آهاي خدا ! با توام !   
سلام .
*
از همه‌ي عزيزاني که خوششان مي‌آيد سوءتفاهم‌دانشان (!) را هر بار بيشتر از ديروز پر بفرمايند ، و از همه‌ي عزيزان زير ۱۸ سال ، بيماران قلبي و ريوي ، سالمندان گرامي و ... و به خصوص همه‌ي عزيزاني که از آدم‌هايي مثل من - که دايما ناله‌هايم را به صورت پيام بازرگاني جار مي‌زنم - خوششان نمي‌آيد و البته حق دارند که بيني مبارک را بگيرند و بگريزند تا دامان پاکشان را لجن عفن ناله‌هاي غريبه‌هايي چون من نگيرد ... تقاضا مي‌کنم که اين متن را نخوانند :

خدايا ! مردم از بلاتکليفي .
خدايا ! خفه‌ام کردي .
خدايا ! اگر تو خدايي ، مرا چرا آفريدي که بشوم وبال گردن تو و خودم ؟!
خدايا ! بس است ... نخواستيم اين اشرف مخلوقات بودن را ... همان گندم کوفتي را بده بخوريم ، لااقل از سردرگمي دربياييم .
به خودت و فاميل‌هايت قسم ، گناه‌کار بودن از پادرهوا بودن خيلي بهتر است .
آهاي خدا ! با توام ! بلد نيستي خدايي کني ، بيا پايين و با ما بچرخ تا بفهمي که خدا بودن چه وظايفي دارد .
خسته شدم ... مردم ... دق دادي ما را ؛ يا عقل را فقط مي‌دادي يا دل را ... خواستي زهرچشم بگيري که هر دو را با هم انداختي توي توبره‌ام ؟!
...
شرمنده‌ام ؛ بگو اين ملک‌الموتت بيايد ما را سلاخي کند ، بياييم رک و راست با خودت مذاکره کنيم ... اين‌جا غريبه‌ها زياد سر مي‌زنند ؛ بعضي‌هاشان هم الان گواهي کفرم را صادر کرده‌اند ؛ بگو بيايد ! بگو بيايد آن عزراييل بدقولت !
حالت را مي‌گيرم ، اگر خدايم نباشي !


لینک
   بیانیه بازی   
سلام .
*
دوستان عزیزم در نشریه ي دانشجویی نگاه نو – از دانشگاه صنعتی امیرکبیر – در شماره ی دوم خود در مهرماه امسال ، مقاله ي جامعی را چاپ کردند که حاصل نزدیک به دو ماه نت برداری پیوسته ي آنان در کتابخانه ي ملی و کتابخانه ي مجلس بود ؛ مقاله ای تاریخی به نام جمهوری اسلامی ، که با استناد به روزنامه های سال 1358 ، سیر تاریخی – و از نظر من ، خنده دار (!) – تصویب قانون اساسی را بررسی می کند . به گمان من ، کمتر می توان چنین مقالاتی را یافت که سعی موفقی در بازبینی بدون تحریف تکه هایی از تاریخ دارند ، که به خاطر مسکوت ماندنشان ، تحریف شده اند . سایت خبری ایران امروز ، این مقاله را منتشر کرده است .
*
جشنواره ي نشریات دانشچویی دانشگاه تهران ، از 25 تا 27 آذر برگزار شد ؛ ما هم با گاهنامه ي طنز ترب شرکت کردیم . با دوستانمان در گاهنامه ي طنز درنا – که مدیرمسوولش ، عباس حسین نژاد گل و گلاب است و تازگی ها وبلاگ صندلی را دایر کرده – غرفه ای مشترک داشتیم و دوستی ها و دغدغه هایی مشترک تر ... بیانیه ای را به زبان احتمالا طنز (!) منتشر کردیم که دیدم بد نیست اگر آن را این جا بیاورم :

بیانیه ي مشترک شماره ي یک « درنا » و « ترب »



