گل‌گرفتگی حاد !   

 

گِـل گرفته شد، تا اطلاع ثانوی ...

 به خوشی و خرمی.

 

بعون الله الملک الاعلی  !

  

لینک
   وب‌لاگ بانوی‌ آينده‌ام !   

سلام.

*

عرض شود که سیامک گل و گلاب‌مان، بالاخره در کوزه‌ی عاشقی افتاد! بی‌نوا چند سال مدح و هجو آن‌لاین و آف‌لاین عاشقی منطقی کرد و آخرسر، با این توجیه که « عشق منطق نمی‌پذیرد »، نتوانست آوازهای تنهایی را تاب بیاورد! به هر صورت، دیگر نخواهد توانست بحث‌هایی را به راه بیندازد و با حرارت از آن‌ها دفاع کند، که با آن‌ آیین‌نامه‌ها مچ خودش را اول همه بگیرند!

هم‌چنین عرض تر (!) شود که ما از خیلی وقت پیش متوجه تغییرات فیزیکوشیمیایی (!) دکتر شده بودیم، اما مصلحت در آن نبود که با آن همه بی‌قراری دیجیتال، ما هم بر این هیجان بیفزاییم!

بی هیچ تعارف و تملقی، برای برادرم و همسر گرامی‌اش آرزو می‌کنم که یک عمر عاشق بمانند ... حداقل یک عمر!

*

این امتحانات فرسایشی ما، هم‌چنان ادامه دارند؛ هم بیماری امتحان و هم نقاهت طولانی دردآوری که گرفتن نمره‌ها، به هزار حیلت و با دوصد گونه ذلت (!)، باشد ... همین فکر و خیال‌ها نمی‌گذارد، وگرنه مگر ما چه کم از رفقا داریم یا دل‌مان کج و معوج است، که هوایی نشویم؟! تصمیم گرفته‌ام بالای وبلاگم یک جای خالی برای لوگوی وبلاگ همسر آینده‌ ام بگذارم! خدا همه‌ی جاهای خالی را به لطف خودش پر کند!!!

*

چند روز پیش کتابی از آرتور پلارد ( Arthur Pollard ) به دستم رسید: طنز( Satire )، از سری کارهای نشر مرکز که معرفی سبک‌های و اصطلاحات مکتب‌های ادبی و هنری است. کتاب کاملی – به ویژه برای جماعت ایرانی -  نیست، اما به خاطر تعاریف و تقسیم‌بندی‌های هوشمندانه، و نمونه‌های بسیار زیبایی که از طنز در ادبیات غرب آورده، خواندنی و سودمند است. ابتدای کتاب، چند خطی درباره‌ی طنزپردازان آورده شده، که عجیب خواندنی و دلنشین است. ضمنا اگر هر کدام از حضرات، اطلاعاتی درباره‌ی آرتور پلارد دارند، لطف کنند و برایم بنویسند ... ما که عرضه‌ی جستجو در قنات المعظم (!) را نداریم:

 

موضوع شایسته‌ی مطالعه‌ی انسان همانا انسان است ...

یگانه داور حقیقت، فروغلتیده در لغزش‌های بی‌پایان

افتخار، مزاح و معمای جهان.

                                          

                                    (  پوپ، رساله در باب انسان )

 

 

 

زیستن با یک طنزپرداز کار آسانی نیست. او بیش از حد معمول نسبت به حماقت‌ها و شرارت‌های هم‌نوعانش آگاهی دارد و این آگاهی را نمی‌تواند پنهان کند. طنزنویس در موقعیت دشواری قرار دارد، چون اگر مردم عیوبی را که او در دیگران نکوهش می‌کند، در خودش بیابند، آن‌وقت ممکن است او در معرض اتهام خود بزرگ‌بینی یا حتی ریاکاری قرار گیرد. اگر هم از این اتهامات بگریزد، چه بسا به او تهمت بزند که با قربانیانش عداوت شخصی دارد، یا چنان که هامبرت ولف، الکساندر پوپ را توصیف کرده، او یک «  نابکار پست کینه‌توز » است. طنزنویس هم مثل یک واعظ می‌خواهد دیگران را نسبت به امری تشویق و متقاعد کند، اما موقعیت او در قبال مخاطبانش سخت‌تر و ظریف‌تر از وضعیت واعظان است. واعظ عمدتا می‌کوشد که تقوا را به شنوندگانش بقبولاند، اما طنزنویس باید خوانندگانش را درباره‌ی رفتارها و انسان‌هایی که او « بد » می‌داند، با خود هم‌عقیده سازد. این انسان‌ها هم‌نوعان ما هستند، و اکثر ما ترجیح می‌دهیم محکوم‌شان نکنیم، حتی اگر شده به خاطر درک این که « به هر حال همه‌ی ما بندگان خدا هستیم. » ممکن است به نظر رسد که طنزنویس خیلی راحت محکوم می‌کند، و حتی از این کار لذت می‌برد. اشتیاق او به چماق، شمشیر یا تازیانه‌ی لفظی غالبا گواه این مدعاست. او از ما می‌خواهد که مهارت او را در به‌کارگیری این حربه‌ها تحسین کنیم، و او را یک هنرمند و طنز را یک هنر بشناسیم.

