‌ها را از دل ما بکند . شما چنين جايي را مي‌شناسيد ؟
لینک
   نامردها نفرینمان کردند !   
سلام .
*
ای دو صد لعنت به آدم‌های بدقدم ؛ آمديم ديشب با اين بی‌نوا ، وبلاگمان را کلی خوشگل کرديم و عکسی از دوران جوانی و لينک رفقا و پاتوق‌های اينترنتی‌مان ... که زد و سيستم ملعون ، در آخرين دقايق کاخ آرزوهای مجازی‌مان را ويران کرد : هنگ کرد ، پدرسوخته . حالا دارم از ديشب به اين فکر می‌کنم که کدام‌يک از حضرات ، راضی نبوده ، نفرينش دامان اين ويرانه‌ی ما را گرفته ... نکنيد پدر من ! نکنيد !
*
عمرمان باقی بود و سعادت يافتيم ۷سنگ را ببينيم ؛ دار و دسته‌ی رفقا ، بالاخره از پيش‌شماره‌گی به شماره‌بودن ارتقای درجه يافته‌اند ! حميد بی‌نوا و مهدی در به در ، هفت بار مردند و زنده شدند تا حماسه آفریده شد ... خدا کند که این حاصل علاقه های مجازی ، با دلی خوش و مخاطبینی قرص (!) به جایی برسد .
مطالب سیامک و اشکان ، جدا جالب بودند ؛ وحيد اميری عزيز هم شعر زيبايی را دکلمه کرده که دکتر سالاروند زحمت آهنگ‌سازيش را قبول کرده‌اند ... عکس‌های تشييع جنازه‌ی فریدون مشيری و چند خوشنويسی دلنشين از استاد صادقی را هم نبايد از دست داد ... خلاصه ، اين دوهفته‌نامه‌ی برقی (!) ، سازندگان خوبی دارد ... تا چه قبول افتد ؛ لینک نمی‌دهم تا بروید و همه را ببینید !
يک ستون ثابت هم هست به نام « در محضر ملک‌الموت » ، در بخش سنگريزه ... نويسنده‌ی جوانش ، آتيه‌ی خوبی خواهد داشت ، اگر به جدول نزند !!!
*
در دانشگاه صنعتی اميرکبير ( پلی تکنيک تهران ) ، چهارشنبه‌ی پيش ، بلوايی به پا شد در اعتراض به حکم خنده‌دار اعدام آقاجری ... استاد‌ها و دانشجوهای زيادی کلاس‌ها را تحريم کردند و بعد هم در تريبون آزاد ۴ساعته‌ی انجمن اسلامی ، نااميد شديم ، خنديديم ، عصبانی شديم و ... فقط خدا کند که آدم مدافعان و مخالفانش ، ابله نباشند ، اگرنه هر دو طرف ، متحد می‌شوند و طرف را کله‌پا مي‌کنند در چاله‌ی حقيقتِ (؟!) ناشی از اعصاب‌های شديدا برافروخته‌شان !
دعای عجیبی است این زمزمه‌ی دکتر علی شریعتی ، که : خدایا ، عقیده‌ام را از عقده‌ام مصون بدار !


لینک
       
سلام .
دوهفته نامه برقی (!) هفت سنگ پس از سال ها تلاش بالاخره راه افتاد ... من این حماسه را به همه آنانی که به سعادت بشریت می اندیشند تسلیت می گویم !
لینک
       