به نام فروزنده ي ماه و ناهید و مهر

با استعانت از درگاه خداوند آدم های انقلابی ، و با یاد همه ي آنانی که دردمندند و برایشان تفاوتی ندارد که کجایشان درد بگیرد ؛ و در این بحبوحه ي اختلاط دین و سیاست و غیره ، نظر به این که معمولا جشنواره برای این برگزار می شود که ما در آن جا بعضی چیزهایمان را به بعضی ها بیشتر نشان بدهیم و بعضی های دیگر ، بیایند از مواضع شفاف ما ، شفاف تر و بی هیچ سانسوری بازدید کنند تا هیچ شبهه ای باقی نماند ... و نظر به این که ما برعکس بعضی ها نه نوار داریم ، نه لوگوهای رنگی بزرگ یا آدم های بزرگتر ی داریم که خودمان را نشان بدهیم ، لذا به حداقل قناعت فرموده و بیانیه ی نخست خویش را صادر می فرماییم :
الف – پیش از هر موضع گیری ، برائت خویش را از هرگونه موضع سیاسی اعلام می کنیم تا فردا به ما نچسبانند که از دین برگشته ایم یا جاده صاف کن استبداد ... بنابراین ، ما با هر چیزی که مجوز داشته باشد ، موافقیم و تمام مسایل سیاسی ، اقتصادی ، عاطفی و غیره را تنها در حد مجازش می پسندیم .
ب – آزادی از دید ما ، همان چیزی است که بزرگان گفته اند ؛ حال این که بزرگان چه کسانی اند و چه چیزهایشان اضافه و بزرگتر از آدم های عادی است ، بماند ... ما حوصله ي درافتادن با حضرات را نداریم که بیایند و ما را در هدایت خانه با چوب و سیخ – البته در چارچوب حقوق مسلم بشریت – هدایت کنند .
پ – دانشگاه ، محل تحصیل و تحقیق است ؛ آن دانشجویی که می آید به جای درس خواندن ، گندکاری و بیانیه بازی می کند ، باید مورد ملاطفت قرار بگیرد تا بی جا و بی دلیل ، وجدانش درد نگیرد . مگر ما با ممالک مترقی چه تفاوتی داریم که آن ها در دانشگاهشان فقط به فکر تحصیلند و ما سینه چاک تحصن ؟ لذا به جهت نبود وقت ، برخی چیزها را محکوم و برخی دیگر را کلا تکذیب می کنیم .
ت – مسایل اقتصادی ، اساسا چیزهای بدی نیستند ؛ اما من و شمای روشنفکر بهتر است به کارهای مهم تری مانند تلاش در جهت حفظ موازین قانونی و ذلت و عبودیت در برابر خداوند متعال و چند بنده ي برگزیده اش باشیم ... خدا را شکر کنید که نانی می رسد و سفره تان خالی نمی ماند ؛ کار بزرگان ، به بزرگان سپار .
ث – بحمدالله ، وظیفه ي خویش را که صدور بیانیه و تاکید بر انجام وظایف بود ، انجام دادیم ؛ حواستان باشد در این مرز و بوم پرگهر ، سرتان به کار خودتان باشد . از خدا می خواهیم وجدانمان را نیز در چارچوب قانون قرار دهد .

