مهاجرت ...   
سلام .
*
رفتم اين‌جا :


http://joonomi.blogsky.com

باشد که اين‌جا نباشم !
تنهايم نگذاريد .
لینک
   نامه‌ي يک معشوق بي‌ عاشق   


سلام ، حضرت { ... } !
مدت‌هاست که نامه‌اي به من ننوشته‌ايد که تا بازش کنم ، يک دنيا نغمه‌ي غم‌انگيز و بوي تنهايي و غيره به بيني‌ام برسد ؛ الان درست سه ماه از تاريخ ارسال آخرين رنج‌نامه‌ي حضرت‌عالي مي‌گذرد و من اميد داشتم بالاخره اين دل « لامذهب » شما ـ همان‌طور که در چندين نامه ، عينا اشاره فرموده‌ايد ـ « هواي ديدن آن همه زيبايي و آن دنياي هزار هزار شکوفه‌ي خوش‌بو را کرده » باشد ... يا حداقل چيزي بنويسيد که نشان بدهد هنوز دل‌سوخته‌ايد و چند بيت حافظ يا مريم حيدرزاده هم در نقطه‌ي اوج عاطفي نامه‌تان ضميمه شده باشد ... . ولي متاسفانه هميشه اين شما بوده‌ايد که تماس تلفني مي‌گرفتيد و من راه تماسي با جناب‌عالي ندارم . باور کنيد من هنوز تصميمي نگرفته‌ام که بخواهم به شما جواب بدهم ، چه برسد به آن که دلتان را با جواب منفي بشکنم .
مي‌دانيد ؟ حقيقتش ، شما موجود خوب و سرگرم‌کننده‌اي هستيد ؛ اين را حالا مي‌فهمم که مدت‌هاست از آن‌ همه شيرين‌زباني و ابراز علاقه‌هاي خالصانه و شاعرانه خبري نيست و دو هفته است که کسي از لباس جديدم هيچ تعريفي نکرده ؛ روزگار غريبي‌ست ، مي‌دانم ؛ خودم هم به اين نتيجه رسيده‌ام که عشق ، تپه‌اي‌ست که هر خري از آن بالا مي‌رود ، منتهي اين که آن الاغ بي‌نوا با کدام قسمت بدنش از تپه پايين بيايد ، به شانس و عقل آن حيوانکي و عوامل ديگر بستگي دارد .
ببينيد ! من يک پيشنهاد خوب براي‌تان دارم ؛ چطور است اين ابراز علاقه‌ي شما ، کمي منظم‌تر و با برنامه‌اي انعطاف‌پذير پيش برود ، که من هم ضرر نکنم ؟ الان همان ياروي مايه‌داري که مي‌شناسيدش و با هم اسمش را گذاشته بوديم « کماندو » ، دايما مزاحمم مي‌شود ... ولي انصافا شيوايي زبان شما را ندارد . قلمش را هم خودتان مي‌شناسيد ! منتهي من خرج دارم ؛ بنزين گران شده ، مترو هم ؛ فرداست که پياز و جوراب و غيره هم گران بشود ؛ تکليف ما را مشخص کنيد ، اطلاعي بدهيد که به اين‌جانب وفادار مانده‌ايد ... شماره‌ي حسابم هم عوض نشده ـ فقط براي کم کردن شر اين يارو ، يک حساب جاري جديد باز کردم و شماره‌اش را دادم که دل‌خوش باشد ... .
منتظرتان هستم ؛ زياد مزاحم نمي‌شوم .
معشوق دل‌تنگ شما : ( ... )

لینک
   هفت سنگ ، احترامی ، عشق ، زندگی   


بالاخره رفتیم خانه‌ی « منوچهر احترامی » طنزنویس ِشاعر قصه‌نویس … ! احترامی از طنزنويسهايی است که در روزگار ما - و بلکه تمام روزگاران - تکرار نمی شوند . چند نمونه از نوشته هايی را که خود استاد نام آنها را « نشتی های قلم ! » گذاشته است بخوانيد :


در آکواريوم
بچه ماهی به مادرش گفت : « صدای جلز و ولز می آيد ، من می ترسم . »
ماهی گفت : « نترس عزيزم ، چيز مهمی نيست . دارند توی آشپزخانه ماهی سرخ می کنند ! »

