از نوشته‌های درون اتوبوس - حوالی دليجان   

تا کنون با خويش می‌گفتم

چه تلخ است نبودن تو در اين‌جا

اما اکنون می‌گويم

چه خوش است که تو اين‌جا نيستی

اين‌جا تنگ است

بانو !

لینک
   به جست‌جوی خاطره‌ها   

از امروز تا جمعه، شيراز و اصفهان ( نقطه )

گور پدر خاطره‌ها ( نقطه )

کنار زاينده‌رود دلم برای تو تنگ ( نقطه )

*

هفت‌سنگ نهم ( نقطه! )

لینک
   در هدايت نسل سوم!   

اشاره: بعد از مدت ها مهدی عزیز – معروف به دایی سینما ! – متن جالبی نوشته و با کامنت های حمید و باقی رفقا، موضوع بحث انگیزی را ساخته. این حرف ها هم در تکمیل آن ماجراهاست؛ قرار بر نتیجه گیری به سبک انشاهای قدیم هم نیست! جالب تر خواهد شد اگر همه ی حضراتی که این جا را می خوانند، با خواندن آن متن ها و اباطیل زیر، نظر خود را بنویسند.

*

نسل ما، یعنی کسانی که اگر خیلی سن مان قد بدهد، یکی – دو سال آخر جنگ را حس کرده ایم و سایه ی موشک های عزیز و تکبیرهای ناگزیر بزرگ ترها را هول هول بر سر خود دیده ایم، یا به تعبیر بعضی ها "نسل سوم"، از یک دیدگاه نسل سوخته است؛ این که بی خواست خود، در چاله ی خواست حکو مت گرامی و والدین عمدتا انقلابی سال ها پیش افتاده و هنوز دارد دست و پا می زند و دل به  شبه دموکراسی نیم بندی خوش کرده، که هنوز نه سر دارد و نه ته! و ازین بابت تا کنون درباره ی خیلی از وقایع و سرنوشت های شاید ابدی (!) خود، مقصر نیست. اما به گمان من، یکی از مهم ترین دلایل پا در هوا بودن نسل مذکور (!)، قطع ارتباط فرهنگی خواسته یا ناخواسته ی ما با والدین مان است. ما بیش از همه ی نسل های پیشین خویش، میان دلبرهای متضادی نشسته ایم که کام گرفتن از تمامی شان را – البت (!) با رعایت موازین شرعی! - نیز طلب می کنیم و با شرایط فعلی، هرگز هم به وصل نخواهیم رسید.

اگر آن ها – یعنی پدران و مادران ما – انقلاب کردند و بیش تر شان نیز به آرزوهای انقلابی خویش نرسیدند، اما هنوز هم خیلی هاشان وضعیت انقلابی را حفظ کرده اند. انکار نمی توان کرد که درصد بزرگی از والدین ما، در انتخابات پارلمانی اخیر، مشترکا در دهان ما و امریکای جهان خوار مشت کوبیدند؛ از آن رو که به دلایل فراوان اجتماعی و روانی و اقتصادی، یا به وضع موجود راضی اند، یا از ترس "بدتر"ی که تلویزیون هر روز از عراق و افغانستان برای شان سوغات می آورد، به "بد" حالا سخت علاقه مند هستند! و البته بسیاری از آن آرمان گرایی ها حتی اگر ریاکاری و بلاهت حکومت محسوب شود، برای والدین ما هرگز احمقانه نیست. لااقل سایه ی شوم جنگ آن قدر همراه ویرانی و مصایب گوناگون بوده و هست، که رفع آن بتواند آرمانی مقدس برای آنان باشد.

اما نسل ما، که با وزنه های سنگین مذهب و مفاهیم جدید اجتماعی و دعوای جدی میان ارزش ها و ضدارزش های فراوان روزگار پیش و عصر خویش روبه روست، چطور می تواند تکلیف خود را به راحتی با این همه "صراط المستقیم" همگی سرسبز و البته همراه با عوارض جانبی (!) مشخص کند؟ قبول کنید که ما به دلایل بی شمار، اگر چه ستایشگران شایسته ی آزادی و نواندیشی و حقوق بشریت (!) و مفاهیم جدید – و گاهی عجیب یا حتی حرام برای پیشینیان – هستیم، اما هنوز دیکتاتورهای مهربان و متعادل در خانه های خویشیم! هنوز بسیاری از ما، که برابری حقوق زنان و مردان را به هزار استناد از دین و غیر از آن بدیهی می شماریم، در خانه های خود چشم به راه دستان پر مهر نوکر بی مزد و مواجبی به نام "مادر"یم! خلاصه بگویم؛ بیش تر ما هنوز یا رزیتا خاتون شده ایم، یا چارلز غلامحسین های وطنی! آدم های نازنینی که به خاطر نداشتن تمرین یک زندگی اجتماعی و تجربه ی زیستن با پیش فرض آدم بودن سایر موجودات دور و برمان (!)، میان دین و مردم سالاری، میان سنت و مدرنیسم، و میان هزار دو به دو متضاد یا شاید مبهم در برابر همدیگر، سخت سعی – از آن جنس که حاجی جماعت میان صفا و مروه می کند! – می کنیم، قربة الی الله!