ستاد مشترک اجرایی گاهنامه های درنا و ترب – کمیته ي صدور بیانیه


لینک
   حسن ‌جان ، سلام !   
حسن ‌جان سلام .
اميدوارم که احوالاتت خوب باشد و نه مثل هميشه که هي سرما مي‌خوردي و هي دستمال سفيدت را به دماغت مي‌مالاندي ، ديگر الان دستمال به کارت نيايد . از آن روزي که تو رفتي ، من خيلي ناراحت شده‌ام و هي غسه مي‌خورم که چرا خدا تو را از من گرفت و من نمي‌خواستم که دوست مهربان و گلي مثل تو را از دست بدهم . اما وقتي آقايت منتقل شد ، حتما تو نمي‌توانستي پشت حرفش حرف بزني و آقام مي‌گفت که اکبر آقا از وقتي منتغلي‌اش درست شده ، حقوقش بيشتر شده و جواب سلام همه را بلند بلند مي‌دهد . ولي من و تو يادت هست که آمدي و گفتي که داري مي‌روي محله‌ي خاله‌ام اين‌ها و ما چقدر ناراحت شديم و زار زار گريه کرديم پشت انباري ما ؟
خلاصه من دلم برايت تنگ شده بود و اين نامه را برايت نوشتم . يادت هست که چقدر عکس فوتبالي داشتيم ؟ ديروز آوردمشان بيرون از توي کمد زيرزمينمان و کاشتمشان و هي با کف دست ، شلاقي زدم رويشان و ياد آن وقت‌ها افتادم که پوز اين « تقي چوبيني » خل را مي‌زديم ... حالا اين تقي دماغو ، تو که نيستي و من هم ننه‌م نمي‌گذارد بروم بيرون ، هي مي‌نشيند پيش بچه‌ها و مي‌گويد که من بهترين عکس‌باز اين کوچه‌ام و فلان ... ولي کور خوانده . تو که بيايي ، عکس‌هايمان را مي‌گذاريم روي هم و تمام عکس‌هايش را جلوي بچه‌ها مي‌بريم تا ديگر عرعر نکند .
راستي اگر يادت باشد يک‌بار بهت گفتم که يک خروس گرفته‌ام اندازه‌ي يک بوقلمون ... نامرد ، اين رجب نفتي آن‌قدر آمد و به آقام گفت بفروشش بفروشش که آقام هم کلافه شد و دادش به رجب ... ممدرضا مي‌گويد که خودش ديده رجب موقع آمدن عروسش ، قرباني‌ش کرده جلوي پاي او . قرار است خودم بروم شيشه‌هايش را خرد کنم تا ديگر از اين نامردي‌بازي‌ها نکند .
خوب ديگر حسن جان . الان ننه‌م مي‌آيد سراغم مي‌گويد چرا نرفته‌اي هنوز نان بگيري ... هر چه زودتر بلند شو بيا اين‌جا . با ننه‌ت بيا که با ننه‌م بروند روضه . من و تو هم کلي صفا کنيم برويم عکس‌بازهاي ادعا را حالشان را بگيريم .
ننه‌م آمد ! فعلا قربانت ... .
دوستدارت ، اصغر
لینک
   حرف‌هاي مانده در گلو...   
سلام .
*
چه کرد نامرد با ما اين امتحان بي‌انصاف ... مردک ، آمده ۶تا سوال داده که همه‌شان ماشين‌حساب‌خورند (!) ؛ ما هم از ۳ تا ۶ عصر ، خسته و مرده نشستيم پاي شاهکار حضرت والا ... مي‌کشمت !
*
اين وبلاگ رسما شده دفتر خاطرات من ... که گاهي به جاي طنز ، ناله‌هاي شخصي‌ام را منتقل کنم اين‌جا . شايد براي همين اين حرف‌ها مانده بود بيخ خرخره‌مان اين چند روز . انگار يک پنجره که هر کس از کنارش رد مي‌شود ، نگاهي مي‌اندازد و تو به هر حال ، دلخوشي به اين نگاه که مي‌خواهد از سر تفنن باشد يا قلقلکي مشترک ... بايد درباره‌ي عقدة‌الشبکة بيشتر بخوانم !
*
نوارهاي آواي زمين و ماه کولي - هر دو از محمدرضا عليقلي - را خريدم ؛ ماه کولي را پيش از اين شنيده بودم ، اما آواي زمين ، به راستي آواي زمين بود ؛ ماه‌ها بود دربه‌در تلفيق اذان و موسيقي در سيماي مبارک بودم ، موقع تحويل سال ... که حالا فهميدم کار عليقلي بوده ؛ ترکيب نواي خوش موذن‌زاده‌ي اردبيلي با دمام‌هاي نالان عربي ... من از پس وصف لذت‌هاي شنيدن موسيقي‌هاي آشنايي که با هم ترکيب شده‌اند ، برنمي‌آيم ؛ خودتان برويد و بشنويد ، سوز و ساز ماه آواره‌ي آشنا را و نواي آتش و آب و اذان را در ماه کولي و آواي زمين .
*
سريالي را شبکه‌ي تهران سيماي شيخ‌الارتباطات پخش مي‌کند به نام دوران سرکشي ، عصرهاي جمعه ، ساعت ۱۹ ... فکر نمي‌کردم که اجازه‌ي پخش چنين واقعيتي را بدهند ، اما گويا کمال تبريزي عزيز - کارگردان فيلم ليلي با من است - خوب از پس داستان دختران فراري برآمده ... ديدنش لااقل شک اضافه مي‌کند و همين ثمره‌ي کمي نيست !
*
و اما ديدم بد نيست اگر گاهي سري به بزرگان بزنم و دغدغه‌ها را با زبان آنان بشنوم ؛ مدت‌هاست تصميم دارم از عبيد زاکاني مفصل بخوانم و مفصل‌تر بنويسم ... رندي است که هنوز طنز بکر و مخصوص به خود را دارد ؛ اگر مجال باشد ، بيشتر جسارت خواهم کرد ، اما لااقل اين جمله را از رساله‌ي صدپندش بشنويد که :
به هر حال از مرگ بپرهيزيد که از قديم مرگ را مکروه دانسته‌اند .
*
خوشحالم که حرف‌هاي مانده در گلو ، سرازير شدند ... اما کسي اين‌جا را مي‌خواند ؟!
لینک
   اعتراض به امتحان !   

