مکان: ايست‌گاه مترو / زمان: ساعت ۱۵:۲۲   

ـ عزيزم! ... آقا هل نده لطفا! اين‌جا خانواده هست ... عزيزم! ولنتاين‌ت مبارک!

ـ مرسی! حالا چی ... ای‌ی‌ی‌ی‌ی‌شششش! مرتيکه‌ی بی‌شعور هی داره هل می‌ده ...

حالا چی هست اين ولنتان؟!

لینک
   برای امير و دنيايش ...   

امیر جان!

دنیای کاغذهای کاهی را مدت‌هاست که از من گرفته‌اند! می‌پرسی چه کسانی؟ فکر نکنی این مانیتور و کی‌برد ستم‌کش را می‌گویم ... کار، کار این فاعل‌های همیشه مجهول لعنتی‌ست، که توی هر جهنمی که خودشان انداخته‌اندت، باز پیدا می شوند و همه‌ی روزهای گذشته و حالت را دست‌کاری می‌کنند. ( عجب تکه‌ی اروتيکی شد! ) آن وقت تو – یعنی من! – مجبور می‌شوی هی به آینده دل خوش کنی ... غافل از این که آینده‌ات را مدت‌هاست مثل خوره داری می‌خوری و زیر پایت می‌ریزی.

امیر جان!

فرق من و تو، همیشه هم به خودت گفته‌ام، آن است که تو هر وقت بخواهی به استقبال گریستن می‌روی ... جزیره‌ات بهترین جاست برای میزبانی اشک‌های روانت. اما من، سال‌هاست که با خودم عهد بسته ام به سراغ گریه نروم! می‌مانم تا او سري بزند! شاید برای همین است که گاهی سخت به تو حسادت می‌کنم؛ تو هر وقت که بخواهی، لامپ‌هایی را که زیاد با آن‌ها میانه نداری، خاموش می‌کنی و ضبط نیمه جانت را روشن ... اما من چه کنم؟ اعتراف می‌کنم که گاهی به جستجوی یک تکه دعای سوزناک، یا یک ترانه‌ی خاطره انگیز یا به دنبال ماتمی از خودم یا دیگری ... تا شاید اشک بیاید و مستی حاصل شود. اما افسوس، من اگر بخواهم عهد بشکنم، چشم‌هایم سخت به قولی که روزی به من داده‌اند، وفادارند!

امیر من!

دنیای تو، در دنیای کاغذهای همیشه کاهی‌ات، لابه‌لای خط‌های هول هولی که به طمع تربیت دلت، روی گم و گورترین کاغذها می‌نویسی‌شان، یا خیلی اگر خوش‌وقت باشد توی امواج صداهایی که از خودت به یادگار نگاه می‌داری، دست و پا می‌زند و دم نمی‌زند. با همه‌ی اختلاف‌هایی که به دل‌سوزی برای دلت با تو دارم، گاهی یقین می‌کنم که تو خوب توانسته‌ای دل بهانه‌گیرت را رام کنی و ورود و خروج‌ها به آن را سخت زیر نظر داری! ... اما لیلای من گویی سال‌هاست که از من خبری نمی‌گیرد؛ اعتراف می‌کنم که آن بی‌خبر از همه جا، هنوز چه بخواهد و چه نخواهد زیباترین نقش خاطره‌های من است و شاید هم تا ابد رخت خود را از این شهر زلزله زده بیرون نکشد! با این همه، تازگی‌ها حس می‌کنم این بلاهت شیرین نگاه داشتن خاطره‌ها با چنگ و دندان، بدجوری دارد بیخ گلویم را می‌گیرد. هنوز هم به خیلی از نسخه‌های عمومی تو ایمان ندارم، اما شاید روزی، بی وقت قبلی هر دوی‌مان را ببرم پیش طبیبی ... تا مگر با نسخه‌های بی‌رحم یک غریبه، بتوانیم برای یک « زندگی عاقلانه » بند کفش‌هامان را تنگ ببندیم! درست مثل خیلی از آدم‌های موفق این شهر، مثل خیلی از آدم‌های هنوز آبرودار دور و برمان ... آبرو، مثل کرور کرور حیثیت دست نخورده، که این‌ها روی زمین ریخته‌اند و کسی جمع نمی‌کند!

امیر جان!

دلم برای سررسیدهایم تنگ شده. تو یکی‌شان را با خود داری؛ روز آخر سال را یادت هست، که وقتی گفتم همه را توی گونی ریخته‌ام و گذاشته‌ام دم در، تا سپور مهربان ببردشان ... یکی‌شان که جا ماند، تو گرفتی‌اش. نمی‌خواهمش که عین نیمه نویسنده‌های بی‌خاطره، دل به خط‌های کج و معوجش خوش کنم؛ فقط نمی‌دانم چرا برای نوشتن دل‌تنگم؟ شکم‌سیری ذهن هم دردسر است، نه؟!