***

اختلاف ديد
از کلاغ پرسيدند : « بلندای آسمان تا کجاست ؟ »
گفت : « تا جايی که من پرواز می کنم . »
همين سوال را از عقاب کردند . گفت : « آنجايی که من هر چه اوج می گيرم ، به آن نمی رسم ! »

***

مصاحبه ما را با استاد در شماره جديد ۷سنگ بخوانيد و لذت ببريد . صفحه من را هم !
شاد باشيد ؛ بيشتر دوستتان دارم !
لینک

   زندگي ...   
سلام .
*
زندگي مي‌چرخد‌ .
عادي‌تر از هميشه .
ّسر‌ قولم‌ هستم‌ !
همين !
لینک
   ضد انقلابی عزيز ! تشکر ! تشکر !   

سلام .
*
گلکم ! آن آدم‌های غير انقلابی که تو و امثال تو از آن‌ها خوشتان می‌آيد ، ابله‌های اين نيز بگذرد ی هستند که من هرگز آن‌گونه نبوده‌ام و نخواهم شد ... حال اگر حضرت‌عالی بر من منت نهاده‌ايد و نصيحت پدرانه‌تان را با آن زبان متين و متقن (!) بر سرم کوبانده‌ايد ، ممنون ! تنها يک نکته : عشق وافر شما به آرامش ، همان وسوسه‌‌ی مخدری است که به شعورم توهین می‌کند ؛ لطفا کوزه‌ی نصایح کپک‌زده‌تان را خیرات مزار همان نادان‌هایی کنید که می‌میرند و به گمان اندیشه‌ی عدم خشونت و هزار خوشگل دیگری که فهمیدنشان وقت لازم دارد ، دم نمی‌زنند ! ضمنا ، حواست باشد ، پسرک ! آدم‌هايی که اصول خودشان را با دنيايی ملوسی و عشوه و کرشمه‌ی برادرانه و خواهرانه‌ی مخالف عوض نمی‌کنند ، با آدم‌های تندمزاج انقلابی که دردمندند ولی جای دردشان معلوم نيست ، کمی فرق دارند !
ممنونم که وظيفه‌ی انقلابی‌ات را در حق من به جا آوردی !

لینک
   نمايش‌نامه   

[ فضا را بوي سيگار پر کرده و مه‌آلود . نوري زردرنگ ـ مثل هميشه ـ يکهو برمي‌گردد توي چشم مردي که روي صندلي ، با زير چشم کبود ، نشسته و خيره شده به چهره‌ي مردي که با زير چشم سالم و سيگاري به لب ، روبه‌رويش نشسته . همه‌چيز اتاق انگار بوي سيگار مي‌دهد . مردي که زير چشمش کبود نيست ، سرفه‌اي مي‌کند تا سکوت و سنگيني فضا را درست مثل همه‌ي فيلم‌هاي پليسي بشکند . زور مي‌زند و ... مي‌شکندش . نيم‌خيز مي‌شود و توي چشم‌هايش نگاهي تند مي‌اندازد : ]

