مسيح بازمصلوب   


آقا خنديد و گفت:
- و اما من اگر حرف مذهب خود را باور کنم، يک‌راست به بهشت مي‌روم، بهشتي پر از پلوهاي لذيذ و حوريان و غلاماني به زيبايي يوسفک من. ولي اي ناخداي لعنتي، تو مطمئني که اين دين‌هاي من و تو به ريشمان نمي‌خندند و دستمان نينداخته‌اند؟ دنيا – مگر نه يوسفک من ؟ - دنيا چيزي به جز خواب و خيال نيست و زندگي فقط عرق است؛ زندگي يعني نوشيدن و مست کردن! اما اين گلباد مغز ما به هر طرف که باد بيايد مي‌چرخد، تو رومي مي‌شوي و من آقاي ترک ... ولي اي ناخداي لعنتي، بهتر آن که اين حرف‌ها را کنار بگذاريم و ديگر در اين زمينه چيزي نگوييم ... .
...
در اين لحظه مادليناي پير وارد شد، سر به گوش ناخدا برد و گفت:
- تا چند لحظه‌ي ديگر جناب کشيش با کتاب مقدس به اين‌جا خواهد آمد تا آداب عشاي رباني را براي تو به جا آورد؛ عرق نخور!
- کشيش چه، پير خرف؟ خفه شو و برو آن تنگ را بردار و براي ما مي بريز تا بنوشيم!


نيکوس کازانتزاکيس يوناني، هميشه يک ويژگي خاص را از خودش روي دوش نوشته‌هايش هم مي‌اندازد: جسارت! خالق آخرين وسوسه‌ي مسيح و زورباي يوناني و مسيح بازمصلوب، هميشه به خاطر جسارت بي‌نظيرش در نوشتن آن چه خيلي ها کفر مي‌پندارندش يا مايه‌ي عذاب، برايم محترم بوده.
مسيح بازمصلوب، رماني‌ست که صراحت و طنازي و متلک‌هاي هوشمندانه‌ي کازانتزاکيس را يک جا جمع کرده. قصه‌ي شبيه‌خواني به صليب کشيدن عيسي که قرار است در دهي اجرا شود که کشيش مقدسش، مفت‌خوري مقدس است و اربابش، به خاطر فرياد کردن کافري‌ها و شاهدبازي‌هايش، مومن‌ترين کافر موجود! آدم‌هايي که براي ايفاي نقش‌هاي تعزيه انتخاب مي‌شوند، خود رگه‌هايي از آن نقش‌ها را دارند: مانوليوس، چوپاني وارسته و بريده از دنيا که روزگار را به بهانه‌ي چرانيدن گوسفندان بيرون دهکده مي‌گذراند؛ کاترينا، بيوه‌زني با رگه‌هايي از مريم مجدليه و ناگزير عاشق مانوليوس زيبا و بي‌تفاوت؛ ياناکوس صاف و ساده، که خرش را همچون پسرک ملازم ارباب، يوسفک مي‌نامد و … .
جمعي از فقراي دهي ويران شده، گرسنه و درمانده به ده رونق گرفته‌ي قصه پناه مي‌آورند؛ اما ساکنان، از بيم به خطر افتادن اموال‌شان، آنان را به تهمت بيماري وبا از خويش مي‌رانند و وادارشان مي‌کنند که به کوه‌هاي اطراف ده بگريزند.از اين‌جاست که کشمکش اصلي شروع مي‌شود؛ نبردي معنوي ميان اربابان اقتصادي و مذهبي ده، با آوارگاني که سرمايه‌شان اعتقاد استوار شده‌شان در سايه‌ي فقر و دربه‌دري‌شان است و همين استواري‌ست که هوس سرکشي به جان آن‌هايي مي‌اندازد که از قضا براي نقش‌هاي مقدس شبيه‌خواني هم برگزيده شده‌اند ... مانوليوس، اينک خويشتن را مسيحي دوباره برخاسته مي‌بيند که چه به صليبش بکشند و چه نکشند، بار هدايت ساکنان ده را بر دوش خود حس مي‌کند و کم‌کم حواريون خويش را نيز مي‌شناسد ... دل از کار و نامزد و موقعيتش مي‌برد و رودرروي بزرگان ده مي‌ايستد.
مانوليوس، با تحمل رنج‌هايي که گويي تقدير براي پروردنش برنامه‌ريزي‌شان کرده، کم‌کم به مسيحي نو بدل مي‌شود که مريم مجدليه‌ي نو، يهوداي نو و به ناچار کاهنان بيم‌زده‌ي نو را نيز زنده مي‌کند! و سرانجام، هم‌چون مسيح، با فتواي پرحرارت کشيش مغرور و زخم‌خورده‌ي ده، به عذاب الهي ساکنان (!) دچار مي‌شود ... ولي رنج‌ها و حرف‌ها و خون گرمش، اعجازي نو مي‌کند؛ قصه با آغاز مهاجرت آوارگان « بر راهي بي‌انتها، رو به مشرق » پايان ( آغاز ) مي‌پذيرد ... .
مسيح بازمصلوب، پيش و بيش از هر چيز، داستان تکرار تاريخ است؛ تاريخي که عدالتي بي‌نظير در قضاوت دارد - گرچه در ظاهر، بي‌رحمي‌هاي خويش را بر مظلومان وارسته نيز روا مي‌کند. و کازانتزاکيس هم، بي‌ترديد يکي از شايسته‌ترين قاضيان است که با طنزي و نيش‌خندي هوشمندانه و متعالي، پا به پاي آوارگان قصه و هم‌راه با زخم‌هاي مسيح، از راه زمان مي‌گذرد و به خاطر نماياندن نخ نامريي حقيقت، کنار همان حقيقت خويشتن را نيز جاودانه مي‌کند!

