بي بي !   


سلام.
نشد که ننويسم؛ نامردهاي دوست‌داشتني، شب امتحان مجبورمان مي‌کنند که بياييم و روز از نو، ناله از نو ... الان که مي‌نويسم، هول امتحان فردا را دارم و پروژه‌ي وامانده و دل درمانده را ... ولي به جهنم عاشقي پنج ستاره!
*
سيامک مهربان، مطلب زيبايي نوشته که بازي ما را زير سوال مي‌برد!
*
با توجه به وقايع اخير و اصابت تيرآهن شماره ي 32 به سر نگارنده، شعر زير بي هيچ توضيحي تقديم مي‌شود به بي‌بي گرامي‌مان. با تشکر از احمد شاملو، رضا براهني، نغمه ر. ( پديده‌ي شعر معاصر! *)، و عزيزي که سينه‌سوخته يا جاي‌ديگرسوخته بود و با مزخرفاتش در کامنت‌هاي دوستان، دل بي‌قرار ما را به قهقهه‌هايي از سر ناچاري ميهمان کرد!


بي‌بي!
بهار خنده زد و انجمن پکيد!
در خانه‌ي مبارکه هم ر.. حاج اسير!
دست از گمان بدار!
خاکستري‌ست سوژه‌ي ما، قصه ساده گير...

بي‌بي سخن نگفت
چو وبلاگ سابقش
دندان جيغ بر جگر خسته بست و رفت

بي‌بي سخن بگو!
مرغ کچل، جوجه‌ي مرگي فجيع را در انجمن به بيضه نشسته‌ست ...

بي‌بي سخن نگفت
و مانند روزگار
خنديد و مژده داد که:
« وبلاگ پريد »
و رفت!!!



* پي‌نوشت: به خود خدا سوگند، توي غرفه‌اي در نمايشگاه کتاب تابلوي بزرگي زده بودند و عکس خواهرمان هم رويش بود؛ مطلع غزل انتخابي هم چنين بود:
من که تسبيح نبودم، تو مرا چرخاندي ... .


لینک
   براي ناز كشيدن !   

بد زندگي‌اي مي‌شود‍، وقتي قرار است پا روي دلت بگذاري و به همه‌‌ي علاقه‌هايت پشت كني … اصلا مصلحت هميشه همه‌ي معادله‌ها را به هم مي‌ريزد؛ مطمئن نيستي كه تا كجا بايد همين‌طور عاقل بماني و دم نزني؛ از آن عاقل‌ بودن‌هايي كه بوي بدش حال خودت را به هم مي‌زند!
نمي‌توانم اين‌جا بمانم و بي‌دغدغه ول بچرخم و به مصلحت‌هاي نكبت (!) زندگي‌ام هم برسم؛ مدت‌هاست با اين خراب‌شده دارم زندگي مي‌كنم؛ نوشته بودم كه اين‌جا دفتر خاطرات من شده، سررسيدم شده، گاهي نااميدي‌هايم را با چرخيدن لابه‌لاي همين سطرها، تبديل به اميد كرده‌ام!
نيستم براي چند هفته؛ نمي‌خواهم باشم و بلرزم! اداي مردهاي قديمي را مي‌خواهم دربياورم و فعلا بزنم به جاده … آينده‌ام را همين چند هفته بايد بسازم، وگرنه بايد بنشينم و به خودم بخندم؛ شما خودتان خوشتان مي‌آيد مسخره‌ي خودتان بشويد؟!
يادتان نرود اين‌جا يكي هست هنوز، كه حتما تاب نمي‌آورد نيايد و سركي نكشد؛ كودك قصه‌ي بيست و يك سال قبل، تصميم گرفته حال خودش را مردانه بگيرد! مي‌خواهد چند وقت روي خودش را جوانمردانه كم كند!
*
برمي‌گردم؛ دعا كنيد ناز و غمزه‌ي دلم را نبينم و نشنوم … راستي كه عجب متني شده براي ناز كشيدن!