به جز جزیره، جای دیگری سراغ داری برای دور ریختن یک مشت خاطره؟ با شرایط مکفی خریدارم!

لینک
   ترکه‌ی آلبالو   

يک: هفت‌سنگ هفتم، رنگ و بوي جشن‌واره‌ها را دارد. قصه‌ي مرا هم مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد؛ خودم اين يكي را خيلي دوست دارم.

 دو: بر همگان واضح و مبرهن است که وقتي مقام معظم با کلام فصل‌الخطاب خويش، تکليف انتخابات را معلوم مي‌کنند، ما بايد در انتخابات آزاد، رقابتي و پاستوريزه شرکت نماييم. ضمنا گوسفند زنده موجود است.

 سه: استاد منوچهر احترامي، مدت‌هاست از صفحه‌ي بچه‌هاي مرحوم هفته‌نامه‌ي گل‌آقا تا صفحه‌ي مخصوص‌شان در هفته‌نامه‌ي فعلي بچه‌ها ... گل‌آقا، نوشته‌هاي لطيفي با عنوان بچه‌ها ... من هم بازي مي‌نويسند. به تازگي کتابي از اين نوشته‌ها به بهانه‌ي بچه‌ها ـ و در واقع براي بزرگ‌ترها ـ منتشر شده است. برخي از اين داستانک‌ها آن‌قدر سهل و صيقل خورده‌‌اند و در عين حال پربار، که شک مي‌کنم اين‌ها به قلم يک مرد شصت ساله است!  هر چند تصويرگر مشتاق کتاب، سخت تلاش کرده که اگر خدا توفيق بدهد، شل سيلوراستاين ثاني بشود (!)، و اين ترديد ممکن است براي خيلي‌ها پيش بيايد، اما چندي پيش از خود آقاي احترامي شنيدم که بعضي از اين تکه‌ها در دهه‌ي چهل در راديو و براي بچه‌ها اجرا مي‌شده. اين كتاب مي‌تواند عيدي خوبي براي همه باشد.

 آقاي ناظم ترکه‌ي آلبالو را از درخت مي‌چيند.

آقاي ناظم ترکه‌ي آلبالو را در حوض مي‌اندازد و دو روز صبر مي‌کند تا خوب خيس بخورد.

آقاي ناظم ترکه‌ي آلبالو را در هوا تکان مي‌دهد.

ترکه‌ي آلبالو در هوا صدا مي‌کند.

بچه‌ها ساکت مي‌شوند و صدا از کسي درنمي‌آيد.

ترکه‌ي آلبالو به آقاي ناظم مي‌گويد: « آقاي ناظم! اگر مرا نچيده بودي، امسال برايت يک عالمه آلبالوي خوش‌مزه مي‌آوردم. »

لینک
   بدون شرح   

يك‌شنبه 12 بهمن 1382 / اخبار ساعت 21 / گزارش خبري:

 

باقالي‌فروش ( در حالي كه ملاقه‌ي آب را روي باقالي‌ها مي‌ريزد و چرخ‌دستي را سفت مي‌چسبد ): والله مثلا اين مغازه‌دارها مي‌گويند باقالي دست‌فروش تميس (!) نيست و مال ما بهداشتي‌ست.

خبرنگار ( ذوق‌زده ): به نظر شما به‌ترين راه براي جلوگيري از دوقطبي شدن كاذب فضاي تبليغاتي در رقابت‌هاي انتخاباتي چيست؟

باقالي‌فروش ( سرفه‌اي مي‌كند و سينه‌اش را صاف ): والله مردم مثلا نبايد فكر كنند كه باقالي دست‌فروش حتما تميس نيست... .

 

خبرنگار ( جمله‌ي پاياني گزارش، هم‌راه با تصوير پرچم ايران و صداي سخت حماسي " ايران اي سراي اميد " ): بنابراين، ملت شريف ما نبايد در چنين روزهاي حساسي فريفته‌ي شيطنت برخي افراد مكار و فرصت‌طلب گردد.

*

كمي‌ حرف حساب

لینک
   همين!   

داشتم به اين فکر مي‌کردم که دانشگاه، آدم را بي‌غيرت مي‌کند؛ به‌ويژه امثال ما را که رگ معروف گردن‌مان براي هر چيزي برافروخته مي‌شود، الا درس خواندن! ديروز، پشت در اتاق استاد گاو عزيز، توي چهره‌ي پنجاه نفر شبيه خودم ترس را ديدم و ميل به طرف حيوان شدن را ... هزار تير بلا و دعا و غيره انداختيم و يکي هم به صدقه‌سري حافظ و مارکس، در اين ميانه کارگر نشد!

