نوبل   

 با وام گرفتن از مرحوم مغفور جورج اورول، و با احترام به همه‌ي مبارزان پنج ستاره‌ي راه آزادي، بايد از اين نوبل مبارك ترسيد؛ چون از اين به بعد در ايران، همه فمينيست‌اند، ولي برخي فمينيست‌ترند!

لینک
   دست نوازش خدا   

 رفتيم. رفته بودم تا خجالت بكشم. از خودم، از دلم، از خدايم! آن‌جا هر چه ديدم، اميد بود و خوش‌دلي ـ نه دل‌خوشي ... سرزندگي بود و سرخوشي ... ميان آن همه چشم‌هاي شاد و صبور، بين آن همه درد، وامانده‌ي از دل و دنيا درمانده نشست و ديد و بغض‌ها را فروخورد تا مبادا آن‌ها نگاهي ببينند از سر ترحم ... و اصلا مگر كسي كه پيش از مرگ بارش را بسته، دل‌سوزي مي‌خواهد ؟!

رفتيم. نه به جست‌جوي ماتمي پيش‌ساخته (!)، يا براي قناعت به ديدن دردهايي كه شادي‌شان است، براي سكوت در برابر روزگار؛ نه براي دل‌خوش كردن كساني كه سرخوشي ِ سرافرازي مقابل خويش و خداي خويش توي چشم‌هاي روشن‌شان، روزگار ِ سياه را شرمنده مي‌كند ... رفتيم تا ببينيم؛ ببينيم و ببينيم و دست از ناله‌هاي به قصد قربت (!) برداريم.

ديروز ظهر، ميان نماز شتاب‌زده‌، روي روزنامه‌ي پاره‌ و زمين شيب‌دار پارك ساعي، باد كه به صورتم مي‌خورد ياد تجربه‌ي عجيب آن آلاچيق افتادم. شايد بعد از سال‌ها دست نوازش خدا ... .

لینک
   بی‌چاره دلم ...   

۱ ـ اين‌جا را بخوانيد.

۲ ـ

تا با تو و درس تو مرا كار افتاد
بي‌چاره دلم در غم بسيار افتاد

بسيار فتاده بود با نمره‌ي هشت
اما نه چنين زار، كه اين بار افتاد

 * با تشكر از : مولانا جلال‌الدين محمد بلخي ـ شهرام ناظري ـ استاد درس ترموديناميك ـ مسوول آموزش دانشكده‌ و ساير عزيزاني كه ما را در اين حركت سبز ياري كرده‌اند.

لینک
   تبعيد در برزخ‏، با اعمال شاقه   

سلام. اين‌جا برزخ است؛ صداي فرشتگان خبرچين را مي‌شنويد! اوضاع دل خراب است. شده‌ام يك دانش‌جوي استريل پاستوريزه ... سر كلاس مي‌روم؛ تمرين حل مي‌كنم؛ جزوه كپي مي‌زنم؛ رديف اول‏، چشم در چشم سيدنا الاستاذ (!) مي‌نشينم و لبخند ژوكوند مي‌زنم ... ضمنا، در دلم هم تخته‌ي تخته‌ است‏، رفيق نادان ! لطفي كن و پيغام‌هاي رقابت مردانه‌ات را براي نـرّه‌خرهاي متشخصي بفرست، كه اين روزها زياد دور و بر « نامزد بعد از اين »ت مي‌پلكند. اين‌جا يكي نشسته كه مثل عروسك يبوست گرفته‌اش ـ اسكندرم را مي‌گويم، كه خيلي‌هاتان ديده‌ايدش ـ لااقل تا اطلاع ثانوي (!) نه دل دارد، نه ابزار ديگري براي ورزيدن (!) انواع ِ عشق و غيره!

*

خوب، از اين مقدمه‌ي شديدا عاشقانه و خالصانه كه بگذريم و سبك كه شده‌ام، مي‌روم سراغ بحثي كه اين روزها عجيب مشغولم كرده. جشن‌واره‌ي يكم طنز، تجربه‌ي بسيار عالي و عاقبت به خيري (!) به ميزان لازم داشت، اما براي من مايه‌ي نوميدي هم شد؛ گمان نمي‌كردم طنز اين روزگار اين‌قدر بي‌بضاعت باشد كه حتي ما، به عنوان برگزيدگان و نامزدهاي به وصال رسيده يا نارسيده‌ي سكه‌ها، حتي از خواندن آثار خود براي يك‌ديگر عرق شرم بريزيم!