لینک
   Turkish Chat   

دیشب دوستی دعوتم کرد به یکی از چت‌روم‌های یاهو، التماس دعا و کمک داشت که هر شب دعوتش می‌کنند آن‌جا و توی گوشش آن‌قدر می‌خوانند که ... چشمتان روز بد نبیند؛ از در که رفتم تو، دیدم برادری با صوت داوودی، در دستگاه آذری (!) زده زیر آواز و حضار، فریادهای یاشاسین و ها بارک‌الله! به صـور کتبی و شفاهی پرتاب می‌کنند... چند دقیقه‌ای که پنهان ماندم، دیدم نمی‌شود آن‌جا ساکت ماند و در غربت شفاهی دوستان، جایی برای لر ِلرستان ندیده‌ای چون من نیست... همه‌ی آبا و اجدادمان آمدند و ازشان سان دیدیم، ولی هر چه توی گنجینه‌ی خاطرات‌مان گشتیم، یادمان نیامد که کدام جدمان ترک بوده. گریختم، گریختنی! در حین فرار، چشمم به نام روم افتاد: آذربایجان اوشاخلاری (یا شبيه آن) !!
ولی ما همیشه دغدغه‌ی کار فرهنگی داشته‌ایم؛ فکرش را که می‌کنیم، می‌بینیم نمی‌شود بی‌دغدغه از کنار این مسایل گذشت؛ لذا با قصد قربت و برای آگاهی عموم، آگهی فوق در انظار عموم به نمایش گذاشته شد.
لینک

   شعر طنز   

به تازگي، اسماعيل اميني - که خود از شعرا و منتقدين فاضل معاصر است - کوشش مفيدي براي گردآوري مجموعه‌اي آبرومند از اشعار طنز پارسي داشته و با نگرش متفاوتي از آناني که پيش از وي در اين راه گامي برداشته‌اند، ثمره‌اي شايسته به جا نهاده است.
گزيده‌ي شعر طنز، که نشر همراه در قطع جيبي و با قيمتي اندک به بازار روانه‌اش کرده، در مقايسه با منبع در دسترس ديگري چون شعر طنز امروز ايران، کاري از سيد ابراهيم نبوي و شهرام شکيبا، نگاهي سخت‌گيرانه‌تر و پسنديده‌تر در گزينش شعرهاي طنز - و نه هجو و هزل و ... – دارد؛ اميني در مقدمه‌ي کتاب چنين مي نويسد:

طنزپردازان مي‌گويند که مي‌توان به همه‌ي ناهنجاري‌ها و تلخي‌ها و ناگواري‌ها خنديد. مي‌توان به آن‌ها خنديد ولي نه براي فراموش کردن يا گريختن يا روي‌گرداني يا دور ريختن آن‌ها، بلکه براي فاصله گرفتن از ناگواري‌ها، تا شناخت منطقي و اشراف بر آن‌ها براي‌مان ميسر گردد و نيز براي اين که اين واقعيت‌هاي تلخ اما ناگزير، با نفوذ در روح و انديشه و عواطف ما، توانمندي و خردورزي ما را مسخر خويش نسازند، آن چنان که در برابر ناملايمات خلع سلاح و تسليم شويم.
*
طنز، مثل پدربزرگ‌هاي فاضل و خوش‌سخن، کلي کنايه و اشاره و ضرب المثل و شواهد شعري در حافظه دارد و وقتي مي‌خندد از چهره‌اش نمي‌شود شوخي و جدي را تشخيص داد ... طنز مي‌خواهد کج‌روي‌ها و لغزش‌ها را بشناساند تا مقدمه‌ي اصلاح آن‌ها را فراهم سازد.
اما هجو که در دانش و قدرت دست کمي از طنز ندارد، عصباني، کم‌حوصله و انتقام‌جو است. مدارا و نصيحت و ميانه‌روي سرش نمي‌شود، حتي بددهن و هتاک و بي‌ادب است.
هزل اهل شوخي و متلک‌پراني و نکته‌پردازي است، اما هدفش انتقام‌گيري از اشخاص نيست. هزل مي‌خواهد همه‌ي پرده‌ها را بالا بزند، همه‌ي پوشيدگي‌ها را عريان کند و همه‌ي مانع‌ها را بردارد. هزل مثل آدم‌هاي فضول است... .
فکاهي نوجوان بازيگوش و کمابيش مودبي است که بانمک و دلنشين حرف مي‌زند، ولي سواد چنداني ندارد... .