ـ خوب ، عين آدم تعريف کن ، از اول .
ـ گفتم همه‌چيزو ، قربان !
ـ نه ! اين‌طور که تو شتاب‌زده گفتي ، من نفهميدم .
ـ بله ... والله همه‌چيز از يه فنجون قهوه شروع شد ...
ـ قهوه ؟!
ـ بله ... رفتيم ـ کاش پامون مي‌شکست ـ براي تجديد يه خاطره ، جاي هميشگي قهوه بخوريم .
ـ خوب ؟
ـ هيچي ... اين مرحوم شاعرمسلک هم از بخت بد ما تيکه‌ي ما رو از آسمون قاپيد و گفت بريم !
ـ خوب ؟ [ سيگاري ديگر روشن مي‌کند . آتش قرمز سيگار ، حرف مرد را قطع مي‌کند . نگاهي از سر هوس و خواهش به سيگار مي‌اندازد ؛ آتش قرمز مي‌چرخد و مي‌چرخد و هوسش را بيش‌تر مي‌کند ... بازجو که مي‌فهمد ، نهيبي مي‌زند ؛ مرد خودش را جمع و جور مي‌کند ]
ـ خلاصه‌ش کنم ؛ قهوه رو خورديم . رفت و حساب کرد و ما هم ، بيرون که اومديم ، دونگمو اومدم بدم ... ديدم صد تومن خورد ندارم که بدم .
ـ خوب ! حاشيه نرو ! اصل قضيه ... ؟
ـ همينه جناب ! ما عادت داريم دونگي کار کنيم ... يه قرارداد رفاقتي‌يه . طرف که مي‌شناخت ما رو ، گفت جاي صد تومنت ، بايد يه شعر برام بخوني !
ـ بهه‌ !
ـ به خدا راست مي‌گم ؛ اصرار و اصرار که بايد برام شعر بخوني ... ترجيحا هم عاشقانه ... حالا ما رو مي‌گي ، ذوقمون خشک شده عين کوير ، يه مدتي‌يه هيچي نه مي‌تونيم بنويسيم ، نه مي‌تونيم بگيم ... خدايا ! من شعر از کجام درآرم واسه اين بخونم ؟ ... هي داشتم زور مي‌زدم که يه چيزي سمبل کنم ، که يهويي ـ گلاب به روتون ...
ـ چي ؟
ـ درِ گوشتون مي‌گم !
ـ نه ! بلند بگو که من بشنوم ؛ شمرده شمرده !
ـ والله ... چي بگم ؟! ... گلاب به روتون ... آ ر و غ زدم !
ـ آروغ زدي ؟!
ـ بله ؛ آروغ زدم و اين بابا هم بهش برخورد .
ـ اون‌وقت دعوا شد ؟
ـ بله ... طرف ذوقش لطيف بود ، فکر کرد من عمدا بهش توهين کردم ؛ بحث زيادي هم درنگرفت ... ما هم اومديم جلوي مشتش دربيايم ، جاي فکش زديم تو گيج‌گاهش ... . به خدا قربان ما رفيقمون رو نمي‌خواستيم بکشيم ... شانس ما يارو مردني بود !
ـ کشتيش ؟ به همين سادگي ؟!
ـ نه قربان ! خودش خواست که بکشمش !
[ آتش سيگار باز هم تمام مي‌شود . مرد مي‌ماند و يک دنيا هوس سرکوب‌شده ؛ بازجو نگاهي با تمسخر و عصبانيت به چشم‌هايش مي‌اندازد ]
ـ گروهبان ! ببرش ... يه پاکت سيگار بهمن هم بگير بيار ... صدبار گفتم از اونايي بگير که تهش درست بسته شده ؛ باز مي‌ره تقلبي مياره ... .
[ چراغ زردرنگ بازجويي ، تا رسيدن يک متهم ديگر خاموش مي‌شود . صداي قژقژ در مي‌آيد و عطسه‌ي کسي که معلوم نيست از نداشتن سيگار است يا سرما . ]

لینک
   سنگيني ناشناخته ...   

سلام .
*
مي‌گويند بنويس ؛ مي‌گويم چشم ! ولي در اين ميانه اين پتانسيل نوشتني را که يک هفته است به انرژي جنبشي تبديل نمي‌شود و آخرسر يا بغض خواهد شد ، يا دشنامي به در و ديوار ... اين «‌ دوره‌ايِ بي‌همه‌چيز » که هنوز عادتم نشده ، اين سنگيني ناشناخته‌ي توي گلو را چه کنم ؟!
مي‌گويند تو خودت نيستي ! تو عوض شده‌اي ! ناله نمي‌کني ، پس نيستي ! حرف بزن تا مبادا فراموش شوي ... به خدا قسم ، خودم هستم ؛ مشکل اين‌جاست که نمي‌دانم توي آيينه اين چهره‌ي عبوسي که گريه‌هايش رسواي خاص و عامش کرده ، با من چه نسبتي دارد ؟!
از عزيزانم ناراحت نيستم ... تنها تکيه‌گاه‌هايم را چرا از دست بدهم ؟
من نگرانم که مبادا ديوار اعتماد فرو بريزد ... نگرانم ... .

