می‌خواين يه جوک بگم کمی بخندين؟!   

از ابوالفضل زروئي نصرآباد، كم ننوشته‌ام و نگفته‌ام ... لااقل من هميشه دلم به استادم خوش بوده؛ چه روزهايي كه دلم گرفته و با شعرها و حكايت‌ها و افسانه‌هايش خنديده‌ام و گريسته‌ام، و چه روزهايي كه از دانش‌كده، به هر بهانه‌اي گريخته‌ام و رفته‌ام روبه‌رو ... دفتر طنز حوزه‌ي هنري ... سرزده و بي اطلاع قبلي خراب شده‌ام سر سيدنا الاستاذ!

اين شعر را شايد خيلي‌ها خوانده‌ و شنيده‌اند؛ اما باز دلم نيامد لينك متن كاملش را كه سيد ابراهيم نبوي توي بخش شعر سايتش گذاشته، اين‌جا نگذارم. نمي‌دانم چه حس و حالي توي اين بيت‌ها هست كه ساده و صميمي، همراهت مي‌كند، گريه‌ات مي‌اندازد و آخر سر مي‌خنداندت!

... آي جماعت، چطوره احوال‌تون؟

چي مونده از صفاي پارسال‌تون؟

 نگين فلاني از لطيفه خسته است

خدا گواهه من دلم شكسته است

 با خنده شماس كه جون مي‌گيرم

براي تك‌تك شما مي‌ميرم

 حتي اگه فقير و بي ‌پول باشيد

دلم مي‌خواد كه شاد و شنگول باشيد

خونه‌هاتون چرا خوش ‌آب و رنگ نيست؟

چي ‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نيست؟

حرفــاي گريه‌دار نمي‌پسندين؟

مي‌خواين يه جوك بگم كمي بخندين؟...

 اين هم متن كامل به صورت PDF. چون ممكن است با روزآمد شدن آن‌جا اين لينك ديگر فعال نباشد.

*

اما چند خبر هم از دفتر طنز:

1 ـ مطابق رسم هر ماه، اين بار هم در روزهاي يك‌شنبه 7 و دوشنبه 8 دي، به ترتيب شب شعر طنز و شب نثر طنز در تالار انديشه‌ي حوزه‌ي هنري برگزار مي‌شود. برنامه از ساعت 16 آغاز خواهد شد.

2 ـ باشگاه طنزپردازان جوان، به همت دفتر طنز به زودي آغاز به كار مي‌كند. مهلت ثبت‌نام براي عضويت، تا يك ماه ديگر است. لذا به دوستان علاقه‌مند به فعاليت‌هاي گوناگون در زمينه‌ي طنز، پيشنهاد مي‌كنم با شركت در برنامه‌ها و آشنايي با دفتر طنز، عضو باشگاه نيز بشوند.

نشاني: تهران ـ تقاطع خيابان‌هاي حافظ و سميه ـ روبه‌روي دانش‌گاه صنعتي اميركبير ـ حوزه‌ي هنري

تلفن دفتر طنز: 8896937

* از همه‌ي رفقا درخواست مي‌كنم اين خبر را به ديگر دوستان‌شان هم برسانند؛ دست‌نوشته‌هاي پشت مفاتيح را كه ديده‌ايد؟!