سلام .
*
الان ساعت حدود ۱۰:۳۰ يک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۱ است و گناه پرشين‌بلاگ از گردن ما ساقط شود ، الهی !
*
نشريه‌ی دانشجويی ترب ، از آذر ۱۳۸۰ در دانشگاه تهران منتشر شده ؛ سردبيرش {...} - بماند ! - و مدير مسوولش ، دوست و برادر گلم امير اسماعيلی است ؛ ترب ، ۴ صفحه دارد و يک صفحه‌ي کاهی - که به قول استاد عمران صلاحی ، از سر و تهش زده بيرون ! ... اما همين يک برگه‌ی آ۳ پشت و رو ، تمام خاطرات و آموخته‌های اساسی اخيرم از دنيای طنز را در بر می‌گيرد ؛ پيشنهادهای يکی-دو فيلم‌نامه برای صدا و سيما که به خاطر نداشتن لياقت و سعادت (!) ردشان کرديم ، آشنايی با استادان طنز که تا پيش از آن ديدارشان برای خود من يک آرزو بود ، برگزيده شدن در يکی‌-دو جشنواره که تنها جايزه‌هاشان بدک نبود (!) ، و ... .
ترب تا به حال دو شماره و يک ويژه‌نامه منتشر کرده است ؛ حتما در نظر داشته باشيد که همان چهار صفحه و نیم هم زمان و هزينه‌ي کمی نمی‌برد ، هر چند در تنبلی ‌مان هم شک ندارم !
ترب موفقيتش را مديون شهاب « مينياکاتوريست » - مينياکاتور را خودم اختراع کرده‌ام : چيزی بين مينياتور و کاريکاتور ! - و اميرحسين - که صفحه‌بنديش می‌کند - هم هست ، و مرهون راهنمای‌ها و برادری‌های دوست از دوست عزیزترم سیدمجتبی حسینی؛ همين‌جا برايشان دل خوش می‌خواهم که بهترين نعمت خداست .
بس است هندوانه گذاشتن ! اين شما و اين يک متن از آن عشق مشترک کوچک دربه‌در ، که اگر بتوانم عکس‌های صفحاتش را به زودی در شبکه قرار خواهم داد - اگر کج‌سلیقگی کرده‌ام در گزینش متن ، کاش امیر ببخشاید ؛این متن از شماره‌‌ی ۲ در اسفند ۱۳۸۰ برای شما :
=====================================================================================

الو ؛ ترب ؟!

پيام‌گير ترب ، ۲۴ ساعته آماده‌ی شنيدن تعریف‌ها ، تملق‌ها و غیره‌ي شما خوانندگان عزیز می‌باشد .

- الو ، اون جا تربه ؟
- بله ، بفرمایید ... فقط بی‌زحمت حرفتون درباره‌ي سیاست نباشه .
- نه . اتفاقا یه مساله‌ی کاملا اجتماعیه ؛ پرونده‌ي آقای « شهرام ج » نشون داد که جامعه‌ی ما با يک نظام ايدئولوژيک به ...
- عذر می‌خوام ؛ صداتون اصلا نمی‌ياد .

*

- شما می‌دونين « جامعه‌ی چند صدايی » يعنی چی ؟
- بله ، البته تا حد مجازش ؛ يعنی جامعه‌ای که در اون ، هر کس هر صدايی که خواست بتونه از خود دربياره .
- اين تعريف ظاهرا علمی از کجا اومده ؟!
- به خاطر بعضي مسايل ، نمی‌شه همه‌چيز رو گفت ؛ فقط اينو بدونين که شما هم هر صداي مجازی که غير از {...} و {...} باشه ، می‌تونين از خودتون دربيارين .

*

- آقا من می‌خواستم درباره‌ی ازدواج جوانان نظر بدم ؛ واقعا طرح جالبيه که دانشجوها توی دانشگاه با هم عروسی کنن و خرجشون کمتر بشه .
- به عقيده‌ی شما چه جور صرفه‌جويی‌ای می‌شه ؟
- اين که هر دو می‌دونن که به خاطر بی‌پولی آرزوهای دور و درازشونو قيچی‌ کرده‌ان ... خود من تا حالا سه دفعه توی دانشگاهمون ازدواج کردم ، با خرج خيلی کم ؛ تازه خيلی هم حال داده ...

*

- آقا بی‌زحمت بياين و اين لوله‌ی آب کوچه‌ی ما رو درست کنين ؛ دوازده بار تا الان زنگ زده‌م ، کسی نيومده ...
- می‌بخشين ... چرا به سازمان آب زنگ نمی‌زنين ؟! اين‌جا دفتر نشريه‌س .
- مگه اون‌جا آب و فاضلاب نيست ؟! من ديدم اين‌بار گوشی رو ورداشتن ... .