سلام .
*
حال گرامی‌مان گرفته شده ، به قول حضرات الوات مانده‌ایم توی کف خودمان !
نمی‌دانم امتحان میان‌ترم مزخرف ، چه فلان فلان شده‌ای است که نه می‌توانی رهایش کنی و نه خیالش راحتت می‌گذارد ... خفه‌مان کرد ، چون اوضاع درسی‌مان به هم ریخته و نمی‌توانیم ولگرد باشیم ؛ از آن طرف به قول همان الوات ذکر شده ، حسش نیست که خیره بشویم به جزوه‌هایمان و خاطرات و دغدغه‌هایمان را بگذاریم پشت در (!) جزوه ... رها کنم ؛ ناله‌ي امشب ، همین قدر بس است .
*
دیشب ، خسته و درمانده آمدم خانه ؛ دعواها و دشنام‌های انقلابی دانشگاه ، چنان عاجزم کرده بود که نمی‌دانستم چه کنم ... یک بار نوشته بودم « به دنبال چاهکی می‌گردم که خاطرات و دغدغه‌های مزخرفم را در آن استفراغ کنم » ؛ دیشب ، چنان شبی بود .
نواری رسیده بود از دوستی ؛ رسوای دل از شجریان گل و گلاب ... روشنش کردم و ماندم منتظر : ناگاه فریاد کشید که :

به جز غم خوردن عشقت ، غمی دیگر نمی‌دانم
که شادی در همه عالم از این خوشتر نمی‌دانم

ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سر گشتم که پا از سر نمی‌دانم

در به در گشتم دنبال صاحب غزل ... که فهمیدم عطار است ؛ فقط همین را بگویم که واقعا گویی شنیدن این عبارات ، هدیه‌ي خدا بود در آن حال آشفته .
*
شاید به علت اعتراض به امتحان (!) ، چند روزی این جا ننویسم ؛ اما فراموشم نکنید : نه مرا و نه هفت سنگ را ! خوش باشید و بی امتحان !!!
لینک
   هفت‌سنگ و حاجی‌بخشی !!!   
سلام ... به گمانم شماره‌ی سوم هفت‌سنگ درآمده باشد ... پدر رفقای ما را که درآورد !!!
*
هفت‌سنگ این شماره واقعا استثنایی و به‌دردبخور شده ؛ مصاحبه با یکی‌-دو لباس‌شخصی ،
از جمله پهلوان سوپرمدافعان انقلابی-اسلامی (!) ، یعنی « حاجی بخشی » و « شکوری راد » ، نماینده‌ي مجلس ، در حاشیه‌ی مراسم ملت‌کشان شانزدهم آذر امسال در دانشگاه تهران ...
حرف‌های تازه و شنیدنی‌ای هستند که به بهای باتوم خوردن بعضی‌ها و تا دم بازداشت
رفتن برخی به دست آمده‌اند !
*
اين هم متن من ؛ ای کاش يکی ما را نقد کند که مرديم از بس جلوی آينه قربان‌صدقه‌ی
قلممان رفتيم !
لینک
   شاخص های روشنفکران امروز   
در این که بخشی از روشنفکران ملت ما – ملت شریف سابق و حماسه‌ساز فعلی – انسان‌های شدیدا روشنفکری هستند و شاخصه‌های روشنفکری از همه‌ی زندگی‌شان چکه می‌کند ، اصلا شکی نیست ؛ و در این موضوع که روشنفکرجماعت ، همیشه مظلوم واقع شده و هر روز هم ابعاد این مظلومیت رشد می‌کند هم ، شبهه‌ای وجود ندارد .
در این تحقیق ، ما بر آنیم که ویژگی‌های اساسی یک روشنفکر را توضیح دهیم ، تا هر کس که چنین فردی را در خیابان دید ، لااقل او را بشناسد و دایما ابعاد مظلومیت او را در نظر داشته باشد .
الف – نخست آن که ، روشنفکران امروز ، از بس چندین قرن تلاش فکری و کار عقلی کرده‌اند ، به بن‌بست ایدئولوژیک رسیده‌اند و دلزده‌اند ؛ پس حالا بر عمل و کار اجرایی تاکید فوری دارند . اصلا روشنفکر امروزی ، بدجوری مرد عمل است ؛ عاشق اجراست ، ولو این که اول اجرا کند ، بعد درباره‌ي انگیزه‌ها و نوع کار فکر کند . ( نگویید : « خوب ، خر هم بلد است فقط کار اجرایی کند . » خر که عقل ندارد ؛ اگر هم داشته باشد ، از آن استفاده‌ای نمی‌کند . )
ب – روشنفکر امروزی ، وقت‌شناس است ؛ حتما و حداقل یک ساعت به آن جایی که دعوتش کرده‌اند ، دیر می‌رود تا حرمت همه‌ی مکتب‌های بشردوستانه و تلاش‌های عقلی تاریخی در راه ابقا و استیفای کرامت بشری و تحقق حقوق اساسی و مسلم انسان‌ها در طول قرن‌ها ایثار و ابتکار و تعقل بی غرض ، حفظ شود ؛ در واقع اصلا مهم نیست که چه چیزهایی حفظ شود ، فقط حفظ بشود ... .
پ – ظاهر روشنفکر امروز ، با ظاهر عوام‌الناس حتما تفاوت‌های عمده و اساسی دارد ؛ لباس یک روشنفکر یا اقلا یقه‌اش به گونه‌ای ویژه درست شده ؛ یا مثلا موهای بلندش توی چشم می‌زند و بنابراین ، تشخیص او از برخی آدم‌های هنرمند ، دشوار است . اصلا یک آدم روشنفکر ایده‌آل ، توی خیابان باید نظر همه را به خودش جلب کند ، ولو با پس‌پسکی راه رفتن .
ت – یک روشنفکر ، هرگز جواب سوالی را کامل نمی‌دهد ، چون عقیده دارد که حقیقت عریان برای عوام الناس ضرر دارد . ضمنا وی همیشه باید سطح احترام و تفکرش از مردم عادی بالاتر باشد ، حتی اگر شده ، باید برود روی تکیه‌گاه صندلی بنشیند .
لینک
   در هجو آن عزيز !   
هی ! زنخدان دارد آن دلبر ، وليکن چاه نيست
ظلم‌ها کرده به ما ، احمق خودش آگاه نيست