*

برای رفیقی نوشتم: روزگار بدی ست ... بوی نان برشته، به عطر چشم های بانو پیشی می گیرد!

لینک
   عاشقی‌ يا‌ گرسنگی ؟!   

 

مولانا شیخ مودّة‌المسلمین ـ رضی‌ الله عنه ـ را پرسیدند: چه مي‌فرمایی در سختی عاشقی يا گرسنگی؟

شیخ آهی كشید و بفرمود: همانا بترسید از اضطرار و تنگی ِ پیشاب‏، به وقت حاجت ... كه به راستی آن هر دو از یاد برود!

 

لینک
   آقای مدير سلام!   

هجدهم شهريور ماه، سال‌روز وفات جلال آل احمد است. نويسنده‌اي که بي هيچ تخرخر (!) و تملقي، بايد يکي از متفکرين موثر روزگار خويش ناميدش؛ و نمی‌توان انکار کرد که هنوز رگه‌هاي شتا‌ب‌زدگي او و رفقايش در انديشه‌ي خيلی‌ها هست ... از يکي مثل من، که دو سال از عمرم را با نوشته‌ها و زيستن او گذرانده‌ام و آشکارترين يادگار آن دوران، نثر آشفته‌ا‌ی‌ست که تاثير مستقيم آن نوشته‌ها چاشني هميشگی‌اش هستند؛ تا خيلی‌ها که هنوز هم انقلابی‌گری‌هاي نامعلوم خليل ملکي و آل احمد و بقيه‌ي دوستان آل انشعاب (!) را يدک می‌کشند.

می‌بينيد که با اين يقه گرفتن‌هاي برادرانه، تکليفم را از ابتدا با شما و آن مرحوم جلال

روشن کرده‌ام! اين يادداشت، نه نقد درست و درمانی‌ست و نه حاصل ذوق‌زدگی‌هايي که حالا دو سال از آن‌ها گذشته، و صاحب‌شان، پشيمان از آن اشک‌هاي مريدانه نيست ... اما حلاجي آن چه را که خوانده، حق خود می‌داند. بی شک آل احمد، به خاطر نمودار سينوسي زندگی‌اش، و قهر و آشتی‌هاي معروفش با مذهب عرفي و خاندانی‌اش، و تاثيرهايي که در مبارزان سياسي عصر خويش و حتي اکنون داشته، يقه‌ي خوش‌دستی‌ست براي هر کس که دلي براي ارزش‌هاي بوگرفته‌ي سياست عزيز (!) می‌سوزاند ... ولي غرضم از اين روده‌درازيها، اشاره‌ای‌ست به خصلت‌هاي نثر يگانه‌اش و بس. پس به رسم هميشگی‌ام، پيشاپيش از همه‌ي آن‌هايي که اين اباطيل را به حيطه‌ي روشنفکري يا ادبيات يا انقلابی‌گري خودشان برمی‌خورانند، اصلا عذر نمی‌خواهم!

*

مدير مدرسه، رمانی‌ست عجيب و دوست‌داشتني از آل احمد، که به خاطر طنز تلخ و گزنده‌اش، هميشه برايم تازه و خواندنی‌ست. قصه‌ي معلمي است که پس از سالها که از معلمي اقش نشسته و ... : ديدم دارم خر ميشوم. گفتم مدير بشوم. مدير دبستان! ديگر نه درس خواهم داد و نه دم به دم وجدانم را ميان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد... .