لینک
   کفر با سس اضافه   

عجب سرماي زنده و مرده‌کشي‌ست اين سوز لعنتي ... مارکس مرحوم راست مي‌گفت که تضاد طبقاتي باعث تغيير تاريخ مي‌شود؛ وقتي مي‌بيني تضاد طبقه‌ي برادر و مسلمان بورژواي بالانشين با زحمت‌کشان پايين‌شهري، حتي در رفتار طبيعت هم نمايان مي‌شود، دوست داري انقلاب کني. اين حالت قبلا هم در روزهاي گوش دادن سپيده‌ي شجريان سراغم آمده بود؛ آن موقع‌ها هم پتانسيل انقلاب داشتم! انقلاب مربوطه، احتمالا به خاطر اين اتفاق خواهد افتاد که برف و باران از آنِ آن‌هاست و تو، اين پايين فقط سيلي سرماي سوزان را مي‌خوري ... خلاصه اين قل‌قل غيرت انقلابي بدجوري دارد نواحي مربوط به فيزيولوژي انقلابي ما را قلقلک مي‌دهد.
آدم بايد حواسش باشد در مواقع عود مواضع انقلابي‌اش، عاشق نشود، شعر نگويد، از دين و ايمانش هم دفاع نکند. ضمنا زود به پزشک مراجعه کند.
پيش‌نهاد: از عموم برادران فعال بسيجي در طرح واکسيناسيون همگاني سرخک و سرخجه، درخواست مي‌کنم واکسن شبيخون فرهنگي و استحاله و امراض مشابه را نيز رايگان تزريق نمايند.
*
سرماي دل‌نشين گلاب‌دره؛ آن هم بعد از سر زدن به حضرات ايرج‌ميرزا و بهار و رهي معيري و فروغ ... حيف که مردک خادم ظهيرالدوله فقط يک ربع ساعت وقت مي‌داد ـ لابد توقع انعام داشت. از غيظ رفتيم بالا و بغل رودخانه‌ي پر سر و صداي کم‌آب، اما غنيمت کم‌ياب ... حيف که امکانات رفاهي توي طبيعت نيست ـ نامردهاي بي‌انصاف دست‌شويي را درباز و رو به آسمان مي‌گذارند. با اين همه، امروز عجيب Refresh شدم. با تشکر از خداي مذکور، به دليل فشردن Ctrl + F5.
*
يکي دوباره دارد مي‌نويسد. من نظري ندارم الا کمال خوش‌حالي: لب‌هايش را غنچه می‌کند و می‌گوید: «آلبالو!» و بعد می‌خندد. دستهایت می‌لرزد. دوباره می‌گوید: «آلبالو!» و دوباره می‌خندد. دوباره می‌گوید و می‌خندد. می‌گوید «آلبالو!» و می‌خندد. دوباره و تا بی‌نهایت. و تو دستهایت را نفرین می‌کنی که همیشه سردند... به‌تر از خيلي از آن‌هايي‌ست که مخفيانه ناله مي‌کنند و به خيال باطلت محرم‌ آن‌هايي و محرمت‌اند.
*
از همه‌ي برادرها و خواهرهاي گرامي عذر مي‌خواهم ... اما اين خواهرمان، هايده اين روزها با صدايش دارد ديوانه‌مان مي‌کند! خدا به خير بگذراند.
*
چند تا سند کفر و شرک توي متن امروزم بود؟

لینک
   آگهی مناقصه   

در ظل توجهات حضرت ولی‌عصر، و با عنایت به حدیث شریفه‌ی نکاح، و با توجه به این امر که نهاد نمايندگی مقام معظم رهبری و ریاست محترم مجلس شورای اسلامی ـ پرچم‌دار بزرگ اصلاحات ـ هر یک با اعطای یک سکه‌ی تمام بهار آزادی به زوجین دانش‌جو، دل ملت را شاد و گام موثری در اشاعه‌ی فرهنگ ازدواج پاستوریزه برمی‌دارند، لذا به جهت تعیین مهلت ثبت‌نام تا پایان وقت اداری شنبه، از همه‌ی عزیزانی که خود یا آشنایان آنان، واجد شرایط ذیل می‌باشند دعوت به عمل می‌آید که خود را نامزد نامزدی ما کنند.

فرد مورد نظر باید:
۱ـ از جمال یوسفی و صوت داوودی بهره‌مند باشد.
۲ـ [...] که [...] و [...]
۳ـ حداقل تحصیلات کارشناسی را تکمیل نموده باشد.
۴ـ از تمکن و تمول کافی به جهت سرپرستی این‌جانب و چند سر عائله‌ی احتمالی آینده برخوردار باشد.
۵ـ ترجیحا تنها و فاقد هر گونه خویشاوند باشد.
۶ـ از نظر فیزیکی، حداقل دوسوم حجم این‌جانب باشد.

