دهقان فداکار   

1•

صداي مشکوک ريزش کوه که دوباره توي فضا پيچيد، ريزعلی خواجوي ديگر درنگ نکرد؛ يکتا پيراهن نازکش را از تن به در کرد، نفت فانوسش را رويش ريخت و آتشش زد ... برهنه و مضطرب، با داد و فرياد به طرف خطوط راه آهن دويد... .

 

 

2•

شاکي: ريزعلي خواجوي

متهم: پدرسوخته ي اول، پدرسوخته ي دوم، پدرسوخته ي سوم، پدرسوخته ي چهارم

اتهام: زورگيري از طريق فريب شاکي به بهانه ي ريزش کوه، سرقت به عنف، همراه با آزار و اذيت شديد شاکي

 

لینک
   برای « مادر پدرش » و مادرم ...   

از هر آسماني که روي زمين هست،

يک سهم براي مادرم کنار مي گذارم ...

تا براي هر چه زخم در دلش هست،

مرهمي بسازد.

*

براي مادرم آوازهاي نخوانده زياد دارم ...

گريه هاي افشا نشده!

غصه های خيلي محرمانه!

*

براي خورشِد خانه مان، چراغ نخواهم آورد ...

ابرها را پس خواهم زد!

لینک
   از دفتر خاطرات یک عدد مسوول خدمتگزار   

 

شنبه

 

صبح که از خواب بلند شدیم، بوی سوختگی توی خانه پیچیده بود؛ خواستیم فحش بدهیم به بهجت، دیدیم برای مسوولی مثل ما خوبیت ندارد. نگو که بهجت دوباره ته نیمرو را سوزانده ... پول دادیم به یکی از برادرها که برود از سر کوچه خاویار بگیرد و بیاورد؛ حواس‌مان بود از همان جیبی بدهیم که سود ملک میراث پدری تویش هست.

توی دفتر، مردک رییس دفتر مفت‌خور، دوباره بنای تملق گذاشت که وام بگیرد. پوزه‌اش را به طریقه‌ی انقلابی مالیدیم به خاک. برادر گ هم آمده بود و از کمی عمق استخر خانه‌ی اجاره‌ای شاکی بود؛ دستور اکید صادر کردیم که همین امروز، چند تا از برادرهای سرباز وظیفه بروند و ته استخر را به حد کافی گود کنند ... تازگی‌ها همه جای این مملکت، تنگ و کوچک شده؛ باید فکری کرد برای فراخی.

 برای سخنرانی، نطقی را که صبیّه‌ی شیرین‌زبان‌مان نوشته بود، جا گذاشته بودیم؛ از سخنرانی‌های دو سال پیش تکه‌هایی آوردیم که عمل به تکلیف کرده باشیم. در مجموع روز مزخرف اما پرثوابی بود.

 

 

چهارشنبه

 

بی‌شعور سست‌ایمان! تو که بلد نیستی ریشت را چطور بتراشی که لااقل تهش برای حفظ شریعت و ظاهر چیزی بماند، غلط می‌کنی از من ایراد می‌گیری ... با آن ریش‌های گونیا شده آمده، می‌گوید « حاج‌آقا تذکر شرعی دارم »؛ گفتیم طوری پدرش را دربیاورند که یا فرار کند، یا پناه بیاورد به عرفان - که هر راهی را برود، شکر خدا بی‌خطر است.

بهجت صبح زود دلش درد گرفته بود، نفهمیدیم چطور متن سخنرانی ابتدای کنفرانس مطبوعاتی را تنظیم کردیم. یک چشم‌مان به دل‌پیچه‌ی بهجت بود، یکی به مشغولیات مملکتی ... آخرش رو شد که چند جمله‌ای در بابِ سیاست خارجی به خطا گفته‌ایم؛ گفتیم برادرهای روابط عمومی همه را از اساس تکذیب کنند.