*

دارم به خاطر نوشتن يادداشتي براي نگاه، کارهاي هاينريش بـــل را مي‌خوانم. عجب شناور مي‌کند آدمي‌زاد را اين درياي ديوانه‌ها و دلقک‌هاي او ... محتاج کمکم براي نقدهايي که درباره‌ي او و آثارش نوشته شده.

*

حامد حالش خوش نيست؛ خطر اصلي گويا رد شده ... خدا به خاطر فلاني و دل‌هاي زلزله‌اي اين روزهاشان، نگهش دارد.

*

من سفر می‌خواهم. من دل‌تنگم. من می‌ترسم. همين!

لینک
   تحصن   

به ياری خداوند متعال و در ادامه‌ی همه‌ی الطاف اخير ايشان، تا اطلاع ثانوی در منزل ما اعتصاب تلفن ـ به سرپرستی و عضويت این‌جانب ـ برقرار است. بديهی‌ست که تحصن تا استيفای تمامی مطالبات ادامه خواهد داشت.

جلال س ـ کافی‌نت رسا سيستم / شهرری

لینک
   تقويم‌ها   

می‌دانی؟ کار اصلی تقويم‌ها اين است که وقت واقعی کارها را از تو پنهان کنند!

لینک
   اعلام موضع !   

به ياری خدا و به قول کهنه‌پردازهای اقتصادی روزنامه و شاعره‌ی فقيده‌ی کهنه درگذشته (!)، ديگر بخش اعظم آن اميدها زير گــِــل رفت؛ حالا بايد برای خودم تسليتی بفرستم.

*

هفت‌سنگ ششم

صلح با نوبل

لینک
   اعلام حمايت   

به نام اهورامزدا، خداي انتخابات

نازنينانم! گل و گلاب‌هايم در خانه‌ي ملت!
مباد كه روي خوش‌روي شمايان را غرقه در اشك تاثر و تحسر ببينم. كاش بشكند، دست آناني كه شما را از حق خدمت‌گزاري دوباره محروم و ما را در حسرت تنفس در سايه‌ي پدرانه‌ي شما مغموم نگاه مي‌دارند.
بي‌ترديد، كارنامه‌ي درخشان شما در اين سال‌هاي سخت بي‌نوايي و بيداد، قاطع‌تر از هر فرياد و تحصن و بيانيه و غيره‌اي، سند مظلوميت شما نيز هست. حال كه مي‌بينم در اين سراب آزادي پاستوريزه، در اين تشنگي بي‌امان خدمت، در اين گرسنگي هميشگي و فقر خودخواسته‌تان، چنين مردانه و دلاورانه چند ساعت از روز را بدون آب و نان، براي احقاق حقوق خويش و بشريت و انسان و موارد مشابه آنان، تلاشي خالصانه و پاي‌مردي‌‌اي اسلامي‌ ـ فني داريد، از آن كه چه بخواهم و چه نخواهم، خود را نماينده‌ي واقعي من و هم‌نسلانم مي‌دانيد، ناچارم به خود ببالم.

ستاره‌ها نهفتند در آسمان شـورا
دلم گرفته بابا!* هواي گريه با من ...

افسوس كه در هر دو دوره‌ي انتخابات شوراها و انتخابات مجلس پيشين، حقير در شهرستان بود و توفيق اعلام حمايت كتبي از شما را نيافت. اما اكنون، به همان سفره‌ي مظلومانه‌ي افطاري‌هاتان، به بيانيه‌هاي روضه‌وارتان، به هاي‌هاي غريبانه‌ي فرزندان‌تان ـ كه اين روزها در كنار شما، سختي تحصني چنين غريبانه را بر خويش هموار نموده‌اند، و به چانه‌زني‌هاي برادرانه‌ي پدربزرگ عزيزم ـ پرچم‌دار مسلم اصلاحات، سوگند مي‌خورم كه هرگز اين روزهاي لبريز از شور و شادي را ـ به ويژه براي خدمتي كه بيش‌تر از هميشه به عرصه‌ي طنز مي‌كنيد ـ فراموش نخواهم نمود. بي‌شك تفاوت عمده‌ي شما با محافظه‌كاران پدرسوخته ـ كه همه‌ي نابساماني‌ها و گرفتاري‌هاي ما از آمريكا و آن‌هاست ـ در همين مظلوميت‌هاي طولاني و چندين هزار توماني‌ست.

اي واي بر وكيلي كز ياد رفته باشد
توفيق خدمت او بر باد رفته باشد ...

هم‌چنان بر مواضع شفاف خويش تا اطلاع ثانوي پا‌فشاري كنيد. يقين دارم كه خورشيد اين روزها از پشت صندوق‌هاي راي طلوع مي‌كند.
والسلام علي من اتبعكم و آباؤكم

پي‌نوشت:
* بابا: كنايه از رييس مجلس ( نسخه‌ي چاپ ياس نو )؛ پدران احزاب اصلاح‌طلب ( نسخه‌ي چاپ كيهان )

لینک