نکته:
* با توجه به تعیین مهلت ثبت‌نام، شرکت‌کنندگان باید تا پایان وقت اداری روز چهارشنبه مدارک، اسناد و عکس‌های نامزدها را به همراه سی‌صد ‌هزار ریال وجه شرکت در مناقصه، ارسال نمایند تا ترتیب بررسی و تلاش برای عاشق شدن از طرف این‌جانب صورت بگیرد.
** هزینه‌ی آگهی بر عهده‌ی برنده‌ی مناقصه خواهد بود.

**********************************

شما را توصيه می کنم به رعايت تقوا و خواندن ۷سنگ !

لینک
   بدون شرح   

شماره‌ی سوم دوهفته‌نامه‌ی ۷سنگ

يادداشتی زيبا درباره‌ی شعر از اسماعيل امينی

و ...

*

خارجی ـ روز ـ لابی دانش‌کده:

ـ محمود جان! اين نوشته‌ی بی سر و ته‌ات را چطور قصه می‌نامی‌اش؟

ـ ببين جلال جان! پيش از هر چيز بايد به اطلاعت برسانم که من تنها دانش‌جوی اين دانش‌گاهم، که عضو کانون نويسندگان ايران هستم.

ـ بله ... مشکلم برطرف شد. روز به خير گلکم!

لینک
   حسب حال در سرما !   

سلام.

اين‌جا صبح زود، آسمان هوس کرده بود که برف بباراند! دانه‌های ريز ريز اما آمدند و به زمين نرسيده ناپديد شدند ... تلويزيون عزيز بالای شهر را نشان می‌داد که مجری محترم دلقک، توی برف‌ها تلو تلو می‌خورد و هوار می‌کشيد؛ حسرت آن دانه‌های درشت سفید به دل‌مان ماند، آسمان بی‌انصاف!

الان که نشسته‌ام و دارم اين مزخرفات را تایپ می‌کنم، پاک می‌کنم و دوباره Ctrl + Z را می‌زنم، مبادا چيزی از لمعات شيخ شهيد (!) ناگفته بماند، حضرات شايد هنوز هم توی جلسه نشسته‌اند و به گل گفتن و شنيدن مشغول ... نمی‌دانم هوا سرد بود، يا سرما توی بدنم خانه کرده بود که جرات نکردم بزنم بيرون. دلم اما پيش رفقا جا مانده لابد!

ديروز، مصاحبه‌ی سيد علی صالحی عزيز با شرق، مثل يک ليوان چای داغ توی سرما عجيب حالم را جا آورد! از حمید ـ که خودش را دیده بود ـ شنيده بودم که هم‌دم ريرا، مدت‌هاست حق ندارد مصاحبه‌ای کند ـ لابد به جرم زنده بودن! ... اما اين گفت‌گو، هر چند که مثل يک امتحان کتبی کسالت‌آور است و مشخص است که گفت‌گو نبوده! ، پر از تکه‌های آموختنی‌ست و از همه مهم‌تر، ثابت می‌کند که می‌توان از شاملوی بزرگ تعريف کرد و حال ديگران را به هم نزد! گرامی می‌داريم ياد و خاطره‌ی عزيز تب‌داری را که می‌گفت شاملو با حافظ برابر است و بلکه هم بيش‌تر!!

های خدا! پناه می‌برم به تو، از شر شيطان عادت!

لینک
   و در باب عيد فطر امسال گويد ...   

تو در قـم می‌نمازی (!) سير و خوش‌حال
و در تـهران، سـی‌ام رمـضـان است

ميان مـاه ِ تو، تا مـاه ِ « آقـــــــــــا »
تـفـاوت از زمـيـن تا آسمـان است !