و با همين نگاه به طنز، اميني حتي اشعاري از مولانا يا شفيعي کدکني را برگزيده، که به عنوان آثار جدي آنان مطرح‌اند. اما اي کاش او به برخي از شعراي بزرگ پيشين يا معاصر- هم‌چون سعدي، ايرج‌ميرزا، کيومرث صابري فومني، عمران صلاحي و ... – بيشتر مي‌پرداخت. چند شعر از اين مجموعه را با هم مي‌خوانيم، با اين آرزو که نگاه‌هاي بيشتري معطوف تعريف خاص طنز شود و لودگي‌هاي مشهور و رايج را دست فاضل پدربزرگ بشويد!


هر بلايي کز آسمان آيد
گرچه بر ديگري روا باشد

به زمين نارسيده مي‌پرسد
خانه‌ي انوري کجا باشد؟
انوري


طمع خام که « سودي بکنم »
سود و سرمايه به يکبار ببرد

خر، دعا کرد که بارش ببرند
سيل بگرفت، خر و بار ببرد
سعدي


در خانه‌ي من ز نيک و بد چيزي نيست
جز بنگي و پاره‌اي نمد چيزي نيست

از هر چه پزند، نيست غير از سودا
وز هر چه خورند، جز لگد چيزي نيست
عبيد زاکاني


دست‌هاي ما کوتاه بود
و خرماها
بر نخيل
ما دست‌هاي خود را بريديم
و به سوي خرماها
پر
تا
ب
کرديم
خرما
فراوان بر زمين ريخت
ولي ما ديگر
دست
نداشتيم
کيومرث منشي‌زاده


ما شاهد سقوط حقيقت
ما شاهد تلاشي انسان
ما صاحبان واقعه بوديم
چندي به ضجر شعله کشيديم
وينک درون خاطره دوديم

گفتند: رو به اوج روانيم
ديديم سير سوي هبوط است
شعر سپيد نيست، که خوانيش
اين جعبه‌ي سياه سقوط است
محمدرضا شفيعي کدکني


ز حال و روز رفيقي سوال کردم، گفت:
مراد، شکر خدا حاصل است و هستم شاد

براي عرض هنر، بچه‌اش تپق زد و گفت:
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد!
ابوالفضل زرويي نصرآباد


لینک
   شاعرِي ...   

سلام.
*
با توجه به اين که وبلاگ ادبي غزل معاصر، مسابقه‌اي برقرار کرده که امثال ما ـ که اتفاقا به جاي ادبي، بي‌ادبي مي‌نويسيم ـ نمي‌‌‌توانند در آن، عرض اندام کنند ... و با توجه به اين ‌که قريحه‌ي شعري ما اگر شيرش باز بماند و به مصرف نرسد، هرز مي‌رود ... و با توجه به شاعراني‌ که دور و برمان ريخته‌اند و در کمين‌اند تا خطاي شاعرانه‌اي از ما سر بزند و « وا ادبياتا » و « وا غزلا » سر دهند، چند بيت زير را ـ که بخشي از يک غزل ناتمام سه‌ستاره است ـ به صورت پيشنهاد به هر عزيزي که جسارت شرکت در آن رقابت را دارد، با نازل‌ترين بها مي‌فروشيم؛ به قول استادهاي کلاس‌نديده، باشد که ادبيات ميهن‌مان پربارتر گردد:

مردي که روبه‌روي تو سيگار مي‌کشد
حالا به پشت خاطره‌اش، بار مي‌کشد

ليلي که آشکار شد و بدقيافه بود
مجنون قصه، موي ز اِدبار مي‌کشد

گفته قناري‌ام، ولي از اول سحر
مثل کلاغ بي‌ سر و پا، قار مي‌کشد!

خاتون قصه! باکره بوديد سال پيش
اين کودک از شماست که هي جار مي‌کشد؟!

از ماه دي که دلبر جانانه عقد کرد
حافظ کنار ميکده سيگار مي‌کشد ...

***

چطور شده؟ اميدي به شاعر شدن ما هست؟ آخر من به فرمان عزيز، قول داده بودم که تلاش کنم غزلي بگويم!!!
اين، بدترين راه بود براي معرفي آن وبلاگ و مسابقه‌ي جالبش!