حيف ، پيش عمه و باباش دارم سفته‌ها
ورنه ، جای خواهری ، آن‌قدرها هم ماه نيست !!!
لینک
   گرگ گفتم ، گرگ با چوپان نسبت دارد !   
سلام .
*
دیشب دوستی زنگ زد ؛ از آن‌ها که سنش از من بیشتر است ، اما هنوز دل بچگی‌هایش را حفظ کرده – همانی که در اشاره‌ای گفتم همه‌ي زندگیش ، حافظ است و فریدون مشیری . نزدیک به هفتاد دقیقه تلفنی صحبت کردیم و بیشتر این وقت را به شعر خواندن ؛ او می‌خواند و من می‌خواندم ؛ حافظ و سعدی را آورده بود پشت تلفن (!) ، می‌خواند و بغض می‌کرد ، بعد من می‌گفتم : « خوب ! پیدا کن : نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ... » یا « همه عمر برندارم سر از این خمار مستی ... » ؛ و شد آن چه باید می‌شد : بغض گران و گرامی (!) شکست ، شکستنی ! به قول روضه خوان‌ها اشک گرفت !!
شده تا به حال ، کاری کنی و وسط ماجرا آن قدر سستی کنی که خودت هم بفهمی ؟ برای من شده ! بعدش رفته‌ام دیوان حافظ یا غزلیات سعدی یا مثنوی مولانا را باز کرده‌ام ، دوپینگ معنوی (!) فرموده‌ام و باز برگشته‌ام : زنده و پر از انرژی ! – امروز ، روز من است سیامک جان ! فکر کرده‌ای فقط تو بلدی حرف‌های خوب خوب بزنی ؟!
*
و اما حال که بابای ادبیات گرامی را داده اند من امروز سلاخی کنم ، حیفم می آید این شعر را از استادم « ابوالفضل زرویی نصرآباد » نقل نکنم ؛ شاید نشناسیدش ، استاد طنزپردازی که هفت سال سردبیر ماه نامه
گل آقا بوده ، سبک های گوناگون طنز را کار کرده و به حق ، در هر قالبی ، همت تمام گذاشته ... حال این شعر را با طنز تلخی که دارد ، بخوانید ؛ من را که لرزاند – گمانم به علی معلم دامغانی تقدیمش کرده :