*

- الو ؛ می‌خواستم بدونم موضع ترب درباره‌ی مساله‌ي مهم ظهور مجدد مارکسيست‌ها در جهان چيه ؟
- هان ؟!
- منظورم ظهور نئومارکسيست‌ها و بازنگری اون‌ها در مبانی ...
- ببخشيد ، اين‌جا همچين‌ کسی رو نداريم ؛ اشتباه گرفتين .

=====================================================================================

به من عاجز بی‌نوا کمک کنيد ؛ نظری ، تحسینی ، خدای ناکرده نقدی ... !
*
برای همه‌ی شما از خدا دل خوش مي‌خواهم ... همين !
لینک
       
نکبت روزمره بودن ...

تا به حال انديشيده‌ايد که دغدغه‌ي خوردن ، چه مصيبتي است براي ما ؟!
تا به حال انديشيده‌ايد که ماتم‌هاي روزمره‌مان ، به معناي واقعي ، چه روزمره‌اند ؟!
تا به حال فکر کرده‌ايد که زماني هست آيا که آدميزاد از روزمره بودن ، از نکبت روزمرگي ، نجات پيدا کند ؟
من ماه رمضان را به خاطر همين تغييرش دوست دارم ؛ اصلا تا به حال دلتان خواسته که تغيير کنيد به هر قيمتي ؟!
اين چند روز ، بهانه‌هاي بدي نيستند براي رها شدن از ماتم عادت ! گمان مي‌کنم - قبلا هم گفته‌ام - يکي از بدترين نفرين‌ها در حق هر کس آن است که خدا جيبش را پر از عادت کند ... همين !
لینک
       
سلام .
اين جا به اندازه‌ی همه‌ی دلتنگی‌های آدم جا ندارد ... دارد ؟!
لینک
       
سلام .
==========================================================================

زهر مار !
برو ... برو ... از جلوي چشمم دور شو ... نخند ! مي‌گويم نخند با آن رديف دندان‌هاي سفيد عجيبت ... برو ... برو تا نيامده‌ام خودم از جلوي چشمم برانمت ... برو تا فرياد نکشيده‌‌ام که آهاي دزد ... برو ... برو ... يک‌بار همه‌ي سرمايه‌ام را بردي ، هيچ نگفتم ... يادت نيست ؟! ... خيلي پررويي ! خيلي هم زبان‌درازي ! ... برو ... مي‌گويم برو ! ... حيا که نمي‌کني ؛ دزدي هم که مي‌کني روز روشن ... برو ... برو ، من ديگر چيزي براي سرگرمي‌ خودم هم ندارم ، تو کجاي اين جهاني ؟! ... هه ! ... برو ! ... با آن چشم‌هايت ! ... من که مي‌دانم تو با اين يک جفت گلوله‌ي آتش آبي‌رنگ چه وقاحت‌ها که نکرده‌اي ... برو ... برو تا رسوايت نکرده‌ام ... برو ... اصلا تو خودت رسوايي ، مرا هم که بي‌حيثيت کردي ... برو ... نفهميدم ... به خدا نفهميدم که آن چشم‌هايت چه بلايي بر سرم آوردند ... برو ... من‌ نمي‌دانم چه بود در آن دو کوره‌ي داغ که زد و همه‌ي هستي و حيثيت ما را سوزاند ؟! ... برو ... ترم اول که ديدمت ، خودت را چنان قديسه جلوه‌ دادي که کور شدم ... برو ... حالا که مي‌دانم چه کاره‌اي ، ابليس شماره‌ي دو ! ... برو ، برو تا داد نزده‌ام که اين‌جا يک جنايت‌کار ايستاده ... برو ... آن‌قدر فريبنده مي‌خندي که هنوز هم اگر جاي جاي زخم‌هايت در دلم نمي‌سوختند ، باز گولت را مي‌خوردم ... برو ... برو با آن چشم‌هاي مصيبت‌بارت ... برو ... اين ترم مي‌خواهي با من چه کني ، هان ؟! ... اين بار مي خواهي جاي دلم چه چيزي را ببري ، هان ؟! ... برو ... برو تا نيامده‌ام به پايت بيفتم ... برو ... برو مي‌گويم ... .
*
تو را به خدا ! يک ترم مشروط شده‌ام ... برو ... در آستانه‌ي اخراجم ... مي‌فهمي ؟! ... برو ... برو ... خواهش مي‌کنم برو ... لطف مي‌کني بروي فعلا ؟
من دارم سعي مي‌کنم که اين ترم را اصلا عاشق نشوم ؛ بيست واحد دارم ... برو ... برو ! ... .
لینک
       