من صاحب فتوا نيستم، اما لااقل مراجع تقليد خوبي براي طنز مي‌شناسم. حس مي‌كنم مشكل پيچيده‌تر از كم‌تجربگي‌هاي نسل ما باشد؛ مايي كه سقّ خنده‌هاي مستانه‌مان را با بيانيه‌هاي نبوي برداشته‌اند و طنزپرداز محبوب خيلي‌ها‌مان، صاعقه‌ي سوگلي 40چراغ شده، و اداي فريضه‌ي خنديدن‌مان هم، تحمل سريال‌هاي 90 قسمتي سيماي مبارك ... اما انگار روزگار با بزرگان ما و هم‌دوره‌اي‌هاشان، كه لااقل توفيق خوانده‌اند و تجربه‌ي هزل و هجو را هم به قدر كافي داشته‌اند، نيز چندان سازگاري ندارد؛ ولي بايد بررسي كرد كه چرا كيومرث صابري فومني ( گل‌ آ‌قا ) ما‌ه‌هاست كه نمي‌نويسد و مرحوم هفته‌نامه‌اش را هم تعطيل كرده و جز نامي از او بالاي سر ماه‌نامهي سابقا پربارش نيست؟ بايد پي‌جو بود كه چرا عمران صلاحي و منوچهر احترامي سال‌هاست معتكف يكي- ‌‌دو صفحه‌ي كوچك‌شان شده‌اند و به « حسني نگو يه دسته گل » قناعت كرده‌اند؟ يا چرا ابوالفضل زرويي نصرآباد ماه‌هاست قلمش را بر زمين گذاشته؟ چرا سيد ابراهيم نبوي، آن سوي آب، به غلام‌بچه‌ي كتك خورده‌ي اخراج شده‌اي مي‌ماند كه با بدني كوفته و صورتي كبود، از خانه‌ي ارباب كه دور شده، صداي دشنام‌هايش بلندتر مي‌شود؟!

غرضم از اين روده‌درازي‌ها، بحث تكراري تقسيم‌بندي طنز و هجو و هزل و فكاهه نيست؛ سوال اين‌جاست كه نكند ذائقه‌ي مردم ما عوض شده، كه خشايار مستوفي و رضا عطاران پرچم‌دار طنز مردمي شده‌اند؟ يا نكند منابع طنز و فكاهه به اقتضاي سياست  روزگار محدود شده؟ يا اصلا نكند ذهن آشفته‌ي من احول شده؟!

خوش‌حال مي‌شوم اگر رفقا و حضرات صاحب‌نظر، اين اباطيل را به بحثي تبديل كنند و نظر بدهند.

*

از كيومرث صابري پرسيده ‌بودند: « چرا هفته‌نامه‌ي‌ گل آقا را منتشر كرديد؟ مگر كارتان جايي گير كرده بود؟! » او هم جواب داده بود كه: « نه! ولي چيزهاي ديگري جاهاي ديگري گير كرده بود! » ... حالا حكايت اين هذيان‌ها هم همان گير كردن‌هاست ... بدبختي اين‌جاست كه نه من آيت الهي‌ام (!)، نه ديگر دوره‌‌‌ي قجر و عين‌الدوله و پسر احمد قهوه‌چي‌ست كه بروم توي حرم شاه عبدالعظيم بست بنشينم، تا جوابي و تفقدي به منـّت‌كشي برسد!

لینک
   بدون شرح   


فرمودند: داستانت عالي بود، جلال جان ... فقط حتما حواست باشد وقتي بالا مي‌روي براي خواندنش، « ولي خُـله‌ » را بخواني « قـُــلي خـُله » ! 