عصر رفتیم در محضر آقا بزرگ. دست‌شان را که بوسیدیم، یک حالتِ معنوی ِ خاصی به ما دست داد که هنوز شیرینی‌اش در کام‌مان هست؛ مخصوصا که با دستِ مبارک سرمان را نوازش دادند و با خنده توی گوش‌مان فرمودند: « پدرسوخته! » ... شکر خدا گویا مزاج‌شان قوی و سالم کار می‌کند و برای همین است که مزاح می‌کنند. یک ساعتی درباره‌ی مسایل کلان کشور حرف زدیم و آقا رهنمودهایی فرمودند؛ ترتیبی داده شد که برای احترام به قانون و مردم و از این حرف‌ها برود به صحن ِ علنی ِ مجلس. هماهنگ کردیم میوه‌ی نوبرانه بیاورند ... کودکِ خردسالِ یکی از گماشته‌ها هم عین الاغ واقعی عرعر می‌کرد و باعث انبساطِ خاطر همه شد؛ آقا هم می‌خندیدند و از سرخوشی حتی آواز خواندند. چند ساعتی حالی خوش داشتیم بحمدالله و المنّـه.

 

 

جمعه

 

ظهر، بعد از اقامه‌ی نماز، چُرتی زدیم. توی خواب مرحوم ابوی - غـَفـَرَهُ الله - آمدند و عصبانی رو کردند به ما که: « بگو خیرات را بیشتر کنند؛ ما این‌جا در عذابیم... ». از خواب پریدم و فوراً از محل اعتبارات ویژه مبالغی دادم. خدا قبول کند.

اوضاع کش‌دار سیاست، روحیه‌ی نازک ما را خراب می‌کند ... باید جنگی به راه انداخت با آن‌طرفی‌ها به بهانه‌ی توهین، یا این طرف خبرسازی و تکذیب و محکوم کردن به راه بیندازیم، محض خنده و هیجان. صبح باید با منزل مشورت کنیم؛ اگر تردیدی بود، استخاره می‌کنیم. هر چه خدای سبحان بخواهد.

 

بعدالتحریر: یکی از نگهبان‌ها آمده بود برای گدایی هزینه‌ی جراحی سرپایی ... دادیم ارشادش کنند تا بفهمد بیت‌المال ملک شخصی نیست.

 

لینک
   تو حتما موفق می‌شوی!   

می خواهی خودت را بکشی عزیز؟ که چه بشود؟! شهید خواهی شد یا قهرمان؟! آخرش که چه؟ نامی اگر می خواهی به نیک بماند، راه های بهتری هم از مرگ نمایشی هست، گلکم!

ببین! راه و رسم زیستن این نیست ... نه که بخواهم زندگی کردن را به تو بیاموزم، ولی این طور زیستن را لااقل بلدم که رد کنم!

ببین! سر کیسه ی دلت را که شل کنی، سر و تهش که کنی، خوب خواهی دید که عنکبوت ها با تارهاشان بیرون می افتند؛ عنکبوت هایی که خالصانه و عاشقانه زده اند زیر همه چی: قول شان، دل شان، دلت ... قرارمان این نبود با خدا، بود؟! قرارمان این نبود به خدا!

آهای!

این همه ناله های رایگان را بس می کنی یا شروع کنم به روضه خواندن؟! من زیاد کسی را نخندانده ام، اما خوب بلدم آدم ها را به گریه بیندازم! چراغ های تعارف و ناز و غمزه را کم کم دارم خاموش می کنم ... بس می کنی یا شروع کنم؟!

می خواهی خودت را بکشی؟! قبول! بکش!

راستی، لطف کن پیش از مردن، توی وصیتت بنویس که چه شد که ترجیح دادی قهرمانانه خودت را خفه کنی ... .

 

لینک
   کوری ...   

 

کوری، دوای هر درد بی‌درمانی‌ست …

با این چشم‌ها که تو داری !

لینک
   حديث نفس دات کام !   

سلام.