سلام به خودم و سایه‌ام که این‌جا را همیشه می‌خواند !!!

سلام ... خوشحالم که نمردم و بالاخره اين فرزند بی‌نوايم را ديدم ... نامردهای استکباری ! يکی نيست به این هکرهای پدرسوخته بگويد مگر شما خودتان اينترنت نداريد که به بابای ما هجوم می‌آوريد ؟!
*
احتمالا به زودی يا به بلاگ‌اسپات مهاجرت خواهم کرد ، يا همين ويرانه را سر و سامانی خواهم داد . اما چه کنم که عرضه‌ی طراحی ندارم ... منم و اين سفره‌ی خالی ؛ هر که نان خشک می‌خواهد بيايد جلو !
*
می‌خواهم متنی بنويسم درباره‌ي آدم‌های احمق خيرخواه ... احتمالا نامش را هم می‌گذارم « عرعرهای خالصانه » ! حدس می‌زنم کار جالبی در بیاید . اگر پیشنهاد بهتری برای نامش به ذهنتان می‌رسد ، بی‌نصیبم نگذارید .
*
دوستان خوب هفته‌نامه‌ی تماشاگرنمایان ، این هفته آخرین شماره‌ را منتشر کرده‌اند ... سری به آن‌جا بزنید و بخوانیدش ... تا چند روز دیگر ، همین رفقا می‌خواهند دوهفته‌نامه‌ی هفت‌سنگ را منتشر کنند ؛ با برنامه‌ریزی و طراحی و حتما متن‌هایی بهتر . چشم به‌راهش می‌مانم .
*
مسعود بهنود را سال‌هاست که می‌شناسم ... روزنامه‌نگاری که هر عقیده‌ای دارد ، لااقل به معنای واقعی یک ژورنالیست است و نثرش با اشرافی که بهد تاریخ معاصر ایران و جهان دارد ، همیشه مسحورم کرده ... دیدن وبلاگش مطمئنا خطری برای شما ندارد !
*
همین ... راستی جهارشنبه که در تهران بغض آسمان شکست ، بغض من هم شکست ؛ او یک‌روز گریست و من یک ربع ساعت ! ... خدا کند هیچ‌وقت بغض‌ها در گلوی آدم نمانند ، چون بدجوری سنگین می‌شوند و دق‌مرگت می‌کنند ! راستی دیشب سیمای مبارک (!) « عصر جدید » را از « چارلی چاپلین » پخش کرد - لابد به بهانه‌ی زدن پوزه‌ی استکبار بی‌شرف ... اما همین را تنها می‌گویم که معنای واقعی طنز اجتماعی را در تکه‌تکه‌ی آن صحنه‌ها می‌شود دید : پارچه‌ی قرمز رنگی را که از پشت کامیون حمل آهن افتاده بود ، وقتی چارلی تکانش داد ، ناگهان پلیس‌ها علامت حزب کمونیست دانستند و بر سرش ریختند و به عنوان سردسته‌ی آشوب‌گران او را دستگیر کردند ! نماد بی‌نوایی آدم‌ها که گاه همه حرفی را از آن‌ها استنباط می‌کنند ، مگر حرف دلشان را ؛ حتی اگر آن حرف دل ، قار و قور شکم گرسنه‌شان باشد !
*
حالا همین ! شما را به همان وقتی که برای خواندن این اباطیل خرج کرده‌اید ، سوگند (!) می‌دهم که نظرتان را بنویسید !