انتخابات

به: غلامحسين ساعدي

جعفر، پسرک شانزده ساله ي غلام، با موهايي تراشيده شده از ته و پاهاي لاغر و دراز، سرش را بيش تر از معمول بالا کشيد و از روي تيغه ي کاهگلي، سر پيچ جاده را ديد زد. جاده ي خاکي، درست از دل چنارهايي که انگار نگاهبانان بلندقد و استوار ده بودند، بيرون مي آمد و تا ميدان اصلي – جلوي در مسجد کوچک ده – ادامه داشت. جعفر، وانت سفيدرنگ را که ديد، طوري از روي تخته و آجرهاي زير پايش پريد که نزديک بود آجر لق شده ي زير پايش کله پايش کند. با هر زحمتي بود، خودش را جمع و جور کرد و از پله هاي بلند و کم عرض خانه دويد تا همه را خبر کند.
در ميدان ده، اول از همه کدخدا ديده مي شد و پاکت سيگار اشنو ويژه اش هم توي جيبش به چشم مي خورد؛ غلام، با سبيل پهن و دهاني نيمه باز که هميشه گويي کسي يا چيزي را مسخره مي کند، روي پالان خرش لم داده بود و چپق دود مي کرد. آن طرف هم، کنار جوي آب، ولي خُله، چهل ساله ي ديوانه اي که هميشه خنده و آب دهانش به راه بود، ولو شده بود روي زمين و زل زده بود به جاده و کلاه شاپوي کهنه ي ميراث پدري را هم روي انگشت اشاره اش تاب مي داد ... جعفر، چند متر مانده به کدخدا، به خاطر گرد و خاکي که خودش به راه انداخته بود، به سرفه افتاد و بعد داد زد: « آمدند ... کدخدا! آمدند... ».
کدخدا از چرت ملايم و دلچسبش پريد و سر برگرداند و وانت را ديد که جلوي حمام رسيده بود و جاده ي سنگلاخ را، مثل آدمي که با ترديد سنگ هاي افتاده توي رودخانه را با پايش براي عبور امتحان مي کند، لرزان و آرام پيش مي آمد. ولي خُله، با برق نامعلوم چشم هاش و خنده اي غير عادي که همه را به ترحم و خنده مي انداخت، گردنش را به جلو خم کرد و چشم ها را تنگ کرد و گفت:
- هه! ... آمدند ... آقام گفت امروز ناهار مي دهند ... ديگ دارند کدخدا؟
کدخدا بلند شد و خاک شلوارش را تند تکاند، پيراهنش را روي شکم بزرگش کشيد و با خنده اي رياکارانه به پيشواز رفت. غلام اول روي دوپا نشست، ولي بعد از چند لحظه ترديد، بلند شد و پشت سر کدخدا رفت؛ جعفر و ولي خُله هم راه افتادند ... کم کم اهالي ده جمع شدند و با سر و صداهايي مبهم، زل زدند به صندوق سفيدرنگي که مرد عينکي جلوي وانت با دو نفر همراه عقب، پايينش آوردند و بردند توي شبستان مسجد؛ سربازي هم که معلوم بود از دهات اطراف است، با لباس سبزرنگ و ژ-3 سنگين روي دوش، پريد پايين و جلوي در مسجد ايستاد و با اين که سعي مي کرد به کسي نگاه نکند و جذبه ي لازم را حفظ کند، به خاطر سنگيني تفنگش، يکي – دو باري جابه جا شد. زن ها کمي دورتر ايستاده بودند و آشفته تر از رنگ چادرهاشان، پچ پچ مي کردند و مي خنديدند. ولي خُله هم هنوز داشت عقب وانت را با خنده و نااميدي مي گشت تا بلکه ديگ غذا را پيدا کند.
*
درست يک ساعت بعد، پيکاني آبي رنگ هول هول از جاده ي خاکي پيچيد و گرد و خاک پشت سرش را جا گذاشت و در ميان نگاه هاي پرسشگر اهالي، نزديک وانت ايستاد. مردي با کت و شلوار مشکي و پيراهن بي يقه، از جلو پياده شد و پشت سرش هم سه نفر شبيه خودش يکي يکي پايين آمدند. چند دقيقه بعد، دو ديگ غذا و يک بسته ي بزرگ ظروف يک بار مصرف و يک دسته کاغذ روي ميز قرضي مسجد، کنار پيکان قرار گرفت و دو نفر از همراهان مرد هم پشت ميز ژست گرفتند. مرد کت و شلواري، که به خاطر دکمه ي بسته ي بالاي يقه اش به دشواري نفس مي کشيد، سخنراني شتابزده اي در انتقاد از نماينده ي کنوني مجلس کرد و وعده ي اسفالت جاده ي اصلي و گازکشي ده را داد و منتظر ماند تا کدخدا و بقيه ي ريش سفيدها ناهماهنگ کف بزنند. بعد هم اول از همه، ولي خُله پريد جلوي ميز و يک ظرف زرشک پلو با مرغ و يک کاغذ اسم و« التماس دعا »ي کانديدا را گرفت و همان جا با دست به خوردن مشغول شد. همراه سوم مرد کت و شلواري، مردم را راهنمايي مي کرد که اسم او را چطور روي برگه هاي راي بنويسند. مرد عينکي هم چند بار بيرون آمد و عصباني نگاهي کرد و سري تکان داد و دوباره رفت داخل ... .
*
ساعت هاي آخر راي گيري، کدخدا تکيه به پشتي رنگ و رو رفته اي داده بود و چرت مي زد. مرد عينکي زير چشمي به کانديدا نگاه مي کرد که جوان ها را جمع کرده بود و بلند بلند و عمدا قهقهه مي زد، تا او را عصباني تر کند. ولي خُله هم خاکسترهاي روي قليان را نااميدانه زير و رو مي کرد و به لوله ي نيم بند چوبي اش پک مي زد. حالا خورشيد در نظر ولي خُله، مثل زغال خاکستر شده اي بود که لکه هاي قرمز آتش دورش، حتي به درد روشن کردن سيگار هم نمي خورد.
*
ظهر فردا، کدخدا با چشم هاي سرخ و خسته از بي خوابي ديشب و خميازه هاي ممتد، از در مسجد بيرون زد و بدون آن که حرفي با کسي بزند، به خانه رفت و در را هم محکم پشت سرش کوبيد.
هيچ کس، تا جعفر به خدا و پيغمبر و ارواح خاک مادرش قسم نخورد، باور نمي کرد که در انتخابات ده براي نمايندگي مجلس، ولي خُله اول شده است و مرد کت و شلواري، سوم.

