من را محكوم كردند كه زير نظر هريبرت در باغ خانه‌مان يك راه فرار زيرزميني حفر كنم. من هم عصر همان روز به پيروي از سنت خانواده‌ي شنير، ولي بر خلاف روش آن‌ها، نه با بولدوزر، بلكه با دستانم شروع به كندن خاك مقدس كشور آلمان كردم. كانال حفر شده درست از زير باغچه‌ي گل رز مورد علاقه‌ي پدربزرگم كه دقيقا [ يك ] كپي تنديس از جنس مرمر آپول [ در آن ] قرار داشت، مي‌گذشت؛ بي صبرانه منتظر لحظه‌اي بودم كه اين مجسمه در نتيجه‌ي همت و كوشش بي‌وقفه‌ي من تلف مي‌شد و بر زمين مي‌افتاد؛ اما خوش‌حالي من خيلي زودرس بود و آرزويم به واقعيت مبدل نشد، چون يك عضو كك‌مكي و كوچولوي سازمان به نام جورج، به اشتباه با كشيدن ضامن نارنجكي، خودش و مجسمه را به هوا فرستاد. تفسير و تحليل هربرت كاليك در اين مورد، خيلي مختصر و مفيد بود: « خوش‌بختانه جورج يك بچه يتيم بود ».

 عقايد يك دلقك / هاينريش بـ‎ُـل

لینک
   بچه‌ها ...   

 سلام و سكوت. اين متن تكراري و احتمالا ناپـست‌مدرن (!) و ناصيقلي پايين را عجيب دوست مي‌دارم؛ شايد حال و هواي اين روزها، شايد هم ديدن عبدالله عزيز ـ با آن همه سادگي و زلالي‌اش ـ و يادآوري جوابِ به‌يادماندني او براي اين چند خط هذيان، بهانه‌اي شد تا دوباره اين‌جا بياورمش. ببخشاييد اگر دل اين حقير سرادل (!) تقصير، از اصول وبلاگ نويسي سر باز مي‌زند. ضمنا، من زنده‌ام و بيش‌تر از همه براي تو دل‌تنگ!

*

baby

بچهها گريه ميکنند. دارند بهانه ميگيرند. داد ميزنند. هوار ميکشند. لباس بابا را جر ميدهند. بچهها گريه ميکنند. پسرک خوشتيپي را نشان ميدهند که حتما بستني خوشمزهاي را دارد ليس ميزند. فرياد ميزنند و با مشت به پاي بابا ميکوبند. بچهها گريه ميکنند. پارسال هم همين طور شد: بابا به خاطر شلخته بازيشان هم گوششان را کشيد، هم نبردشان ددر. بچهها گريه ميکنند. ميدوند به طرف پسرک ... بستنياش را با دست ميزنند تا بيفتد روي زمين. بعد در ميروند و زبانشان را برايش بيرون ميآورند. پسرک مبهوت ميماند، ولي گريه نميکند . بچهها گريه ميکنند. بچهها نگاهشان به آسمان است. بابا وعدهي يک بستني بهتر را ميدهد. بابا از پسرک دلجويي هم نميکند . بچهها به اين کارشان افتخار ميکنند. پسرک آرام ميرود. بچهها گريه ميکنند.

لینک
   هفت‌سنگ پنجم   

 هفت‌سنگ پنجم را هم زلزله لرزانده.

دخترك خفت و دست‌هاي پدر

طفل را بين دست و بال گرفت

سر كه چرخاند، رختخواب پدر

باز هم بوي پرتقال گرفت... 

( شعر زيباي گهواره از ابوالفضل زرويي نصرآباد )

به آرزويت رسيده‌اي و بالاخره توانستي پدر، مادر، عمه، خاله، عمو، دايي و جد آياد کسي را که دو سال است دوستش داري راضي کني که تو پسر خوبي هستي و حالا سر سفره عقد بعد از گفتن بله عروس در سومين مرحله پس از گل چيدن و گلاب آوردن، او - بله خود او - بلندترين کل را برايت مي‌کشد و در حالي که فرياد مي‌زند: به افتخار عروس و داماد يک کف مرتب، دارد به موقعيت جاگيري خود در اتاق حجله فکر مي‌کند.

( حتي ساده‌تر از اين حرف‌ها از عباس حسين نژاد )

زلزله‌ي گل و گلابم !

شرکت‌هاي نوشابه سازي، با زيرنويس‌هاي دايمي‌شان در تلويزيون، به ملت آگاه و شريف خرفهم کردند که صدها هزار بطري آب معدني را به قصد قربت به بم فرستاده‌اند. احزاب سياسي، که دل به زلزله‌ي انتخابات خوش و نگران داشتند، با اين تکان اعلام نشده، هوشيارتر شدند و حالا در و ديوار شهر ما، پر است از متن‌هاي تسليت و نام‌هايي بزرگتر ازمتن... ( در ستايش زلزله ـ نامه‌اي به زلزله‌ي عزيز بم! )  

گزارش تصويري: بم بعد از زلزله

و باقي ماجرا!