لینک
       
سلام .
حمید عزیز لطف کرده و برای وبلاگ من لوگو گذاشته ... اما سهوا – ان شاء الله ! – از شخصیت استاد عزیزترم « ابوالفضل زرویی نصرآباد » مایه گذاشته ! من همین جا برائت خودم را از این عمل ننگین اعلام می کنم و قربان « ملانصرالدین » باحیای گل و گلابم می روم ! اگر نمی شناسیدش ، همین را بگویم که هفت سال سردبیری ماهنلمه ي گل آقا و تذکره ي رجال سیاسی – آن هم در سال 72 ! – و اشعار ی به روانی آب و همراه با لبخندی خنک کننده ي ته دل (!) ، از آثار اوست ... حتما در این وبلاگ از ایشان و بقیه ي استادان طنز سوء استفاده خواهم کرد !
*
و این نامه را هم اگر بخوانید و نظری بدهید ، مطمئنا ایدز نخواهید گرفت !!! :
.......................................................................................................................................

با سلام به خانم معلم خوبم ، خانم [ ... ]
من خیلی شما را دوست دارم ، چون شما آن قدر مهربان هستید که آدم در کنار شما اصلا احساس نمی کند که با یک آدم نادوست طرف است . من واقعا به شما علاقمند هستم ، چون مادرم همه اش می گوید که این خانم معلم شما لامصب خیلی بارش است و آقاجانمان هم دایما می گوید که در مکتب ، ایشان و رفیقشان « اصغر گوریل » را آن ملای مکتبخانه هی فلک می کرده است ... پس شما خیلی مهربان هستید چون شما بیشتر از 20تا خط کش به آدم نمی زنید . شما خیلی خوب می باشید ، چون مثلا همین « تقی چوبینی » خودمان از اصغر گوریل هم بی تربیت تر بوده و است : همان آقاجانمان – که خدا آقاجان شما را هم برایتان نگه دارد – می گفت اصغر به خاطر آن که مشق هایش بدخط بود هی کتک می خورد ، اما این تقی نادان بی ادب که اصلا مشق نمی نویسد ... ولی شما فقط خط کش می زنید و گاهی گوشش را مثل سگ می پیچانید یا آخر آخرش خودکار می گذارید لای دستش ، که البته می گویند چوب معلم گل است و هرکس که نخورد خل است ... البته این تقی همین جوری هم خل و چل می باشد ... هرهرهر . شوخی کردم .
و اما غرض از مضاحمت آنکه بنده وخت گرانبهای شما را گرفتم چون که همانطور که می دانید ، من به علت خریت و بدشانسی نمره ام در درس ریاضی شده است 2 ... به خدا خیلی درس خواندم ، حتی شب امتحان هم اصلا میکرو بازی نکردم – خاله مان شاهد است – من خودم 4بار جدول ضرب را نوشتم که یادم نرود ، ولی نمی دانم چرا سر امتحان آن جوری شد ... بابایمان قول داده که اگر من امسال قبول بشوم برایم سگا بخرد ، ولی اگر بفهمد که ما رد شده ایم ، با کمربند کلفتش پدرمان را درمی آورد ؛ پارسال ما را سه روز انداخت در زیرزمین خانه مان که موش دارد به این گندگی ، آنقدر هم ما را با کمربند زد که آنجایمان دور از جان شما دردمی کرد ما تا یک هفته عین آدم نتوانستیم بنشینیم زمین ... خلاصه ما شما را خیلی دوست داریم و همیشه برایتان می سپریم که بی بی مان دعا کند ... شما را به خدا ما را این بار قبول کنید ، ما قول می دهیم که جدول ضرب را از بر کنیم ... خانم ! شما را به خدا ما را نیندازید زیردست بابایمان .
قربانتان بروم ؛ شاگرد کوچک شما [ ... ]
29 خرداد 1381

......................................................................................................................................
خدا کند که همه به مراد دلتان برسید ؛ یک نظر به من عاجز کمک کنید !!!
لینک