لینک
   انقلاب !   

سلام.
*
خداي را سپاس مي‌گوييم که کرکري‌هاي حضرات نکبت‌آباد سياست و انقلابي‌گري خيرخواهانه‌ي حضرات کوچکي که فقط مبارزند و مهم نيست با که و چه مبارزه مي‌کنند، روزگار را به کاممان خوش کرد و امتحان‌هاي ما را دو ماه به تعويق انداخت! تا ظهر امروز به اين فکر مي‌کردم که اين همه فغان و دموکراسي‌خواهي از نوع احمقانه، چه سودي به حال مردم دارد ... خبر عقب افتادن امتحان‌ها، کاممان را شيرين کرد! شيريني‌اي به تلخي تکرار کميک تاريخ مبارزات آدم‌هاي شديدا دردمند – که نمي‌دانند کجاي شان درد مي‌کند!
*

قاچاق!


( براي امير و حواي دلداده‌ي معروفش! )

به گزارش فرشته‌ي خبرچين بهشت، زوج جواني با نام‌هاي « آ » و « ح »، در هنگام خروج از بهشت، مقادير قابل توجهي سيب در چمدان‌هاي خود جاسازي کرده بودند که با هوشياري ماموران گمرک، تعداد زيادي از سيب‌ها کشف شد. تحقيقات درباره‌ي انگيزه‌ي اين افراد همچنان ادامه دارد.

لینک
   براي خواهرم که روزه‌ي سکوت گرفته !   


خانم معلم، اجازه!
اين‌جا، توي ده ما، باران اول بهار که بزند، هر شازده‌ي کور و کچلي و هر ننه‌قمر ماه‌نشاني عاشق مي‌شود، الا من! همه خوش‌اند که آسمان دارد اشک شوق مي‌ريزد و من درمي‌مانم که چطور بگريم که مرغان هواي مامور به گريستن به حال فردايم، حال‌شان گرفته نشود! مادرم و بقيه‌ي بزرگ‌ترهاي هميشه دل‌سوز، مي‌گويند مرد نبايد گريه کند ... راست مي‌گويند به خدا ... راستي، توي شهر شما هم مثل ده ما فقط گريه نکردن نشانه‌ي مردانگي‌ست؟!