نثر آل احمد، در مدير مدرسه و خسي در ميقات به اوج خود می‌رسد؛ جملات بريده و پر از حذفهاي به قرينه‌ي لفظي و معنايي ... نثري خاص و البته به گمان من، نه ساده و سهل‌الوصول، که سمباده خورده و صيقلي شده به سود مخاطب. خود او در پاسخي خشمگينانه به نقد محمدعلي جمال زاده مدعی‌ست که پس از سال‌ها درس دادن گلستان سعدي و مناجات‌هاي خواجه عبدالله انصاري و تاريخ بيهقي، می‌خواهد نثري پالايش شده و خالي از اضافات و توصيفات دست و پاگير را عرضه کند. البته در اين باره، در مخالفت و موافقت حرفها زده‌اند، اما با چشم‌پوشي و اصلاح تکه‌هايي از غلط‌هاي دستوري و املايي توجيه‌ناپذير اين نوشته‌ها، نثر آل احمد زنده و همه‌گير است؛ بي آن که بر خلاف بيم برخي از رفقاي هنوز سينه چاک منشئات قائم‌مقام و مداحی‌هاي حضرات سبک هندي و « تو که سگ نبرده بودي، به چه کار رفته بودي؟! »، ضربه‌اي به ادبيات کهن بزند. لااقل من ـ تو که هستي؟! ـ اگر قرار باشد بين آن همه لفاظي تاريخ مصرف گذشته و اين سطور صيقلي شده، براي يکی‌شان بانگ « هو الحق » (!) بزنم، حتما براي مورد دوم خواهم زد!

*

مدير مدرسه، از آن رو يکي از بهترين و ماندگارترين رمان‌هاي عصر ماست، که تجربه‌هاي ملموس زيستن را، بدون ژست‌هاي پدرانه گرفتن و نديدن‌هاي مصلحتي، با صميميتي کمياب در اختيار خواننده می‌گذارد. تکه‌هايي گريه‌دار و خنده‌آور، از زندگي آدم‌هايي که هيچ کدامشان با نام شناخته نمی‌شوند و در عوض، ريخت و هيکل‌شان، رفتارشان، حرف‌زدن‌هاشان و حتي نگاه‌های‌شان به فلان زن بی شوهر مانده آن‌ها را می‌شناساند:

حالا من مانده بودم و ناظم، که چيزي از لاي در آهسته خزيد تو. کسي بود. فراش مدرسه بود با قيافه‌اي دهاتي و ريش نتراشيده و قدي کوتاه. و گشاد گشاد راه می‌رفت و دستهايش را دور از بدنش نگه می‌د‌اشت. و حرف که ميزد نفس نفس ميزد. انگار الان از مسابقه دو رسيده است.

معلم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و به جاي حرف زدن جيغ ميزد و چشمش پيچ داشت. ... داد ميزد که دلقک معلم هاست و هر ساعت تفريحي بايد بيايد و باعث تفريح همکارانش باشد.

به بالا که رسيديم، در سالون بود و رفتيم تو. يک حاجي آقا با تنبان سفيد و خشتک گشاد نماز ميخواند. وقتي سر از سجده برداشت يک قبضه ريشش را هم ديديم ... ناچار حرف [ با صاحب خانه ] به بازار صادرات کشيده بود که حاجي آقا از عرش برگشت. بلند شد و جلوي روي ما شلوارش را به پا کشيد و آل و اوضاعش را درست جابجا کرد و « مساکم الله بالخير » و از اين اداها.

بی‌ترديد تجربه‌ي معلمي و مدير بودن آل احمد، چنين ثمره‌ي مفيدي در پي داشته؛ حرف‌هاي هر شخصيتي که در قصه وارد می‌شود، درست براي خود او ساخته شده:

ناظم: از آثار دوره اوناست آقا. اول سال که اومدم اينجا مديرشون هنوز بود آقا. کارشون همين چيزا بود. روزنومه بفروشن تبليغات کنند و داس چکش بکشند آقا ... .

تاجر بازار: به سر شما قسم روزي چارزار پول توجيبي داره آقا. پدرسوخته نمک به حروم! ...

پدر يکي از شاگردها: اگه من مدير مدرسه بودم و همچه اتفاقي می‌ا‌فتاد شيکم خودم پاره می‌کردم. خجالت بکش مرد! برو استعفا بده. تا اهل محل نريختن تيکه تيکهت کنند دوتا گوشتو وردار و در رو. بچه‌هاي مردم اين جا ميان که درس بخونن ... . آبروي من رفته. آبروي صد ساله خونوادم رفته. اگه در مدرسه تو رو تخته نکنم، تخم بابام نيستم. آخه من ديگه با اين بچه چيکار کنم؟ تو اين مدرسه ناموس مردم در خطره. کلانتري فهميده. پزشک قانوني فهميده. يک پرونده درست شده پنجاه ورق ... .