لینک
   عاشقانه ...   
پا به پاي هم
تمام راه‌ها را با هم پيموديم؛
عاشقانه و بي هيچ شکايتي از رندي روزگار،
سکون همه‌ي کاروانسراهاي جهان را از برابر چشمان خويش گذرانديم،
تا مبادا خستگي غرور، وسوسه‌ي نشستن به دلمان بيندازد؛
حالا من مانده‌ام و تو.
{ کسي ديگر اين همه حماقت عاشقانه را تاب نمي‌آورد! }
چشم به افق خواهيم دوخت،
و از عاشقانه‌ترين طلوع آخرالزمان لذت خواهيم برد؛
طلوعي به زيبايي آن همه پايداري ...
فقط خواهشي:
لطفا ديگر از روي دوشم پياده شويد، معشوق عزيز!
لینک
   آهاي خاطره !   

آهاي خاطره!
خاطره‌ي عزيز بي‌همه‌چيز!
براي چه بازگشته‌اي؟! آمده‌اي که آن خرابه‌ را ببيني؟ نمي‌بيني هنوز بازسازي‌اش نکرده‌ام؟ نمي‌بيني هنوز دود آتشي که به آن خانه انداختي، بلند مي‌شود و جلوي چشم‌هايم را مي‌گيرد؟! نمي‌داني بعد از آن چند ماه و آن زلزله‌ي وحشتناک، ديگر دست و دلم به ديدن نرفت؟ نمي‌فهمي ديگر نخواستم که حتي سراغي از تو بگيرم؟
ببين! خاطره! زماني چشم‌هايي سياه بودي و درشت، که رنگ و بويي داشتي؛ ديدني تو بودي، باقي همه بهانه‌هايي بودند براي لحظاتي که نمي‌خواستم آلوده‌ي مصلحتت کنم و آغشته به عاقل‌بازي‌هاي مصلحتي‌ام!
آهاي خاطره‌ي عزيز بي‌همه‌چيز!
بس کن! کليد آن‌همه با تو بودن را پشت همان هيچستاني انداختم که گمان مي‌کردم هنوز آن‌جا مانده‌اي ... حالا آمده‌اي که زيستنم را با بوي خودت مانوس کني و باز بگريزي؟
کور خوانده‌اي، عزيز سابق!
آن خانه‌، خانه‌ي تو بود؛ نخواستي‌اش.
بي‌وفاتر از آتشي بودي که به جانم انداختي!
*
آهاي! به خواهرم قول داده‌ام که سراغت را نگيرم؛ تو نمي‌خواهي سر و ساماني بگيري، دربه‌در؟! جوان آس و پاسي مثل من، جز يک مشت آه و دشنام و ملامت، چيزي ندارد که بدرقه‌ي راهت کند. دل‌هاي دست‌نخورده‌ي تلاش‌گر ـ همان‌ها که مي‌کوشند عاشق بشوند! ـ زيادند، خوشگلک!
*
راستي، چقدر خوب است که تنها تو هستي و خودش نيست!
شکر خدا، تو فقط يک خاطره‌اي!!!


لینک
   هفت‌سنگ چهاردهم   
سلام.
*
شماره‌ی چهاردهم هفت سنگ، ستون در محضر ملک الموت :

خلوص



با سلام.
نامه‌ي سرشار از محبت شما رسید؛ غزل زیبایی را از « م.حیدرزاده » برگزیده و تغییرش داده بودید ؛ انصافا نبوغ شما در تعویض ردیفها و استفاده ی همزمان از چند غزل برای مونتاژ غزلی عاشقانه - و تا حدودی هم عارفانه، تحسین برانگیز است ؛ حقیقتش تعلق خاطر مختصری که به جنابعالی داشته ام، به خاطر همین ابتکار قلم شماست، ولاغیر. یادم هست مقالات تقریبا دلنشین شما را در مطبوعات محلی هرگاه می خواندم، حس می کردم روی خطاب تکه های احساسی اش با من است – این را از تلاش فرسایشی شما برای مسجع و موزون کردن آن تکه ها به وضوح می توانستم حس کنم. البته باز اشتباهات نگارشی فاحشی در نوشته هاتان به چشم می خورد.
نامه ی آخر شما رگه های مضحک و نوینی از طنز هم داشت؛ به عنوان مثال ؛ تشبیه ظریف(!) زندگی خودتان به « کاغذ سفید دست نخورده » و عاشق شدنتان به « خط خطی شدن آن کاغذ » باعث شد پنج دقیقه ی متواتر قهقهه بزنم ؛ البته پدر وقتی نامه ی شما را دیدند ، چهره شان سرخ شد، مچاله اش کردند و عین همیشه رگ معروف گردنشان برجسته شد و تعهد کردند اگر این بار گردن حضرتعالی را مثل گردن سگ بزرگ ارباب ده دوران کودکیشان خرد نکنند ، نام خودشان را در اسرع وقت از « شمس الله » به « شمسی » تغییر دهند ... ولی درست در ادامه ی قرائت نامه ی جالب شما ، عصبانیت ایشان نیز فرو نشست و حتی به مرحله ی تبسم رسیدند.
من، محض خنده ، چند رمان از «ن.ثامنی» و «ف.رحیمی» را خوانده ام و تاثیر عمیق سبک نگارش آنها را در کلمه به کلمه ی مغازلات شما حس می کنم. به نظر می رسد بحث من و شما در باب عشق و مراحل آن و کیفیت و خلوصش، نمی تواند از این نقطه آغاز شود؛ چون من عموما از عاشقانه های « حافظ » و « شاملو » لذت می برم و تفاهم ما در این زمینه مشروط بر آن است که به من اثبات شود در این زمینه سواد کافی دارید .