خلق گفتند که از جام ، دو خط باقی ماند
ياوه گفتند ، قدح ، خالی با ساقی ماند
هفت منهل نکند سيراب ، اين قافله را
رو به کم حوصله گان وا نه ، اين نافله را
شُرب ، تصفيق است ، ما صحرا ، ساغر خالی
از سه خم ، يک خم خشکيده ، دو ديگر خالی
بار بربنديد ، اين خشکی پايان دارد
راه صعب است ، بيابان ، هان ، ثعبان دارد
ناقه بايد بود ، اين شش وادی تفتيده است
چاه‌ها بی آب ، آبشخورها خشکيده است
راهزن دارد اين راه ، کمان برداريد
دزد می آيد ، معجر ز گمان برداريد
نه فضيلند که رهزن هم ، صالح بهتر
ناقه‌ي صالح ، از مردم طالح ، بهتر
زاهد از صحرا نه ، کز برزن می ترسد
عاقل از شب پا ، بيش از رهزن می ترسد
کاهنان ، مردم ، جز در پی خناس نی اند
جاثليقند ؟ به والله که شماس نی اند
پای طاووسيد ای مردم ، آهو داريد
گر از اين آهو سر پيچيد ، يرغو داريد
آسمان، خشک، زمين ، ره به زراعت بسته
رمه از بی تابی ، سنگ مجاعت بسته
سگ تان اهل خطر نيست ، عُوا می داند
چه کند اين رمه با گرگ ، خدا می داند
گرگ گفتم ، گرگ با چوپان نسبت دارد
کفر گفتم ، کفر با ايمان نسبت دارد
باغ ويران ز تگرگ است ، بيا تا برويم
اين که باريده است ، مرگ است ، بيا تا برويم
ما نه مردان نبرديم ، ‌اگر برگرديم
ما نه مرديم ، نه مرديم ، اگر برگرديم
*
تيشه برداريد کاين راه ، سراسر سنگ است
توشه برداريد کاين راه ، دراز آهنگ است
تخت می جويند اين رندان ، هان درنگريد
« هفت پيکر » اينک در پی « هفت اورنگ » است
سخنم تاول چشم است ، به گوش آويزيد
گنج در کنج نه ، کاندر ملکوت آونگ است
نقش می بندم در خاطر ، آن قدر که هيچ
نيست معلوم که اين خاطر ، يا « ارتنگ » است
چشم « برصيصا » در ديدن معنا ، اَعوَر
پای « باعورا » در طی طريقت ، لنگ است
اين غزل ، می شد صد بيت شود ، اما حيف
سينه مبسوط ولی قافيه ديگر تنگ است
ای بسا شعر که با قافيه درگير شود
وی بسا « طفل » که از ناچاری « پير » شود
*
سبز حيرت نفسان جامه‌ي نيلی پوشيد
ای بسا زردی رخساره که سيلی پوشيد
گر نه با ديده‌ي تر ديد توانی ديدن
در « سها » جلوه‌ي خورشيد توانی ديدن
دوری از اختر شب تاو فراتر بايد
وخ که ما را و تو را ديده ديگر بايد
با نظر سوختگان ، حسرت عالم باقی است
وایِ جشنی که در او احول و اعور ، ساقی است
شمع را وا نه تا آينه بازار شود
صبح را حاجت آن نيست که تکرار شود
دوست تا در قفس خاطره زندانی شد
عشق ، بازيچه‌ي‌ اطفال دبستانی شد
عشق‌ها شد پفک و يخمک و آلوچه ، بيا
بوی عشق است که پيچيده است در کوچه ، بيا ... !
*
و اما دوست خوبم ، جواد زارعی ، وبلاگی دارد به نام آخرین وسوسه‌ي مسیح ؛ سینمایی می نویسد و گاهی بسیار زیبا ؛ سری بزنید و درباره‌ ي همین فیلم هم متن زیبایش را بخوانید .
*
این درد دل سرا ، چشمش به راه رفقاست که بیایند و اگر سری می‌زنند ، اعلام کنند تا دلمان از تنهایی نپوسد ؛ به قول حاج آقا « التماس » نظر !
*
دلتان خوش باد و جیبتان مبادا پر از عادت شود .
لینک
   حاجی   