لینک
   حسب حال   

درست مثل عنکبوتی آويخته از نقطه‌ی ذکرناشدنی ِ(!) بدنش ... آويخته از دست‌رنج ِ(!) خويش ... باد اين‌رو و آن‌ور می‌بردت و تو هيچ انگيزه‌ای برای تنيدنِ تار نداری. نمی‌دانی شادی‌ست اين حس لعنتی هر روزه‌ات، يا ول‌انگاری ... هی تار بباف، آويزان جان ... تا کی به قعر جهنم برسی!

( اين‌جا لابد بايد بنويسم: با تشکر از صادق هدايت! )

Spider / Me

لینک
   چشم‌ها ...   

ديروز را ميهمان لطف رفقاي گل و گلاب بوديم در كرج؛ حسن عزيز، با صفا و سادگي‌اي كه هيمشه به دلم مي‌نشيند ... محمودرضا با همان قيافه و رفتار كه حدس مي‌زدم ... آرش اما بايد شر و شوري (!) بيش‌تر مي‌داشت ... و علي دوست‌داشتني، كه از بابت ماجراي داستان انتخابات، چه خوب شد كه ديدمش.

كلمه‌ها وقتي شسته و رُفته‌تر و صادق‌ترند كه چشمان صاحب‌شان را به ياد داشته باشي. خوش‌حالم كه اين چند جفت چشم آشنا را توي بيداري هم ديدم!

*

محمود جان! نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد ...

 ( موسيقي از ملكوت )

لینک
   Death !   

 شما را به خدا ببينيد وضعيت اسف‌بار بخت سوخته‌ي ما را ... همين‌مان مانده بود كه از يك سايت عرب‌زبان ـ كه احتمالا درباره‌ي مرگ تاسيس شده ـ لينك بگيريم!

من زياد از عربي روان (!) صفحه سر در نياوردم، اما حدس زدم برادر يا خواهر مسلمانم، بعد از خطابه‌ي مفصلي در باب مرگ و امور اخروي، با جستجو در گوگل، خواسته چند سايت پربيننده‌ي مربوط به مرگ را معرفي كند!

 تمرين: قيافه‌ي آن عزيز عربي را توصيف كنيد كه بعد از كلي تلاش به قصد قربت براي سر درآوردن از محتواي وب‌لاگ من، مي‌فهمد كه اين‌جا قرار است وب‌لاگ طنز باشد.

لینک
   آهای شاعر !   

شاعر فرزند صاعقهست

نه محتاج يكي شعله

نه مرهم يك نگاه

حواري مقدس زندگيست شاعر

به جرم نميانديشد

زادراه رنج بر دوش

در زمين عشق

بذر ماه ميكارد

تا همه عاشق شوند ...

 

اين‌ها تكه‌هاي افتاده از آسمان‌اند ... از زبان شاعري كه سهم خويش را از آن عدالت شاعرانه، از آن بهار ِ‌زمين، از خداي آدمي، و در يك كلام، سهم خويش از ازل را با لبخندي ساده و صميمي ميان اين همه كد و لينك و كامنت و هزار زهرمار (!) ديگر دنياي مجازي، صادقانه قسمت مي‌كند.

آي زنداني هزار هزار خاطره‌ي شوم! آي مهره‌ي تنها ميان اين همه گرگ‌هاي قانوني بازي! سربازان افسارخورده‌ي صفحه‌ي شطرنج، جان هم كه بكـَـنند، با يك خانه يك خانه رفتن‌هاشان نمي‌توانند به انتهاي اين بازي برسند ... تو! صورت بي‌صورت هزار هزار مسيح مصلوب ... با توام‌! مسيح ِ باز مصلوب! بي‌تفاوت از ميان اين همه سياه و سپيد، از لابه‌لاي اين ترديدهاي رنگ به رنگ ـ كه وظيفه‌شان از پا افكندن توست؛ قاعده‌ي بازي‌شان شكستن مهربانانه‌ي (!) گام‌هاي توست، به مصلحت! ـ بگذر ... مي‌خواهم وزير شدن‌ات را، شاه شدن‌ات را آخر بازي تماشا كنم! همتي كن! كه اين جلجتاهاي پوسيده، اين صليب‌هاي شكسته‌ي تكراري، لياقت معراج شدن ندارند ... آهاي شاعر! همتي!