لینک
   باران   

« هی ضجه می‌زدی که : آخ اگه بارون بزنه ... حالا اين بارون! برو بببينم چه غلطی می‌خوای بکنی! »

Holy Rain !

لینک
   نوبهار من ...   

روزها دارند می‌گذرند ... خاموش و خفه؛ توی اين سرما، دست‌های گرم بلاتکليفي، سايه‌ی سنگين اين همه کتاب ـ که توی هيچ کدام‌شان از احوال دل من چيزی ننوشته‌اند و فقط حرف از قالب و ماسه و مذاب و انرژی آزاد و تنش و کرنش و هزار زهرمار فرمول‌بندی شده‌‌ی ديگر هست، دور گلويم پيچيده شده و می‌فشارد، به ياری حضرت حق!
پس صدای speaker را بلند می‌کنم و خودم را توی صدای عليرضا قربانی گم و گور. هر چه باشد، آدم‌های شبيه او راه ناله کردن را هم به‌تر از من بلدند!
*
اين روزها چند تا از رفقا هم به بيماری وبلاگ‌ نويسی آلوده شده‌اند. يکی امير، هم‌راز و هم‌راهم توی دانشکده و مترو و تلفن‌های طولانی آخر شب ... و ديگری محمود، که سخت دلم برای ديدن چشم‌های هنوز بچه‌گانه‌اش لک زده. اين هر دو از آن‌هايی‌اند که هنوز تاب ناله‌های عجيب و غريبم ـ و لابد به قول دوستی، از آن‌هایی که با ازدواج خوب می‌شود! ـ را دارند. ناله‌هايی که تو، با اين خروار خروار « دوستت دارم »، یکی‌شان را هم نمی‌شنوی! تازگی‌ها به اين نتيجه رسيده‌ام که چشم‌های تو هم تنها به درد قاب گرفتن می‌خورد و بس.

لینک
   انواع مردان   

 مردان بر چند گونه‌اند ... يکی هم آنان که فقط از شب تا به صبح و در بستر، سخت پای‌مردی (!)  می‌کنند.

*

مردی شايسته‌ی احترام: گفت و گوی خواندنی شرق با استاد منوچهر احترامی

لینک
   برای تو   

 حسب حال: گم شده‌اي به گمانم. يا شايد من دوباره چشم‌هايم را از مسير عبور چشم‌هات گرفته‌ام، مبادا به متانت هر روزه‌ام بربخورد. مي‌داني كه ؟! اين‌جا آدم‌هاي متين و باوقار، آدم‌هايي كه چون وزن القاب‌شان ـ يا اصلا وزن‌شان ! ـ زيادي پـ‏‎ُـر و پيمان است، جرات ندارند به جاي جواب سلام بگويند سلامتي ... آدم‌هاي اتو كشيده‌ي خوش‌بو، كه هرزگي رنگ‌هاي روي صورت‌شان زود ديده مي‌شود، خريدار بيش‌تر دارند. يا اگر مثل دلقک هاينريش بــُــل فقط كمي استعداد داشته باشي، از پشت تلفن، مي‌تواني بفهمي طرف چه بويي مي‌دهد.
عــُــق مي‌زنم براي بار هزار و يكم ... .
گم شده‌اي به گمانم. يا شايد هم من رفته‌ام كه گم بشوم ... حيف، حتي جا نيست براي غريبه‌گي كردن، از بس آدم‌هاي دور و برت همه غريبه‌اند !
هاي ! من ديگر تاب اين بوهاي نكبت را ندارم. لعنت به من و اين متانت بوگرفته‌اي  كه روي شانه‌هاي مصلحتم سنگيني مي‌كند. لعنت به تو، كه توي اين همه مدت " دوستت دارم "، يك‌بار حال دلم را نپرسيد‌ه‌اي ! لعنت به اين همه چشم، كه هيچ‌ كدام شبيه چشم‌هاي تو نيست ! لعنت به اين نردبان افتادني سكوت كه من و تو را هر روز بالاتر مي‌برد !
به گمانم باز گم شده‌اي ... .
*
 حسب قال: دارم هکلبری فين را مي‌خوانم ـ از مارک توين. چه‌قدر روان و لطيف و خنده‌آور نوشته اين مردك ! ترجمه‌ي عالي دريابندری هم سهم كمي در اين لذت ندارد. اگر فرصت كنم، درباره‌اش خواهم نوشت.
*
 ملال: هفت‌سنگ را بخوانيد.