اجازه!
شما توي آن شهر هنوز خراب نشده، دل‌تان نمي‌پوسد از بس پشت پنجره مي‌نشينيد و دست خالي براي آن همه گنجشک پناهنده تکان مي‌دهيد؟! حقيقتش اين‌جا هم زياد گنجشک نمانده، از گرسنگي گريخته‌اند به شهر و ما مانده‌ايم و يک مشت کلاغ سياه عزيز(!) ... خوبي کلاغ‌ها اين است که هيچ وقت بيش‌تر از سهم‌شان قارقار نمي‌کنند، برعکس گنجشک‌هاي لعنتي که صبح سحر آن‌قدر هياهو مي‌کنند که دلم نمي‌آيد بيرون بيايم و جمع‌شان را به هم بزنم! کلاغ‌ها مي‌روند و گنجشک‌هاي شلوغ بي‌ادب، دلم را رها نمي‌کنند ... رها نمي‌کنند ... مثل چشم‌هاي آن لعنتي هميشه لج‌بازند! ... کدام لعنتي؟! تکذيب مي‌کنم! مرد که عاشق نمي‌شود!

خانم، اجازه!
ساکت شده‌ايد تازگي‌ها! چه خبر شده؟ يکي گفت همه مي‌دانند « تو » با « شما » فرق دارد ... من مي‌گويم معلم ما تو و شما ندارد! حالا چه شد خانم معلم شاد قصه‌مان که خنده‌هاي عصبي‌اش هم دل‌مان را قرص مي‌کرد که « خانم معلم دارد بالاخره مي‌خندد »، نمي‌تواند بخندد؟! ... به من چه مربوط که چه شده! حالا اين زنگ لعنتي که خورد، بلند بشويد و بدويد زير باران خدا توي حياط ... شاگردتان قول مردانه (!) مي‌دهد که بيش‌تر از هفت قطره باران و يکي - دو خنده‌ي ناگزير، خيس نشويد!

اجازه!
هان؟! نکند خبري شده؟! نکند شهر شما را هم عاقل‌هاي تهوع‌آور اشغال کرده‌اند؟! ... خوب به فرض که يکي نپرسد: دلت بو گرفته با نه؟! ... شما - يا تو! مرده‌شو هر چه ضمير و دستور نگارشي را ببرد که نامه نوشتن را مشکل مي‌کنند! - چرا تازگي‌ها سري به دل‌تان نمي‌زنيد؟ نکند ناظم از نمره‌ي انضباط شما هم براي خودشيريني‌هاي عاقلانه‌اش مايه مي‌گذارد، هان؟! نکند توي شهر شما مديرها همه‌کاره‌اند؟!
*

اجازه، خانم! ما برويم بيرون؟ تشنه‌ايم به خدا! ... اين هم ديکته‌مان، بفرماييد ... راستي قانون املايي جديد چه مي‌گويد؟ عشق را باید با ق قلب بنويسم يا با ق قليان دودش کنم؟!

لینک
   امتحان   

سلام.
*
خدا کند سایه ي اساتيد معظم از سر ما کم نشود ... طرف دو هفته مانده به پايان ترم مي خواهد ميان ترم بگیرد؛ حالا ما مانده ايم و يک دنيا جزوه و تمرين و پروژه و موهاي بي نوايمان که يک در ميان کنده شده اند! خلاصه اين که هر چه وبلاگ توي ذهنمان بود، گشتيم و فرصت نشد کامنت بگذاريم ... فردا متهم مان نکنيد به بي وفايي و غيره! ضمنا ممکن است فعلا اين جا دير به دير آپلود بشود.
آمدم زير ابروي قالب وبلاگ را بردارم و چند لينک از رفقا اضافه کنم، که زير چشمش باد کرد، اين هوا ... [ همين هوايي که مشاهده مي فرماييد! ] سر فرصت مي آيم و درستش مي کنم و لينک حضراتي را که دربست عاشق وبلاگشان هستم، مي گذارم، بعون الله الملک الاعلی!
اين هم تکه اي کوتاه به نام زيگموند کوچک، که سوژه اش از من نیست، ولی خودم دستي به سر و رويش کشيده ام! شاد باشيد و عاشق نشويد اگر توانيد!
*