لینک
   فعلا !   
سلام .
*

مشکل اين‌جاست که وقتی شناسنامه‌ی قرص و قايمی هم داری ، خری پيدا می‌شود که مهر خريت خود را پای شناسنامه‌ی تو هم بکوبد !
فعلا برمی‌گردم !
کسی آينه دارد ؟

لینک
   مک‌دونالدِ بی‌تربيت !   

درباره‌ي جنگ عراق و امريكا ، من ترديد به خودم راه نمي‌دهم كه هدف امريكا و انگلستان ، تسلط سياسي و گسترش پايگاه‌هاي قرص و محكمي‌ست ـ از جنبه‌ي اقتصادي و سياسي و نظامي ـ در اين منطقه تا مخالفت‌هاي رو به رشدِ اهالي خاورميانه را ، كه مدت‌هاست نارضايتي‌شان سر به آسمان و برج‌هاي دوقلو هم برداشته ! ، بتواند به هر قيمتي شده كم كند و كم‌رنگ‌تر … . اما همان تجربه‌ي افغانستان ، درس‌هاي زيادي داشت ؛ ملتي كه از يوغِ تحجر حكومت خلاص شده ، اما از تحجر خود به اين زودي‌ها راحت نخواهد شد ، فعلا نمي‌تواند جز برخاستن و لنگ‌لنگان رفتن با عصاي حضراتِ غريبه با آن سرزمين كاري بكند ؛ مگر غير از اين است كه « حامد كرزاي » گمنام از آن‌سوي تاريخ (!) دويد و هوشمندانه حكومت ائتلافي را به دست گرفت ؟
سواي اين‌ها ، ماجراي افغانستان يك درس مهم‌تر هم دارد ؛ همين حالا و ميان اين بلبشوي اخبار جنگ اگر نگاهي با حوصله بيندازيد ، خواهيد شنيد كه هنوز حملات گروه‌هاي ناشناس‌ (!) به اردوگاه امريكايي‌هاي مستقر در افغانستان ادامه دارد … من هرگز اين جمله‌ي « محسن مخملباف » را در كتاب « بودا در افغانستان … » فراموش نمي‌كنم كه : « بايد بينديشيم طالبان برقع‌ها را آوردند ، يا برقع‌ها طالبان را ؟ »
جنگ عراق هم راه تضمين‌شده‌اي نيست . مگر مي‌توان خشونت را با خشونت برداشت ؟ ميراثي كه اين جنگ باقي مي‌گذارد ، بيش از آن شادي‌هاي خنده‌داري (!) خواهد بود كه همين روزها عراقي‌ها خواهند داشت ؛ به اين فكر كنيد كه بدعتي كه امريكاي عزيز (!) مرسومش كرد ، سال‌هاي آينده چند بار گريبان دنيا را خواهد گرفت ؟ بينديشيم چه‌قدر انقلاب خشن عليه خشونت‌هاي انقلابي صورت گرفت كه خود نيز گرفتار خشونتي از جنس خويش شد ؟
ديكتاتورِ گلِ ما ، ماري زخمي‌ست كه سر راهش هر كه را بيابد نيش خواهد زد ؛ آن‌وقت كشوري مي‌ماند با يك دنيا خرابي و عقب‌ماندگي … بر فرض كه دايه‌ي مهربان‌تر از مادري چون بوش بتواند تاسيسات كليدي عراق را بازسازي كند ، با نطفه‌ي جنگ و جنگ و جنگي كه در ذهن كودكان آواره‌‌ي عراقي از همين حالا بسته شده ، چه بايد بكند ؟
مسعود بهنود ، دو روز پيش مقاله‌ي زيبايي درباره‌ي جنگ امريكا و عراق نوشت ؛ اين عبارتش را بخوانيد كه امريكايي‌ها و بريتانيايي‌ها روزي پيروز خواهند شد كه به جاي اعلاميه‌هاي « تسليم شويد » و « صدام كشته شد » و امثالهم ، كاغذهايي بر سر اين ملت بريزند كه بگويد جنگ بس است ؛ فقر بس است ؛ خشونت بس است ؛ مي‌خواهيم شادي و راحتي برايتان بياوريم .
نگاه اصلي و زاويه‌ي ديدي كه ارجحيت دارد ، زاويه‌ي ديد انساني و اخلاقي‌ست . من در اين همه تظاهرات‌ متعصبانه‌ي ملل متحد (!) بر ضد جنگ ، حتي در آن‌هايي كه ديده‌بان‌هاي محترم و نابيناي حقوق بشريت (!) همه كاره بوده‌اند ، هر چه ديده‌ام خلاف نگاه انساني و اخلاقي بوده ؛ خيلي‌ها يا كارگرهاي بي‌كار شده بوده‌اند ، يا احزاب مخالف دولت‌ها ، يا آناني كه از حضور امريكايي‌ها در كشورشان خشمگين بوده‌اند ، يا نهايتا دولت‌هاي مخالف دولت‌ها ! كسي نگفت آن آدم‌هاي حتي پدرسوخته‌اي كه دارند در دعواي دو كابوي ديوانه ، مثل يك رستوران و مردم نشسته در آن ، بيشترين زيان را ناخواسته و كم‌تقصير تحمل مي‌كنند ، آدم‌اند ! غير از آن بود كه تظاهرات ضد جنگ خود حضرات هم بيش‌تر به يك جنگ شبيه شده ؟ آتش‌زدن و شيشه شكستن و «مك‌دونالد‌هاي بي‌همه‌چيز » را نابود كردن ، دواي درد خشونت نيست .
فكر نمي‌كنيد بيش‌ترين سودِ تظاهرات ملت غيور ايران براي هم‌دردي با ملت فعلا مظلومِ عراق و خرد كردنِ چندين‌باره‌ي دندان‌هاي امريكا و اسراييل و غيره ، در ـ معذرت مي‌خواهم ! ـ عرعرهاي بلندترِ صدا و سيماي عزيز متجلي شود ؟!
*
همه‌ي اين بيانيه را براي آن صادر كردم كه مثل بچه‌هاي سوسول (!) ، به كنجي منزوي و ترسيده و دست‌ها بر گوش ـ براي نشنيدن ! ـ بنشينم و بگويم :
گلوله بد است .
جنگ بد است .
شادي خوب است .
زندگي خوب است .
گلوله … .