چند نکته ای برای تاکید بیشتر :
الف- دیگر نامه ها را به نشانی منزل نفرستید ؛ صندوق پستی شخصی ام را در انتها آورده ام.
ب- سعی کنید نامه هایتان را در کاغذی سفید، یکرو و بدون خط خوردگی پاکنویس کنید ؛ رعایت حاشیه های سمت چپ و راست - تا حداقل یک سانتیمتر - الزامیست.
پ- پدر ، خصوصیات ظاهری شما را به نگهبان دم در شرکت سپرده اند؛ توصیه می کنم آن طرفها ظاهر نشوید ... قراری اگر لازم باشد ، خودم وعده گاه را تعیین می کنم.
ت- به پیوست یک کتابچه ی آیین نگارش و رفع اغلاط املایی ارسال می گردد.

به امید هر چه عمیق تر شدن عشق شما
لینک

   سمفوني مردگان   



آقاي رئيس فرهنگ! گچ نداريم. کاغذ نداريم. خوب، بخريد آقايان. يعني چه که نداريم؟ اين همه کاغذ به در و ديوار مي چسبانند، خوب بدهند به بچه ها. روي تير چراغ برق نوشته بود اطلاعيه. به يک شريک خوش نفس احتياج است. آدرس، خيابان شاه اسماعيل، کوچه قره‌سو، جنب آجر فشاري، کارخانه بادکنک سازي حقيقت. دم ظهري يک توک پا رفتم آنجا. گفتم منم. گفت تو کي هستي؟ گفتم شريک خوش نفس. گفت سرمايه از من، کار از تو. از همان روز شروع کردم و تا شب بشود صد و چهل و پنج بادکنک را باد کردم و ترکاندم. گفت چرا همچين کرده اي، پسر؟ گفتم هميشه با باد آخري مي‌ترکد، يادت باشد يک فوت مانده به آخر نخ ببندي. زد توي گوشم.