*

طنزی درباره‌ی قتل‌های زنجيره‌ای

7sang 2

لینک
   قضيه‌ي دو طرفه   

پس از هفت ترم تحصيل بي دردسر و بي عيب (!)، در يكي از معتبرترين دانش‌گاه‌هاي سياسي ـ علمي اين مرز و بوم هنوز پرگهر، امروز با ديدن يكي از رفقاي هم‌دانش‌كده‌اي به يك قضيه‌ي دو طرفه‌ي محكم درباره‌ي رابطه‌ي عاشقي و فعاليت سياسي رسيدم.

( نكته‌ي مهم: به جاي كلمه‌ي سياست، مي‌توانيد يكي از گزينه‌هاي زير را انتخاب كنيد:
 1ـ تلاش براي تحقق حاكميت خدا بر مردم، يا اگر توفيق حاصل شود، حاكميت مردم ـ به ويژه نايبان بر حق ذات باري‌تعالي بر حضرت باري‌تعالي نام‌برده و مردم مذكور!
 2ـ عربده كشي به قصد قربت
 3ـ علم كشورداري و مردم‌سالاري، آن‌گونه كه تفكر و كلا مسايل مربوط به عقل و شعور و اخلاق آدمي در آن دخالت داشته باشد.
 4ـ عرق خوري، دوا خوري، خوردن برخي چيزها، يا حتي نخوردن بعضي چيزها، به ياد مظلومان دربند و ياران دبستاني دور از شادي و بهار و آروغ مانده.
5 ـ راه و روش تاراندن هر گونه جماعت معترض، با كم‌ترين هزينه، كم‌ترين سر و صدا و درد و خون‌ريزي حداقل!
6 ـ شعار دادن، صدور پياپي بيانيه‌هاي قاطع، برگزاري تريبون، بستن بازوبند ... و به طور كلي، اداي تكليف از راه فرياد.
7 ـ و غيره. كه به حق اين مورد آخر، اصلي‌ترين و گسترده‌ترين معناي فعاليت سياسي را در خود دارد. )

اين قضيه مي‌گويد بيش‌تر دانش‌جوياني كه در عشق و عاشقي ناكام مي‌مانند، به سرعت روي به فعاليت‌هاي سياسي مي‌آورند؛ هم‌چنين آن‌هايي كه در فعاليت‌هاي سياسي، از ناحيه‌ي روح و روان، يا هر جايي نزديك به آن، ضربه‌ي روحي بخورند، فورا عاشق اولين شاه‌دخت سر راه‌شان مي‌شوند.

تمرين: نشان دهيد دانش‌جويي كه هم در عشق، و هم در سياست به بن‌بست رسيده باشد، چه خاكي مي‌تواند بر سرش بريزد؟

*

  « جايگاه كنوني طنز در مطبوعات ايران، جايگاهي بي نظير و ارزشمند است. آن قدر ارزشمند كه هيچ نشريهاي به طرف آن نميرود! » كيومرث صابري فومني (گل‌آقا)

 « جمعيت ما تقريبا اندازه‌ي جمعيت تركيه است و اصلا خوب نيست كشوري با تقريبا هفتاد ميليون جمعيت نشريات طنزش اين قدر ناچيز باشد.شايد رويدادها آن قدر خندهدار است كه ديگر نيازي به نشريه‌ي طنز نيست! »  عمران صلاحي

 « ما در زمينه‌ي رشد مفاهيم طنز پيشرفتي نداشتهايم؛ چرا كه طنزپردازان ما پا به پاي سطح توقع مردم پيش نيامدهاند. طنزپردازان ما در زمانه‌ي حاضر هيچ ميلي به افزايش معلومات خود ندارند. » ابوالفضل زرويي نصرآباد