لینک
   شکستِ عشقي   


سلام .
*
از راه رسيده . مي‌گويم : سلام جگرکم ! چه مرگت شده تازگي‌ها ؟
سر تکان مي‌دهد و بي‌مقدمه مي‌گويد : عاشق شده‌ام .
ـ کِي ؟ کي ؟ چطور ؟
ـ اي بابا ! ولم کن ! ما ديگر عادت کرده‌ايم ... .
ـ عينک دودي توي شب مي‌زني که يعني شکست عشقي ؟!
ـ آاااااااااااااااااه ! جلال جان ! ديگر دنيا برايم تيره و تار شده‌ . همه چيز بعد از آن شکست بي‌معناست ... .
ـ دوره‌ي شکستت چند ماهه بود عزيزم ؟
ـ روي هم پنج‌ـشش ماهي مي‌شود ... صبر کن ! يک ماه آشنايي و سينما ، سه ماه حرف‌هاي شاعرانه ، يک ماه هم تيره شدن دنيا و حرف‌هاي متنفرانه (!) ... بله ! درست با روز شکستِ عشقي ، مي‌شود پنج ماه ... آااااااااه !
ـ حالا ، دلت ؟
ـ يکي ديگر ذخيره بود ؛ خوش‌بختانه با اين يکي به مرز نفرت رسيد ؛ زياد عوارض جانبي ايجاد نشد .
ـ بله ... به خوشي ان‌شاء‌الله !
ـ خواهش مي‌کنم ... عاشقي تو ان‌شاء‌الله جبران کنيم جلال جان ! امري ؟
ـ مخلصم ! دلت سلامت !
...
وقتي رفت مصمم شدم يک شکستِ عشقي براي خودم جفت و جور کنم . کسي شکستِ عشقي بدون درد و خون‌ريزي سراغ دارد ؟

لینک
   بي‌انصافِ دوست‌داشتني !   