رماني به زيبايي و تلخي زيستن! اين، اولين و بهترين توصيفي بود که براي رمان سمفوني مردگان از عباس معروفي به ذهنم رسيد. قصه‌ي عجيبي که پيش از هر تعريف و تملقي(!) ، به قول هفته‌نامه‌ي سوئيسي دي‌ولت، آن را يک شاه‌کار مي‌دانم.
سمفوني مردگان، حکايت بدبختي‌ها و لذت‌هاي خانواده‌اي‌ست که شايد اعضايش تکه‌هاي وجود هر يک از ما باشند؛ پدري مستبد و بيش از حد سنتي، مادري مهربان و صبور و بادغدغه‌تر از پدر، آيدين و اورهان و آيدا و يوسف – که سال هاست فلج توي زيرزمين افتاده و فقط بلد است نشخوار کند و با چشم هاي وق زده اش خيره بشود به آدم و خورده ها را پس بدهد.
داستان، از نظر شيوه‌ي نگارش، بيشتر بر جريان سيال ذهن استوار است و زبان قوام يافته و پخته‌اش، خواننده را به ياد نثر متين هوشنگ گلشيري در شازده احتجاب و يا بيژن نجدي در بخش‌هايي از يوزپلنگاني که با من دويده‌اند، مي‌اندازد.
قصه، با روايتي ناتمام از زبان يک داناي کل آغاز مي‌شود و سپس، با عوض شدن راوي‌ها - که ممکن است هر بار يکي از شخصيت‌ها باشند و يک روايت واحد، چند بار و هر بار از ديد يکي از آنان نقل شود – ادامه مي‌يابد. رماني که بر خلاف معمول، نمي‌توان پنهاني و بي‌صبرانه به برگه‌هاي انتهايي‌اش رفت و پايانش را فهميد! ويژگي اصلي و عامل جذابيت داستان، همين تنوع هوشمندانه‌ي روايت‌ها و راوي‌هاست؛ وگرنه شايد خط اصلي داستان، گاهي در اين کشمکش‌ها گم شود.
آيدين، پسري است شاعرمسلک و کله‌اش بوي قرمه‌سبزي مي‌دهد؛ بر خلاف اورهان، که مانند پدرش ذاتا کاسب بازار است و فراري از خواندن و انديشيدن. آيدا دختر مظلومي‌ست که با بيماري‌اي دايمي عمر مي‌گذراند و سرانجام در خانه‌ي شوهر، خودسوزي مي‌کند. مادر، زير بار غم ناشي از نزاع‌هاي خانواده، کمر خم مي‌کند... . زمان اتفاق حوادث اصلي هم، بحبوحه‌ي جنگ جهاني دوم و ورود سربازان بيگانه به خاک ايران است.
سمفوني مردگان، روايت يک خانواده است، با اعضايي که در عين تضادهاي جدي، شباهت‌هاي عجيبي با هم دارند و گويي تکرار زودهنگام و چندباره‌ي تاريخ غمناک خويش را هر بار يکي از آنان بر عهده مي‌گيرد. خواندن اين رمان، دريچه‌اي کم‌نظير به درون خود ماست!

لینک
   براي رولمي !!!   
سلام.
*
در پاسخ به حميد عزيز و شعر پرمعنايش(!) :

نکند اين ميان، عزب جانم!
خواستي تا نمايي‌اش هنري

هم از آن‌رو پياله پر کردي
تا بگويد که: وه! چه گل‌پسري!

{ حال اين که پياله پر ز چه بود
من نگويم ز مصلحت‌نگري

ورنه حيثيت تو زايل شد
سال هشتاد و يک، کنار زري! }

خواستي تا به قول حافظ و من(!)
در ارادت، سعادتي ببري

مثل «روباه بي‌دم» سعدي *
فکر کردي رسيده مستمري

غافل از آن که جنس حور و پري
هست غير از تو و «پري ددري»

نکته اين‌جاست: پيش شيخ بزرگ
عرض اندام، هست بس «خطري»

{ نيست وقتي مقاومت ممکن
شل ... بلکه لذتي ببري! }

...

ناگهان آسمان هياهو کرد
باز در اوج فتح و بي‌خبري

آخر شاه‌نامه‌ي تو و او
اول مثنوي دربه‌دري ...

جيغ و زيپ و پليس و آخ(!) و هوار
دست‌بند و هزار توي سري

قصه‌ي مردم فلسطين شد **
آخر قصه‌ي «تو»ي ... !!!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
پي‌نوشت:

* شعر «يکي روبهي ديد بي‌دست و پاي» را از «بوستان سعدي» به ياد داريد؟!
** اين قصه‌ي مردم فلسطين، نکته‌ي انحرافي دارد و کلي شاه‌نامه ... اگر نمي‌فهميد، ضربه‌ي روحي نخوريد، لطفا!

لینک

   روز مبادا...   
سلام.
*
انگار قصه‌ي دربه‌دري ما پايان ندارد ... تمام عمر، آوارگي از خود و روزگار ... حالا هم خانه‌مان ـ خانه‌ي تازه‌مان ويران شد!
ولي حرف مرد يکي‌ست...فعلا اين‌جا مي‌نويسم!
*
عمري‌ست لبخندهاي ... خود را در دل ذخيره مي‌کنم
باشد براي روز مبادا
اما گويي در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست!!!

( پدر شعر درآمده! نقل به مضمون کرده‌ام!!! )
لینک