خانم دکتر، نگاهي به پسرک انداخت که پشت مادرش قايم شده بود و با ترس پلک مي زد. رو کرد به پدر و با خنده اي معنادار چشمکي زد:
- نگران نباشيد. بچه ها توي اين سن از حرکات بزرگترها تقليد مي کنند ... البته شما و خانم هم بهتر است کمي مراعات کنيد، آقاي فرويد! ... واي چه خجالتي! بيا بغلم زيگموند کوچولوي من!
پسر چند لحظه اي مکث کرد و بعد دويد و خودش را انداخت توي بغل خانم دکتر.

لینک
   علي اسفندياري   


ناظم، ترکه‌ي انار را داد به دست چپ و دست راستش را با شلوارش خشک کرد. رو کرد به معلم ادبيات:
ـ پدرسوخته‌ها تا چوب نخورند، آدم نمي‌شوند ... هه‌هه! که مي‌گويد نمي‌توانم شعر حفظ کنم، هان؟! ... چوب که بخورد، مثنوی را مثل بلبل مي‌خواند ... گفتيد اسمش چه بود؟
ـ اسفندياري ... علي اسفندياري. *


* پی‌نوشت: علي اسفندياري نام اصلي نيما يوشيج است.

لینک
   زنده باد ...   

زنده باد عشق حقیقی ...
مرده‌شو همه‌ی عشق‌های مجازی را ببرد
با آن قرص‌های لاغری موقتی‌شان !
لینک
   وقت اضافه   


سلام.
*
هفت‌سنگ شانزدهم، مردي که روبه‌روي تو سيگار مي‌کشد، مصاحبه با الهه کولايي، شعري زيبا از وحيد اميري و ... ستون در محضر ملک‌الموت.
*
از اول قصه هم بازي مي‌کرديم و تو هي جر مي‌زدي ... جر مي‌زدي ... نفهميدم کدام داور بي‌انصافي چشم‌هاي من و تو را به هم گره زد و غمزه‌هايت را خطا نگرفت ... حالا من اخراج شده‌ام بانو! وقت اضافه‌اي بده!

لینک
   ستاره‌هاي دزدي   


نويسنده‌ي بي‌نوا را گرفتند و با يک لگد عادلانه و دو پس‌گردني قانوني، پرتش کردند ته سلول انفرادي ... روي تخت آهني دراز کشيد، چشم‌هايش خيره ماند روي عکس بزرگ ژنرالي عبوس با چندين ستاره روي دوشش و سينه اش ـ که از لاي پنجره‌ي کوچک سلول ديده مي‌شد ... نوشته‌هايش را مرور کرد تا جرم خودش را بفهمد:

اگه بابات دزد نيست پس اون همه ستاره رو که تو چشماته از کجا آوردي؟

*
دو روز بعد، اتهامش اعلام شد؛ تشويش اذهان عمومي از طريق زير سوال بردن عملکرد شفاف وزارت عدالت و در نتيجه، توهين و ترديد به کفايت بلاترديد شخص اول حکومت ـ جناب ژنرال کبير.