من مقصر اصلی این بی هویتی را خودمان می دانم. نه حکومت و نه والدین ما، ما را از کتاب خواندن، از به گفتگو نشستن، از استفاده ی صحیح از امکانات تازه ی غرب نجس (!) بازنداشته اند؛ گمان می کنم حکایت تلخ راه - تا کنون - بی سرانجام نسل ما، نشتی لوله ی محرومیت های اجباری و تنبلی های بی توجیه خود ما باشد.

سید ابراهیم نبوی، جایی نوشته بود که: مشکل اپوزیسیون خارج از دایره ی حکومت ایران آن است که وجود ندارد! من گرته برداری خالصانه می کنم و می نویسم: مشکل بسیاری ار جنبش های دانشجویی – که همین دو سال پیش در راستای رسیدن به تفاهم یکدیگر را کتک زدند، تشکل های فرهنگی و فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و باقی، همین است!

می ترسم!

لینک
   عـَبـَدْتَ‌ الله حتي اَتـيـكَ اليقين ...   

ما قرن‌هاست كه از چشم غم تو مي‌چكيم، مولاي من ... و اين « من » ظلوم و جهول، اين درمانده‌ي هنوز مغرور، لابه‌لاي اين همه مداحي و مرثيه‌هاي خوش آب و رنگ (!) اين روزها، هنوز تشنه به دنبال فرات مي‌گردد. نشاني فرات را از كه بگيرم؟

شاعري روزي گفت: انسان خداست. و من، رنگ خدا را در قطره‌هاي خون كودكت ـ كه به آسمان رفت و بازنگشت، چشم‌هاي خدا را در مشت آبي كه برادرت از شرم و احترام تا آستانه‌ي چشم‌ها برد و ننوشيد، دستان خدا را در دست‌هاي لرزان خواهر صبورت ـ كه قرن‌هاست يتيمان عالم را مي‌نوازد!، و قامت خدا را در قامت هميشه استوار تو ديده‌ام. به سماع تو در ميانه‌ي رقص شمشيرها سوگند، كه انسان خداست!

سلام بر تو، و بر چشم‌هايي كه چشمه‌ها را تا ابد شرمسار كرده‌اند.

لینک
   حسب حال در قوطی !   

حسب حال 1: به چه مي‌خندي؟ به ريش من؟ يا به روزگار خودت كه مدت‌هاست حس مي‌كنم سر نخ اين روزگار خوش آب و رنگت را حتي خودت هم از دست داده‌اي‏، چه برسد به من ... راستش را بخواهي، من از همان روز كه فهميدم ديگر چشم‌هاي تو صادق نيستـند، سعي مي‌ كنم حتي نگاهم را از تو بدزدم. تو سعي نكن توي دنياي نگاه‌هاي خنثي اين روزهام، خودت را وسط بيندازي! اين‌جا خبري نيست.

*

حسب  حال 2: به حال كه گريه مي‌كني نازنينـم؟ به حال چشم‌هاي خودت كه اين روزها ـ براي دوستي نوشتم گريه كردن در اين روزها اصلا توجيه نمي‌خواهد ـ هميشه باراني‌اند؟ يا داري به حال مزخرفات هر روزه‌اي كه در گوش تو مي‌خوانم‌شان، زار مي‌زني؟ قرارمان اين نبود. هنوز خيلي حرف‌ها هست كه بايد با تو پچ‌پچ كنم‌شان! فقط به اين شرط كه چند وقتي از وزوز دور و بري‌ها فارغ باشي. تو بايد بخندي! وگرنه من به چه دل‌خوش باشم‏، گل و گلابم؟!