لینک
   از عجايب ‌روزگار   

مولانا شيخ افضل الناظرين ـ رضي الله عنه ـ را پرسيدند: از عجايب روزگار‏، كدام عجب‌تر ديدي ؟ بفرمود: همانا به سنين عمر طولاني خويش، سفرها كرده‌ام به چين و ماچين، و عجايب بسي ديده‌ام؛ از درياهاي جوشان آتش، و اژدهايان عظيم‌الجثه، و اهرام ثلاثه‌ي فراعنه‌ي كافر ـ لعنهم الله اجمعين، و مرتاضاني بس صبور كه بر مسند ميخين * بنشسته و دم نياورده‌اند ـ با صبري هم‌چون ايـّوب نبي ( رحمة الله عليه )، و كذا و كذا ... ليكن هيچ يك بر من شگفت‌تر از صبيـّه‌ي** ملك‌التـّجار نبود كه همانا پنج عاشق دل‌سوخته و جاي دگر سوخته داشت، در نهايت شيدايي ... و به راستي هر يك را اميدوار به وصال نگاه داشته بود‏، نگاه داشتني. دانستم كه او از مرتاضان ميخ نشين و غيره و غيره‌تر، بسي صبورتر و رندتر و عجيب‌تر باشد.

اين بفرمود و از نظرها ناپديد گرديد ـ دام بركاته‌ المتعالي. جماعت منتظر البهانة، نعره زدند.

------------------------------------------------------------------------------------------------

* مسند ميخين: در نسخه‌ي ابن ابي مستور آمده: تختي چوبين كه ميخ‌ فولادين وارونه بر آن بسيار كوبانده باشند، به جهت نمايش مرتاضان و تاديب محبوسان و غيره.

** صبيـّه: دختر ـ فرزند اناث ( نسخه‌ي نوين چاپ دهلي ) / ضعيفه‌ي باكره ( نسخه‌ي خطي مرحوم ميرزا حاجي )

لینک
   بی‌غيرت ...   

راست می‌گوید، امیر؛ خودم باید مثل بی‌غیرت‌ها برایت شوهری دست و پا کنم. از آن پول‌دارهای مومن و باآبرو، که چشمانش فقط توی چشم‌های تو زل بزند و بس ... .

پریروز، سه بار آمدی؛ هر بار با یک قیافه ... اما چشم‌ها ... هنوز همان دو آتش سیاه!

راست می‌گوید برادرم؛ باید ردت کنم بروی ... داری مغزم را، دلم را مثل خودت پیر می‌کنی، حضرت!

وقت رفتن، کیسه‌ی خاطراتت را هم با خودت ببر ... خواهش می‌کنم!

 

لینک