شکر خدا از وجدان کاری و صمیمیت این مرد هرچه بگویم ، کم گفته‌ام ؛ خدایی‌اش ، شان حاج‌آقا بیشتر از این حرف‌هاست که من و امثال من بتوانیم تعریفشان را بکنیم ... برو همین اتاق رو به رو ، به این آبدارچی فقط بگو « حاجی » ... چشمش را می‌بندد و هر چه خیر و دعا از دهانش درمی‌آید نثار راه حاجی می‌کند ؛ راه دور چرا برویم ؟ برو از نگهبان دم در بپرس ... دایما می‌نشیند و همه‌جا می‌گوید که « حاج‌آقا – قربانش بروم – یک جذبه‌ای دارد که نگو ؛ هروقت می‌آید ، آن چشم‌های میشی‌اش را طوری به آدم می‌دوزد که اگر نشناسی‌اش ، زبانم لال می‌گویی اکوان دیو آمده هپل هپویت کند ؛ اول یک عطسه می‌کند – بلند بلند ، مثل رستم دستان - و بعد انگشت‌های شست و سبابه‌اش را با دقت تمام ، همراه با دستمال یزدی دوردوزی شده‌اش ، سه بار از پایین به بالای بینی مبارکش می‌کشد ، بعد فدایش بشوم ، یک « فین » مردانه هم می‌کند و خلاص . » ببین یک نگهبان بی‌سواد ، چطور جذب این مرد شده !
دیروز ، همین دیروز ، سه ساعت دو تا مینی‌بوس از اداره گرفت و تمام کارمند‌های اداره را برداشت برد ختم عمه‌ي معاونش ... اگر بدانی‌ آن چشم‌های سرخ شده‌اش چه ابهت و صفایی داشتند ... اگر بدانی معاون چند بار جلوی هر کس و ناکس ، تا کمر خم شد و قربان صدقه‌ي ایشان رفت – اصغر می‌گفت دو بار هم حمله کرده که دست حاجی را ببوسد ، حاجی نگذاشته .
یک ارباب‌رجوع کنه‌ي ده‌هزار تومانی آمده بود ، مثل همیشه ناله‌ي فاکتورش را می‌کرد ؛ حاجی چنان ر{...} به هیکل طرف ، که یارو بغض کرد و رفت – مردک گدای دهاتی ، انگار پول قرارداد اتوبان تهران – لندن را می‌خواهد وصول کند ... یارو می‌گفت شما در ساعت اداری نباید کارهای شخصی انجام بدهید ... حاجی گفت : « آقا ! شما عمه‌ات بمیرد ، کار ارباب‌رجوع را انجام می دهی یا جنازه‌ي عمه‌ات را از روی زمین برمی‌داری ، هان ؟! البته از امثال شما بی‌کس و کارها بعید نیست ... » که همه‌ي ما پقی زدیم زیر خنده ... نبودی ریخت لبو شده‌ي مردک را ببینی ؛ بله ... حاجی به وقتش حساب آدم‌های ناتو را هم می‌رسد .
اه ... سلام علیکم حاج‌آقا ... به به ! چه جمال یوسفی‌ای دارید امروز ... همین الان ذکر خیرتان بود ... بله ؟ ... بله ! همه‌شان بررسی شد ، فاکتور آشپزخانه قدری اختلاف داشت ، دادیم بابای پیمان‌کار بی‌پدر را دربیاورند ... بله ؟! ... نه ! به جان شما من روی این وام حساب کرده بودم ، حاجی جان ! ... سه ماه ؟! ... نه ... اه ... حاجی ! حاجی ! ... ای بی‌انصاف دزد ! ای بی‌غیرت {...} ! پدرت بسوزد ، هی !
لینک
   وصيت   
اين ، نه مسخره‌بازي است براي ميراث‌خورهايم - که ميراثي چندان برايشان موجود نيست (!) ؛ نه دلقک‌بازي‌هاي همراه با پوززني‌هاي (!) برادرانه ؛ و نه روشنفکربازي‌هاي پدرانه‌ي « من نه منم و نه من منم » !
ماجرا همه‌اش وصيت است و اگر عمرم به همين چند خط کفاف دهد ، سفارش سنگ قبر محترم تا مبادا که سنگ‌تراش محترم‌تر ، گيج‌گيجه‌ي سفارشات چپ و راست رفقا را بگيرد !
هر چه دارم و ندارم ، کتاب‌ها و نوارهايش با شرط رساندن امانت‌ها ، برسد به دبيرستاني به‌دردبخور و محروم ... بقيه هم هر چه هست و نيست ، در اختيار خانواده ؛ تنها سررسيد‌هايم را بدهيد به امير که سابقه‌دار است و امانت‌دار سابق خوب !
درخواستي ديگر آن که در مراسم ترحيم - که کاش از هفت روز نگذرد - تنها قرآن باشد و نواي « دستان » و « گنبد مينا »ي شجريان نور چشم و دل ... که مداحي هم اگر بصرفد ، از خدا و بعد شجريان هيچ‌ مداحي‌ بهتر نيست !
ديگر آن که اگر قبري بود برايم ، نام پدر و مادرم - هر دو - رويش نگاشته شود ، که سهم برابري در وجود اين بي‌وجود ناخلف داشته‌اند و اين شعر :