 دوست زياد ناديده‌ي عزيزم، فرورتيش رضوانيه، در دو شماره‌ي شنبه و يك‌شنبه‌ي روزنامه‌ي شرق، نظرخواهي خواندني‌اي ارايه كرده است از كساني كه در عرصه‌ي طنز ـ به ويژه در مطبوعات سال‌هاي اخير ـ كارها كرده‌اند و صاحب سبك شده‌اند. مطمئنا چنين كاري كامل‌تر مي‌بود، اگر حضرات لطف مي‌كردند و راه حلي هم پيشنهاد مي‌كردند. به نظر شما، مردم ما بيش‌تر به طنز مايل و محتاج‌اند، يا به فكاهه؟

لینک
   [...]   

خيلي از حرف‌ها را نمي‌شود توي وبلاگ گفت. اين‌جا همه توقع دارند فلاني بخندد و بخنداند؛ همه‌ توقع دارند وقتي موس لعنتي‌شان را تاب مي‌دهند، يا توي صفحه عاشقانه‌هاي خنده‌دار ببينند، يا شكلكي، جگركي (!)، جوكي ... ولي من نمي‌توانم هميشه فيلم بازي كنم، گلكم! بالاخره روزهايي هم هست كه اين دلقك، سر صحنه، اشك‌هايش سرازير بشود روي گريم صورتش و دو تا خط از زير چشم‌هاش شروع بشود و برود و برود تا زير گلو ... همان‌ جايي كه بغض آدم راه نفسش را مي‌بندد!

لینک
   تا کاروان به اين‌جا رسيد ...   

خوش به دلتان بچه ها. وقتی مجسمه هايتان در برابر چشمانتان فروافتاد، ديگر مجسمه ای هوا نمی کنيد لابد که بعد مانند ما از فروافتادنش اشگ به چشمانتان بيايد. به آرمانی چنان دل نمی بنديد که از فروريختنش دلتان به درد آيد. معبود و مقصودتان انسان است و آزادی او که جهان به تجربه دريافته است که تنها آرمانی است که پا برجاست و تنها آرمانی است که ارزش آن دارد که برايش آدمی هزينه دهد. به زندان در افتد. سختی ببيند. با تحجر درگير شود و باور داشته باشدش به بزرگی. تنها به يادتان باشد تا دنيا به اين جا برسد که رسيده است و چنين از خشونت بی زار شود که شده است و چنين از آرمان ها دوری جويد که می جويد. تا به انسان برسيد که مبدا و مقصد همه چيز است و جز آزاديش چيزی با ارزش نيست، نسل ها و نسل ها زندگی دادند. اميد دادند و به آرمان ها سرسپردند، بت های دروغين را سجده کردند، به پيامبران مدعی اقتدا کردند و بر سر متونی که بر آب نوشته شده بودند همديگر را کشتند و کشته شدند... تا کاروان به اين جا رسيد.

مسعود بهنود ـ تا کاروان به اين‌جا رسيد

لینک
   مانيفست من   

آزادي چيز خوبي‌ست و تا آن‌جا كه به بشريت و عيالش ضربه نزند، بايد وقتش بيش‌تر بشود.
مرحوم ميرزاحاجی

من نمی‌دانم آقايان از کدام ده‌کوره آمده‌اند که می‌گويند ما آزاديم؟! ... آقايان! آزادی مرد ... زنده باد من!
فرزند ارشد مرحوم ميرزاحاجی