لینک
   هفت سنگ   

سرخي و سياهي غروب بود، كه مش حسين آقا، با آن قد بلندي كه هميشه ماشاء‌الله و ان‌شاء‌الله زنش زهرا خاتون را با آمدنش مي‌شد تا چند خانه آن‌ور تر شنيد، با سه فانوس نفتي نونوار از در چوبي پيچيد توي دالان و مثل هميشه، از ميان همان تاريكي داد زد:

ـ زهرا ! هوي زهرا !

و تا زهرا خاتون بشنود و به خودش بجنبد و چادرش را به هواي اين كه شايد ميهماني هم با مش حسين باشد، به كمرش ببندد و از پله‌هاي بلند و كم‌عرض طبقه‌ي بالا بدود پايين، صداي غرغر مبهم مش حسين دوباره بلند شد. زهرا خاتون هم باز صدايش را محزون و شرمنده كرد و آرام گفت:

ـ آمدم ! آمدم ! سر كه نياورده‌اي آقا ! ... ( ادامه )

*

شماره‌ي چهارم نشريه‌ي الكترونيكي هفت‌سنگ

عكس‌هايي از ارگ بم

Bam - Cooler !

تكميل: خيره شده‌ام به صفحه‌ي لعنتي تلويزيون ... هلي‌كوپتر از بالا، شهر را نشان مي‌دهد كه با خاك يك‌سان شده ... به قول دوستي زهرمارمان شد عكس‌هاي بم.
بچه‌اي، پيچيده لاي پتويي كهنه، در آغوش پدر پرپر مي‌زند و ... خلاص!
مي‌بخشيد حضرات ! از صبح ديگر توي عكس بالا هيچ چيز خنده‌داري پيدا نمي‌كنم.
روزگار لعنتي ! مهلتي مي‌دادي لااقل ... .

لینک
   هفته‌ی شلوغ   

سلام.
*
روزها و هفته‌های شلوغ آخر ترم ... کپی کردن هول هول جزوه‌ها ... امتحان‌ها ... کلاس‌های فوق‌العاده ... سمينار ديروز ... استاد می‌گفت شما اين‌جا توی اين چند دقيقه‌ی سمينار، درست اختيارات مرا داريد ... رفتم روبه‌روی بچه‌ها ايستادم. اول از همه، رو کردم به پسرکی که هميشه آن‌قدر سوالات مزخرف می‌پرسد، که ديوانه می‌شوی و گيج ... گفتم عطف به سخنان استاد، اگر زياد سوال کنی، با استفاده از اختيارات موقت استادی‌ام، می‌اندازمت بيرون.
بی‌نوا تا آخر زنگ ساکت و سربه‌زير نشسته بود !
*
قصه‌ی « فانوس » را بالاخره تمام کردم و فرستادم برای ۷سنگ شماره‌ی چهارم. حکايتی واقعی که مادرم برايم از کودکی‌هايش گفته بود. مادر، به خاطر ساعت‌های طولانی قالی‌بافی با هم‌سن و سال‌هايش، يا کار کردن پابه‌پای مادرش ـ مادربزرگی که آرزوی ديدنش به دلم ماند ـ از صبح زود پای تنور و تا نيمه‌های شب که ميهمان‌های هر روزه‌ی خانه بروند، دست‌هايش پر است از خاطره و دوبيتی و مثل و متل ... گاهی می‌نشينم روبه‌رويش؛ می‌گويم برايم از آن وقت‌ها بگو ... می‌گويد از همه‌ چيز ... مادر چهل ساله‌ام،  به تکه‌های خاطرات مادرش که می‌رسد، آه می‌کشد و چشم‌هاش پر می‌شوند از اشک‌های حسرت دختر هجده ساله‌ای که مادر چهل ساله‌اش جلويش مثل شمع سوخت و سوخت.
ياد خودم می‌افتم و پارسال، همين وقت‌ها و آن هفته‌ی لعنتی ... مادر بيمارستان بود و من درست در شروع و بعد توی دل امتحان‌های پايان ترم ... خواهرکم بهانه‌ی مادر می‌گرفت و من، دل‌تنگ و خسته، دل‌داری‌اش می‌دادم. بعد یاد دوستی افتادم که پدرش را در کودکی توی جبهه‌ها از دست داد و پارسال، توی بیمارستان قلب، مادرش جلویش پرپر زد تا پرید ... خدا نصيب نکند از اين هفته‌ها ! خدا مادر کسی را حتی يک هفته هم از او نگيرد !
*
عجيب اين تکه از سعدی اين روزها زمزمه‌ام شده:

هر که سودای تو دارد، چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش ...

لینک