*

16 مرداد که گذشت، این خانه ی ناله و خنده های با صدا و گریه های زیرکانه یک ساله شد؛ خودم باورم نمی شد که یک سال دوام بیاورم و با این همه ماجرای تلخ و شیرین که از تماشاگرنمایان و پندار شروع شد و به هفت سنگ رسید، هنوز مانده باشم و سری درد بیاورم. امید دارم این دفترچه ی خاطرات عمومی هر روز تازه باشد و مثل صاحبش بوی عادت نگیرد! آرزو بر جوانان عیب نیست!

*

نبودم چند روزی. خیال بلای امتحانات دو هفته ی دیگر را رها کردم و گریختم به ولایت لرستان، به بهانه ی عروسی دختر خاله ی گل و گلاب ... . جایتان خالی، ایمان آوردم که طنز و به ویژه فکاهه نویسی توی کشور ما چندان هم دشوار نیست؛ سوژه از در و دیوار ریخته. کافی ست کشفش کنی و با پررویی پرداختش کنی: حذف مطرب در عروسی و برقرار کردن رقص محلی با ساز و دهلی که صدایش از CD  روی ضبط صوت 4000 وات JVC  دربیاید؛ پیرمردهایی که حتی با موسیقی اصیل تو محشری _ از همه سری هم رقص محلی چوپی خودشان را بر حسب عادت، اما موزون انجام می دهند و ... .

*

شکر خدا از روزی که به برکت نیمه انقلاب مشترک والاحضرت پهلوی ناکام و رفقای انقلابی _ از هر نوع: چپ، راست، اسپری دار، دسته صدفی، پنجه بوکسی، لیبرال اللّهی، چارلز غلامحسینی و ...! _ امتحانات پایان ترممان عقب افتاد، تا همین لحظات متعهد بوده ام که درس بخوانم و هنوز هم فقط بر سر این تعهد هستم! فقط می ماند مختصری دارو برای بیماری مزمن ارثی همه گیر چند قرن اخیر ... که آن هم با دعای خیر یافته خواهد شد. خدا را برای همین لحظات اضطراری آفریده اند!

*

دیشب از اتوبوس که با غرولند پیاده مان کردند برای ماندن تا سرویس یک ساعت بعد، کیفم را روی دوشم انداختم و مست از عصبانیت (!) تند تند قدم برمی داشتم که از در اصلی گاراژ بیرون بزنم ... صدایی عجیب مردانه و با بویی از حسرت  به گوشم رسید که:

 

بیا! اِگـَن آب و هوای تهرون به هیشکی نیسازه...سِـکو چه تِـقِـلی پروردَه، ها! *

 

برگشتم که صاحب این همه لطف را بشناسم؛ مردی تقریباً 40 ساله، سیاه و عجیب لاغر! ترجیح دادم بی تفاوت از مهلکه بگریزم، تا به بحث خانوادگی شان وارد شوم!

 

 

* ترجمه ی مودبانه ی تحت اللفظی اش می شود: بیا! می گن آب و هوای تهرون به هیچ کس نمی سازه ... ببین چه هیکل رشیدی پرورش داده، ها!

لینک
   تعويذ *   

 

مولانا شيخ جنازة المتقين ( رضی الله عنه ) را گفتند: مگر تعويذ از درّندگان را با حضرتش همراه نبود، که به گزيدگی ِ سگی بی‌تميز گرفتار آمد ؟!

شيخ با حالتی نزار بفرمود: بود ... ليکن به گمانم از بابِ اضطرار، به غلطِ اِعرابی خوانديم؛ البت که بر خلاف شما سگ را جز به عربیِ فصيح نتوانش خطاب نمود.

جماعتِ مريدان ـ بی‌خود و بی‌جهت ـ نعره زدند.

 

 

*: تعوِيذ در لغت به معنای پناه جستن و کمک خواستن است و در اين جا، منظور دعاهای خاصي ست که در فرهنگ ما براي رفع گرفتاري، بيماري و ... هست.

اين متن را در کمال پررويي با گوشه ي چشمي به تذکره هاي ابوسعيد ابوالخير نوشته ام. پيشاپيش از همه ي آن  هايي که ادعاي نوادگي  اش را دارند، شرمنده ام!