قدرت، اسبي سركش است كه مهار زدنش، جز به حزم و اراده‌اي محتاط و پاي‌بند به تعقل پاستوريزه ممكن و شايسته نيست. نعل كردن يابوي پير مصلحت، هنر نيست؛ كار نيكو كردن از پر كردن است و به اخلاق و وارستگي و غيره راه پيمودن و تكيه نمودن.
اينك ماييم و فوج فوج نسلي سرگشته كه چنگ در دامان ما ـ پدران معنوي خويش ـ زده‌اند و عشق طلب مي‌كنند. ماييم و جماعتي حيران، كه هر روز به حقانيت مظلومانه‌مان يقيني استوار دارند، دل به كلام‌مان مي‌سپرند و رنج‌نامه‌هامان را بر ديده مي‌نهند تا از عطش آگاهي خويش بكاهند. بي‌ شك، بايد اين ناكامي چند ساله را، اين دست و پا زدن‌هاي خالصانه را، اين تـنفس بي‌‌نصيب را در اين هواي مبهم ـ كه از آسمان خانه‌ي هم‌سايه مي‌بارد، اين تشنگي براي ما و آزادي را پاسخي درخور بايد داد. آنان كه ما را برگزيده‌اند تا هدايت‌گران‌شان به بيداري و روشني باشيم، به خوبي دريافته‌اند كه هوا دل‌گير است و درها بسته و پاي سالكان طريق، در سنگلاخي غريب و هولناك، شكسته.

چه بايد كرد ؟

ما، جمعي از سردمداران مهربان توده‌ي خواهان آزادي و ديگر نعمت‌هاي مشابهش، وظيفه‌ي خويش مي‌دانيم كه به احساسات و مطالبات هواداران مشتاق پاسخ گوييم و بدين منظور، مانيفستي براي همگان تدارك ديده‌ايم كه با نگاهي محوري و عميق به موضوع انسان، « مانيفست من » نام گرفته و اميد است با به كار گيري اين شاه‌كار شايسته، اين خدمت والا ارج نهاده شود و جمعي عظيم از نگراني و حيراني به در آيند.
استراتژي تازه‌ي ما در طلب عدل و آزادي، استراتژي صبر و نفرين است؛ صبر بر جور رقيب و تحمل خار، تا آن دم كه گـل بشكفد و آسمان تيره ببارد. و نفرين در حق آناني كه هميشه دشمن بوده‌اند و خواهند ماند؛ آنان كه به درستي محل اختفاي‌شان معلوم نيست، و تلاش ما همه معطوف به شناسايي و معرفي‌شان است ... اما ترديدي نيست كه همه‌ي كارشكني‌ها، همه‌ي زشتي‌ها و همه‌ي پليدي‌ها ثمره‌ي نيـّات شوم آنان است؛ لذا هواداران دل‌سوز و مشتاق، دست از طلب ندارند و در نفرين دشمن استقامت كنند و دعاي خير به راه صف‌شكنان پنج‌ ستاره‌ي خويش نثار كنند، كه لطفي عظيم دارد و سودي نه شايسته‌ي توصيف.
گوش هوش از افسون يأس بدخواهان برگيريد و به نغمات ما گوش دل بسپاريد. صداي معده‌ي گرسنه‌ي شما، سرود نااميدي‌‌ست ... خاموشش كنيد كه به زودي شهري خواهيم ساخت با سفره‌هاي الوان نان و شيريني و عاشقي. روي اگر از سيلي روزگار سرخ است، سرخي را به شادماني تفسير كنيد ... كوه مشكلات را به هيچ انگاريد و پشت خم مكنيد، الا به تعظيم و تكريم و دست‌گيري از خادمان و پيش‌كسوتان خويش ... ناله نكنيد، فرياد بيهده نزنيد، تا اعلاميه‌ي بعدي عاشق مشويد اگر توانيد، دست از روزمرّه‌گي برداريد و به فردا بينديشيد؛ فردايي كه زير سايه‌ي ما، فارغ از بيم سايه‌ي هولناك « آن‌ها »، هم‌چون پدران و فرزنداني عاشق و سرخوش خواهيم زيست.

سخن آخر: بر هيچ كس پوشيده نيست كه در روزهاي حساسي به سر مي‌بريم. لذا به دليل حجم فوق‌العاده عظيم بحران نام‌برده، مانيفست فوق‌الذكر تا اطلاع ثانوي براي همه‌ي مشتاقان لازم‌الاجراست.

لینک