سلام .
*
نوشته‌اي که دل براي دلم مي‌سوزاني اگر درِِِ دلت را برايم باز کني ، بي‌انصافِ دوست‌داشتني ! رسم رفاقت اين نيست ، گلکم ! زندگي من و تو اگر ادعايي دارد از خواهري و برادري ، اگر قرار است که فرقي داشته باشد با اين‌همه بادِ هوايي که خيلي‌ها خواهرانه و برادرانه مفت به آسمان مي‌سپارندش ، اگر مي‌گويي و مي‌گويم که چاره‌اي در زيستن نيست ـ مي‌گويم : زيستن ! ـ مگر با شنيدن و شنيدن و گاهي حتي دم‌نزدن ، اگر گفته‌ام بارها که رفاقت معامله‌اي است ميان دلِ من و دلِ تو ، اگر نيش‌خند مصلحت را رها کرده‌ام و کرده‌اي ... پس بنشين ! بگو که هيچ اگر نمي‌توانم به راه ادعاي دوست‌داشتنت نثار کنم ، لااقل سر تا پا گوش مي‌شوم و گوش مي‌شوم و گوش ... تلخ و شيرين خواسته‌امت و مي‌خواهم ؛ تو اگر هر چه در همان لحظه هستم ، نمي‌خواهي‌ام ، بگو تا بگريزم !
...
حل شد يا نه ؟! ترديد ميان رفاقت ، مثل ذوق‌زدگي در بعضي محبت‌هاست !
*
دلم براي خيلي‌ها تنگ شده ؛ همه‌ي آن‌هايي که سر نماز صبح بعد از تحويلِ سال ، يکي يکي آمدند و چرخيدند و ماندند ! عيد اگر بازديد نداشته باشد ، به لعنت زمستان هم نمي‌ارزد !
*
عزيزکِ دل‌سوز ! به خودت گفتم که باز به روغن‌سوزي شاعرانه افتاده‌اي ! گمانم سرديِ عاطفي‌ات شده ! گفتم که آن سراشيبيِ سقوط را لااقل من نساخته‌ام که بخواهم هموارش کنم . آن دوستِ هنوز دوست‌داشتني ، خودش بايد برخيزد و تکاني بخورد ؛ من اگر کسي را که خودش را به خواب زده بيدار کنم ، به شعور داشته يا ناداشته‌ي خودم توهين کرده‌ام ! گاهي لازم است که براي دروغ نشدن « هنوز دوستت دارم » ، چند گام از دوست مذکور (!)دورتر بشوي .
*
امروز اين‌جا شده مثل دفتر پاسخ‌گويي به مسايل شرعي و عاطفي ... نه ؟!
خوب مي‌شوم !