مرا به دوزخ خود از چه بيم مي‌دهي خدا ؟
جهنمي نمي‌رسد به پاي داغ‌داريم

همين ! زياده عرضي و حوصله‌اي نيست !

================================== جمعه ۵ مهر ۱۳۸۱ ===================
لینک
   حيثيت روزگار ...   


چشمانم را مي‌بندم ؛
روبه رو ، ديوار ديوار سياهي است و ذلت ؛
پشت سر ، دريا دريا نکبت است و شرارت ؛
پچ‌پچ‌ها چه خطرناک مي‌نمايند ،
چشم‌ها چه نور عجيبي دارند ... نه ! اين نور مهرباني نيست ؛
درخت‌ها انگار يادآور قامت ابليس‌اند ،
پرنده پر نمي‌زند ؛ اين سايه که مي‌بيني ، هول مرگ است که بي‌صدا همه‌جا سرک مي‌کشد ...
طفل آن‌جا نشسته ، مثل هرروز ، بي‌صدا گريه مي‌کند ؛
- آخ که چه هواي گريه کرده دلم ! هم‌نواي چشمانش مي‌شوي ؟ -
مي‌نشيند پاي ديوار و ... بوي تعفن غفلت ، کوچه را برمي‌دارد !
« آهاي با شما هستم !
کسي نيست که سيرابم کند به لقمه‌اي محبت ؟!
کسي نيست دست پدري به سرم بکشد ؟!
آهاي شيوخ اعظم عرش شهرت ! مردان جهاد‌هاي غنيمت ! ساجدان بهشت خدا ! پيشاني‌تان مگر پينه‌ي عبادت خالصانه نبسته ؟! مگر زانوانتان ورم ذکرهاي دشوار ترس از « قهار » را ندارد ؟!
کسي پيدا مي‌شود که لااقل صداي پدرم را داشته باشد ؟! »
...
شيخ اعظم اول ، مخلصانه مي‌گريزد ؛
شيخ اعظم دوم ، خالصانه دشنام‌هاي مومنانه (!) مي‌دهد ؛
شيخ اعظم سوم ، دندان‌هاي ذکر را براي نمازي ديگر - و طلبکار شدني ديگر - به راه خداي قهار صاحب بهشت ، خلال مي‌کند و چشم به بالا مي‌دوزد تا فرشتگان امروزش را ببيند ! ...
*
طفل بي‌صدا مي‌گريد ؛
طفل بي‌صدا ...
*
دوباره مرد آمد ؛
کيسه‌ي سخاوتش به دوش ، خنده‌ي خلوصش به لب ،
چشمانش مهر خدايي مي‌پراکنند ؛
دستانش گرماي دستان پدر را دارند ... بيش‌تر از گرماي محبت خسته‌دلانه‌ي پدر ...
آقا ! امروز برايم چه آورده‌اي ؟
آقا ! امروز هم مرا بر شانه‌هايت سوار مي‌کني ؟
آقا ! دوباره مي‌خندي تا نور به دلم ببارد ؟
... بابا ! دستت را مي‌دهي به دست دلم برسانمش ؟
بابا ! توي کيسه‌ات از خنده‌هاي ديروزي هم چيزي پيدا مي‌شود ؟
بابا ! روي شانه‌هايت مي‌نشاني‌ام که از اين همه سياهي بگريزم ... بابا ! بالاي اين همه سياهي ، تو هم مي‌بيني چه برقي مي‌زند آن خانه‌ي کوچک ؟
*
طفل چشم به راه پدر است ؛
نمي‌آيد ؟!
طفل چشم به راه دستان پدر است ؛
دستانت کجايند ، بابا ؟!
طفل چشم دلش به راه دل باباست ؛
بابا ! دل خسته‌ي گرمت را امروز نمي‌آوري ؟!
*
مي‌گويند ديشب توي مسجد شهر ، دزدها نور دزديده‌اند ... مي‌گويند دزدها دو نفر بوده‌اند ... يکي از دزدها فرياد کشيده و چراغ را خاموش کرده ... مي‌گويند چراغ هيچ نگفت ؛ اما همه در آن تاريکي ديدند يک لحظه چه برقي زد و خنديد ... آري ! چراغ خنديد !
*
طفل خبر نداشت که دوباره يتيم شده ؛
طفل خبر نداشت که دوباره روزگار بي‌حيثيت شده ؛
طفل نمي‌دانست که دوباره روزگار يتيم شده ... .
*
همراه طفل ، این چند شب را می خندم ؛ اشک هایم را می خندانم : می گویند بابا رستگار شده !
تو همراهمان می خندی ؟

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

به دنبال « علی » می گردم ... در این جستجو یاری‌ام می کنید ؟
لینک
   هفت سنگ گنده را یارو بزد ... ما هنوزاندر دو سنگ ریزه ایم !!!   
سلام .
شماره‌ی دوم 7سنگ هم آمد . مبارک باااااااااااااااااااااااااااااشد !

این هم مطلب من ؛ لذت ببرید و به من ای‌میل بزنید ، چون نظرخواهی‌شان کار نمی‌کند !!!
Jalal_s61@hotmail.com
لینک
   می کشمت نامرد !   
سلام.
می کشمت میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ترم !!!
نااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامرد !
دلت بوزد الهی که دل ما را سوزاندی !!!

( همین ... فعلا همین ! )
لینک