*

قيل: عمران صلاحي، هر جا غريبه باشد، توي اين وب‌لاگ آشناي آشناست! ديروز كه در خانه‌ي شاعران با همان خنده‌ي هميشگي و زلالي بي‌هم‌تايش ديدمش، دلم سخت براي شعرهايش تنگ شد. با حميد كه داخل كتاب‌فروشي رفتيم، چشمم دنبال شعرهاي عمران مي‌گشت. حيفم آمد كه اين را امروز براي‌تان ننويسم؛ با اين وعده كه منظومه‌ي خواندني كاكا رحمانش را هم به زودي اين‌جا خواهم نوشت.

 

بادها، نوحه‌خوان

بيدها، دسته‌ي زنجير زن

لاله‌ها، سينه‌زنان حرم باغچه

بادها، در جنون

بيدها، واژگون

لاله‌ها، غرق خون

خيمه‌ي خورشيد سوخت

برگ‌ها، گريه‌كنان ريختند

آسمان، كرده به تن پيرهن تعزيه

طبل عزا را بنواز اي فلك ...

*

قال: مي‌گويند اين روزها يكي توي صحرا آتش‌ به پا مي‌كند ... كسي خبري از او دارد؟

لینک
   حکايت خمره و شيخ   

*

آورده‌اند كه مردي از اعاظم تجار بازار، دستار ارادت بر سر انداخته و پاي رفاقت بر زمين مودت شيخنا ـ رضي الله عنه ـ استوار كرده، روزي در حلقه‌ي درس شيخ حاضر آمد، حاضر آمدني. چندان كه چشمانش از فرط محبت سرخ گرديده و گـل از گـلش شكفته. شيخ پرسيد كه او را چه حاجت است؟ عرض حال كرد كه خمره‌اي روغن ناب مراست از جمله‌ي مُـرده‌ريگ مرحوم ابوي؛ همانا به خواب ديده‌ام كه بيامد پريشان خاطر و زرد روي ـ غفره الله ـ و طلب كرد تا كاستي و كاهلي او را در صوم و صلاة، از پول اين خمره‌ي گران‌بهاي گران‌بار جبران نمايم، بعون الله. مرا اين گمان افتاد كه هيچ بني‌ بشري بر زمين نيست كه پريشاني ميـّـت را با قضاي طاعاتش به جدّ و تمام درماني كند، الا شيخنا. پس اين خمره‌ي روغن تقديم مولايم باد، تا هر آن گونه كه خود مصلحتش داند، صرف كند و قضاي عبادات نيز به جاي آورد.
شيخنا به سيرت كريم و دست نعيم خويش، پذيرفت و هم خمره را در راه آباداني اسلام و سيري ايتام به رسم تبرك به تاجري ديگر به دو برابر بها بفروخت ـ الحمد لله.
هم سي روز از آن يوم‌ بگذشته بود، كه مرد بي ‌پدر، دست بر سر و سرخ‌ روي از شرم، چونان كه سگ لئيم از صاحب نعيم روي پوشد و كلاغ بدسيرت از بانوي گشاده‌دست بگريزد، بار ديگر بر شيخنا وارد آمد و عفو خواست، خواستني. شيخ امان داد؛ مرد بگفت كه حكايت آن خمره‌ي روغن را كامل نگفته بودم؛ هم از آن روي كه موشي جسور در خمره افتاده بود و ضرر عظيم بر من وارد آمده و نمي‌خواستم كه اين مال گران حرام گردد. پس بي اطلاع شيخ، خمره را حوالت قضاي طاعات پدر كردم ... دوش پدر در خوابم آمد، ترش روي و سوخته دست، چونان خشمگين كه گفتي عذاب الهي ديده يا خود مامور عذاب من آمده. هم او گفت كه از بابت موش شيخ را آگاه كنم و عفو خواهم، تا قضاي عبادت، به شبهه‌ي دنائت و مناعت آغشته نماند، ان‌شاء‌الله.
شيخنا چندي در سكوت روحاني فرو رفت و به ناگاه بفرمود من اين شبهه در آن مال را به بصيرت الهي و ذكاوت روحاني دريافته بودم. هم از آن رو كه در هنگام قضاي نماز آن مرحوم، هر گاه به ركوع رفتم، بي اختيار بادي در دلم پيچيد و حدثي به سهو از من رها شد. دانستم كه آن خمره‌ي روغن را سري نهفته در ضمير باشد و موشي در تقدير.
جماعت مريدان، به اشارت شيخنا، كف كرده دم برنياوردند.

لینک