و توصيف زنده و تصويرسازي عالي از مکان‌ها و حالت‌ها:

و سيگارم را توي زيرسيگاري براق روي ميزش تکاندم. روي ميز پاک و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمانخانه تازهعروسها. هر چيز به جاي خود. و نه يک ذره گرد. فقط خاکستر سيگار من زيادي بود. مثل تفي در صورت تازه تراشيدهاي ... .

[ فراش جديد ] گفت: حاضر است يکي از دم‌کلفت‌هاي همسايه مدرسه را وادارد که شن برايمان بفرستد، بشرط آنکه ما هم برويم و از انجمن محلي براي بچه‌ها کفش و لباس بخواهيم. معلم کلاس سه مثل ترقه از جا در رفت که: « اين گدابازيها کدام است و شان مدرسه نيست و نزديک شدن باين جور مجامع وسوسه‌انگيز است ». و از اين جور حرفها ... و لابد اگر مجلس آماده بود از عقب افتادن انقلاب هم چيزهايي از بر داشت که بخواند.

و سرانجام اين کشمکش‌ها، دست به دست هم می‌دهند تا مدير مدرسه‌ي ما، بعد از بارها استعفا نوشتن و پاره کردن، به خاطر غوغاي فاعلي و مفعولي (!) دو دانش‌آموز، استعفانامه‌اش را جلوي در دادگستري، به نام همکلاسي پخمه‌اش که تازه رييس فرهنگ شده، پست می‌کند. مدير مدرسه، آيينه‌اي صاف و زلال از روزگار نگارش خود نيز هست ... با همان دغدغه‌هاي سياسي و مذهبي و همان متلک‌هاي رندانه به سبک جلال آل احمد.

*

به هر صورت، بديع بودن ساختار نثر و شيوه‌ي روايت او از رايج‌ترين صحنه‌هايي که براي همه‌ي ما آشناست، اشتباهات او را قابل اغماض می‌کند. سواي همه‌ي اين ايرادها و تملق‌ها، طنزهاي لطيف سياسي و اجتماعي او، در مدير مدرسه، خسي در ميقات و ارزيابي شتابزده ـ که شايد بتوان بهترين نمونه‌ها براي شناختن آل احمد دانست‌شان ـ همواره مغز و دل خواننده را درست و حسابي قلقلک می‌دهند! به قول دکترهاي صاحب ستون‌هاي ثابت ته روزنامه، خواندن اين کتاب به تمامي علاقه‌مندان توصيه می‌گردد!

لینک
   پخش مستقيم از دوزخ!   

سلام.

*

این جا دوزخ است؛ صدای ندامت!چند روزی‌ست که کنار قلعه‌ی ملک‌الموت و نوچه‌های وفادارش، دارند زقوم امتحانات را به کام‌مان می‌ریزند.

*

عرض شود که غزل-فحش(!)های متن قبلی، نه نشانه‌ای از افتادنم در چاه عاشقی بود، نه متلک انداختن به عاشقان حرفه‌ای - که اکثرا از رفقای حرفه‌ای‌مان هستند!!! حقیقتش عصبانی بودم از دست عزیزکی که همان روزها عجیب بوی گند عشق تلفنی‌اش آزارم می‌داد؛ چنان از عشق سوپرپاکش حرف می‌زد، که داغ کرده بودم ... مدت‌هاست از آدم‌هایی که از سر ترحم عاشق می‌شوند، می‌ترسم ... شما به خاطر چشم‌هایش عفوم کنید!

*

شعری سیاه و شیرین هم از کیسه‌ی عمران صلاحی،  تقدیم به همه ی شما:

 

می زد رکاب،

در کوچه‌ای دوچرخه‌سواری که سر نداشت

مرغی

در باد می‌پرید، ولی بال و پر نداشت

طفلی

از نسل شیرخشک

خون می‌مکید

از مرگ مادرش

طفلک خبر نداشت

مردی نماز وحشت می‌خواند

در حال سجده ماند و سر از خاک برنداشت

توپ و مسلسل و تانک

دیگر اثر نداشت!

 

 

برمی گردم!

لینک
   دروغ آن‌لاين !   

راست می‌گفت که بايد چشم‌هایش را ببينی تا بفهمی که دوستت دارم را دوست دارد يا دارد نشخوارش می‌کند ... .

تازگی‌ها حالم از محبت‌‌های ديجيتالی به هم می‌خورد !

لینک