لینک
   براي گوش‌هاي دل‌هايمان …   


سلام .
*
نشسته‌ام پاي اين دستگاه ؛ به اين فكر مي‌كنم كه گاهي اين كي‌بورد و وبلاگ و … جاي سررسيدم را گرفته‌اند ؛ سررسيدي كه حميد هميشه مي‌گويد : « تو را بدون آن نمي‌توانم تصور كنم ! » . دنياي مجازي كدها و لينك‌ها ، با همه‌ي جاذبه‌هايشان ، يك‌ چيز كم دارند و آن بوي كاغذ است ! درست است كه دوستاني در اين مجازستان (!) يافته‌ام كه هرگز شايد در دنياي واقعي نمي‌ديدمشان ، اما روزگاري هم بود كه تنها محرمم ، تنها دوستي كه ساكت و صبور و بي‌هيچ توقع و عارضه‌ي جانبي بعدي (!) چشم به چشمانم مي‌دوخت و هر چه مي‌گفتم ، مي‌شنيد ، سررسيدم بود و گاهي عروسكي كوچك به نام اسكندر ـ كه به گمانم حالا خيلي‌هاتان ديده‌ايد اسكندرم را .
حالا اين‌جا هم شده جايي كه گاهي محرمانه‌ترين رازهاي دلم را ـ حتي اگر شده طوري كه تنها خودم بفهمم ـ مي‌شنود و خيلي‌ها هم دزدكي مي‌خوانندش … گاهي آدميزاد حالش كه به تته پته‌ي نغمه‌ي غم‌انگيز مي‌افتد (!) ، فقط توقع دارد گوشي بيابد كه حس كند حرف‌هايش را مي‌شنود ، حتي اگر بداند آن گوش كر است !
حالا تو … با توام ، كه امروز آمدي و سنگي به شيشه‌ي اتاقم زدي و گريختي ! … نمي‌گويي آدم‌ها با يك سلام به هم حق پيدا مي‌كنند ؟ نمي‌داني اين دل ناماندگار بي‌درمان ، با تمام اداهاي پست‌مدرن روشنفكرانه‌اش ، گاهي آن‌قدر كوچك و تنگ مي‌شود كه دربه‌درِ يك چشم و گوشِ ـ نگفتم چشم و ابرو ! ـ آشنا مي‌گردد ؟ بمان ! بگو ! بشنو ! مگر رفاقت هم يك معامله نيست ؟ خوب ، بيا و بنشين تا من هم بگويم ؛ بگذار لااقل حس كنم يكي هست كه هنوز به اين معامله و قول و قرار پاي‌بند مانده .
ببين ! دوست من ! دل من ! شانه‌ي قرض‌گرفته ! قرار شد زندگي‌مان را كه انگار تازگي‌ها به درد قصه‌ها هم نمي‌خورد ، بريزيم وسط اين گود آشفته ، بلكه تكه‌هايي‌اش را من بردارم و تكه‌هايي‌اش را هم ، تو ! شايد درست شد ؛ شايد اين دو زندگيِ بازسازي شده هم به نوايي رسيد و دلي از اين ميانه خوش شد ! ما كه گاهي به دل‌خوشي راضي مي‌شويم ، چرا به دلِ خوش ، خوش نباشيم ؟!
مي‌مانم . منتظر ؛ آنلاين ؛ چشم‌انتظار ؛ چشم به راه ؛ دل‌خوش ؛ الكي‌خوش ؛ … هر چه تو بگويي ! هر چه تو بخواهي ! فقط بيا ، بنشين چند دقيقه و اگر نمي‌خواهي بگويي ، بشنو تا من داد بزنم !
راستي ، با اين ديوار بلند سوء‌تفاهم چه كنيم ؟! ببينيمش ؟!
مرده‌شو اين مصلحت را ببرد ؛ چاي مي‌خوري ؟

لینک
   بي تو بهار هم ترانه‌ي دلتنگي‌ست ! *   


سلام .
*
تو را سري‌ست که با ما فرو نمي‌آيد
مرا دلي که صبوري از او نمي‌آيد
*
عجب عيدي‌ست اين نوروز ۱۳۸۲ ؛ بدجوري سبک شده‌ام ... با اين که سردردي ممتد ـ و تا الان سه روزه ـ گريبان مبارک را گرفته ، ولي توانسته‌ام آدم (!) حسابش نکنم ! از خدا آن‌چه خواسته‌ام ، به رايگان نخواسته‌ام ؛ مي‌گويند خدا هم در معامله منصف است ... مخلص خداي متعال ـ عليه‌السلام !
*
هفت‌سنگ يازدهم آمد ؛ عزيز دل ، چنان حيطه‌ي مراميت (!) را رعايت کرد و سر تحويل سال ، نشست پاي مانيتور بي‌همه‌چيز ، که دل ما را برد ! خدا دلش را ببرد !
اين شماره ويژه‌ي نوروز است و استثنائا هم هفته‌نامه شده ؛ گزارش تصويري از شب عيد در تهران ، شعر طنز فوق‌العاده زيباي ابوالفضل زرويي خطاب به سيد ابراهيم نبوي ، بوسه‌ي بي فريادرس ، ماه عسل ، در محضر ملک‌الموت و ... . پير ما گفت از دستش مدهيد که امروز برود و فردا برود و پس‌فردا !
*
جنگ ... جنگ ... جنگ ؛ آن‌قدر سايه‌ي پلشتي دارد که نامش به تنم لرزه مي‌اندازد ؛ نمي‌دانم چه‌قدرش لرزه‌ي بيم است ، اما مطمئنم که غم برخاستن گرد و غبار در راهي که تازه داشت انتهايش معلوم مي‌شد ـ به شرط آن که دوباره جاده‌اي پيدا نشود ! ** ـ کم‌تر از اين بيم لعنتي نيست .
*
کسي بلد است يک ترانه‌ي شاد بخواند ، دم عيدي ؟

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
* عنوان متن زيباي سيامک عزيز است در ۷سنگ اين شماره .
** اين تعبير را شعر زيباي اسماعيل اميني گرفته‌ام .

لینک