لینک
   براي ابليس   


برادر ابليس – حفظک الله تعالي؛

احتراما به عرض مي‌رساند با توجه به سوابق خدماتي و عباداتي درخشان شما، و با نظر به تعهد و تخصص حضرت‌عالي در امور مربوط به بني‌آدم، تقاضاي انجام يک فقره عمليات وسوسه را در دل معشوق بي‌احساس و بي‌وفاي خويش دارم. بديهي است در صورت توفيق شما در انجام امير خير نام‌برده، پاداش فوق‌العاده‌اي علاوه بر حق‌العمل معمول به شما تعلق خواهد گرفت.

با آرزوي توفيق حضرت‌عالي در انجام وظيفه‌ي الهي
عاشق دل‌سوخته ( اصغر سابق )

لینک
       

1

والاحضرت شاهزاده‌ي کبير؛
با سلام؛
به اطلاع مي‌رساند، کالسکه‌ي زرين به همراه چهار اسب عربي سفيدرنگ، يک عدد چوب صندل صيقلي، يک جفت کفش بلورين و يک دست لباس ابريشمي زردوزي‌ شده، مطابق دستور خريداري و تحويل پري آرزوها شد.
با آرزوي موفقيت شما در ازدواج با علياحضرت سيندرلا
مسوول انبار دربار


2

‌نامردها لااقل نگذاشتند ساعت دوازده بشود و بعد بيندازندش بيرون. شاهزاده هم کارش که تمام شده بود، زده بود به چاک؛ گويا پري آرزوها هم منشي و هم‌دست او بوده ... حالا هم که پسر کاکل‌زري سيندرلا به دنيا آمده، قيافه‌اش درست عين باباي شاهزاده‌ي گوربه‌گورش است. طرف هم آشنايي با سيندرلا را اساسا تکذيب مي‌کند.
مي‌گويند سيندرلا براي تامين خرج بچه‌، کفش‌هاي بلورين‌اش را به يک سمسار فروخته.

لینک
   رفاقت!   


خيلي که مهم و جذاب بشوي، يکي از قوي‌ترين سوژه‌هاي هجو من خواهي شد !!!

لینک
   به خدا قسم!   

نه به خدا قسم ... بچه‌ي باخدا، سربه‌زير، مستعد ... به خدا مثل پسرم دوستش دارم؛ نه براي آن که دو سال است مثل پروانه دور و بر دخترم و خانه‌ي ما مي‌پلکد، ها! چون اصلا مرامش مرام آدم حسابي‌هاست. وقتي با آدم حرف مي‌زند، حس مي‌کني با همه‌ي صداقت و وجودش حرف مي‌زند. همان روز خواستگاري هم که آمدند، خودش نشست و سير تا پياز زندگي‌شان را گفت؛ کيف کردم از صداقتش و جسارتش ... پدر و مادر بي‌سواد املش، صم و بکم نشسته بودند و اين بي‌نوا هي دست و پا مي‌زد و سرخ و سفيد مي‌شد و قول مي‌داد. آخرش خودم براي اين که زياد جوش نزند، گفتم شربت بفرماييد ... که ديدم نفس راحتي کشيد.
منتهي، خوب، حقيقتش را بخواهيد خانواده‌هامان از نظر فرهنگي به هم نمي‌خورند؛ يعني ما مال شمال شهر، با اعيان‌ها و آدم حسابي‌ها رفت و آمد داریم ... آن‌ها دوتاشان معلم‌اند و حاضر نيستند يک خانه براي پسرشان اجاره کنند ... خوب، ما هم ديديم بهتر است براي اين که پسرک بي‌نوا زياد اذيت نشود، قبول نکنيم ... به خدا دوستش دارم ... ولي نمي‌شود؛ دخترم خواستگار زياد دارد؛ مهندس برق، مهندس عمران، همه هم پول‌دار و خانواده‌دار ... از بحث دور افتاديم. چه مي‌گفتم؟! آهان! از مرامش مي‌گفتم که ...

*
از خدا عاجزانه می خواهم هیچ وقت آنقدر پول به من ندهد، که مثل خون جلوی چشم هایم را بگیرد!

لینک