 

لینک
   بهانه ...   

بايد ساکت و ساکن ايستاد به احترام بانويي که فارغ از همه‌ي نکبت‌ها و مصلحت‌هاي سياست‌هاي ديني و دين ِ سياسي، نامي زنده و جاويد دارد؛ بايد نشست و شنيد، حرف‌هاي ناگفته‌اي را که گويي طلب ِ همه‌ي تاريخ‌ ِ واقعي‌اند از تاريخ ِ تحريف‌شده، که از بيان ِ بانوي بزرگ ِ خانه‌ي کوچک ِ بزرگتر از همه‌ي تاريخ، اين‌گونه جاودانه و زنده، زنده‌تر از اين همه ثانيه‌ي ستمگر، مثل خون تازه از دل زمين مي‌جوشند ... مثل خون تازه؛ خون تازه‌ي روي ديوارهاي حسود ... ديوارهاي بخيل که چشم ديدن آن همه بلندقامتي را ندارند ... با ردّي گم‌شده، اما وسوسه‌گر ... .

وسوسه‌ي نشستن پشت در چوبي‌ ِ هميشه نيم‌سوخته، هوس گريستن به بهانه‌ي تازگي دوباره‌ي آن همه اشک، بغضي که دوباره به اين دستاويز بازگشته ... توي دلم غوغا به پا کرده‌اند.

خدا کند که تاب بياوري، دل ِ بي‌نوا ... بهانه‌ي وسوسه‌گر ِ کُشنده‌اي پيدا کرده‌اي امشب ... خدا کند که تاب بياوري بي‌نوا!

 

لینک
   اين نيز گذشت!   

 

بگذريم از اين همه دلچرخي ...

براي امروز کافي ست!

سايه اي بايد جُست،

عزرائيلي شايد ...

*

من هنوز هم ساکت مي مانم، حضرت!

هنوز هم کودک سر به راه ...

عروسک سر به راه ...

مُرده ي سر به راه ...

راست مي گوييد، به خدا:

اين نيز بگذرد!

*

بگذريم ...

ولی

خدا،

چشمان تو،

و

مرگ

       را هيچکس انکار نمي کند!

لینک
   شهادت   

خدا کند که عمرتان آن قدر باشد که بتوانيد به شهادت برسيد ... زبانم لال، مرحوم شدن يا حتي فقيد سعيد شدن برای جناب عالي خيلی کم است !

لینک
   ديوانه، سطل، عمر ...   

 

سلام.

*

حس و حوصله، موجود نيست! خراب است اوضاع دل و بال مان ... نه قوتي (!) براي درس خواندن و نه قوّتي به بازو براي غلط بزرگي ... بد روزگاري شده، روزهاي تابستان کشدار و بي فايده؛ صبح داشتم به اين فکر مي کردم که عين همان ديوانه اي که استاد احترامي مي گفت، سطل لحظه هاي عمرم را – که تهش سوراخ شده! – با خود برداشته ام و توي کوچه ها راه مي روم؛ تا کي اين قطره ها خالي شوند و گوشه اي به خواري بيفتم ... .

*

هفت سنگ نوزدهم، منتشر شده است.  تکه هاي خواندني زياد دارد، يکي هم مصاحبه ي بسيار کُميکي  ست با مسعود ده نمکي؛ که بي اغراق با جواب هايي که حضرتش داده، طنزي ناب آفريده! ... ستون من را هم با نام  در محضر ملک الموت بخوانيد، که نامه اي ست به حضرت ملک الموت.

*

عجب بوي سوختن دلي مي آيد ... .

لینک
   افسانه   

 افسانه ي مرد و خرس !

يکي بود و يکي نبود. در روزگاران قديم، مردي به جنگلي رفت. خرسي از دور نمايان شد. مرد خود را به خواب زد. خرس او را بخورد. تمّت.

 

 

( نقل به مضمون از منوچهر احترامي )

 

لینک