نامه   

توضیح ندارد

 

سلام جنازه‌های خوشبخت!
صبح برفی و دلچسب‌تان بخیر!
در این چند روزه که از عروج اجباری و ملکوتی شما، لابلای آتش پیت‌های نفت گذشت، بحمدلله ملالی نیست جز دوری‌تان؛ مادرهاتان عصر آن روز که رفتید، مختصری ضجه می‌زدند که شکر خدا با آمدن نماینده‌ی رییس‌جمهور و وزیر و نماینده‌ی وزیر و نماینده‌ی همسایه‌ی وزیر و دیگران، و بویژه قرائت پیام‌های تسلیت‌های مختلف از سوی شخصیت‌های سیاسی مختلف، دل‌شان به‌ناچار آرام گرفت و رفتند پی کارشان.
اوضاع مملکت آرام است بچه‌ها؛ بزرگان اهل سیاست، با آن همه گرفتاری - که خود ناشی از احساس تکلیف برای خدمت در نهاد ریاست‌جمهوری‌ست - یادشان نرفته که با بیانیه‌های قاطع سوختن شما را در آن مدرسه‌ی درپیت و با آتش پیت محکوم کنند؛ شما که در عالم برزخ‌اید و بنا بر احتیاط واجب چون کودک‌اید، بحث چوب نیم‌سوخته‌ی اسلام برای‌تان صدق نمی‌کند، لابد این حجم عظیم خلوص را بهتر از ما حس می‌کنید؛ نه؟
شکر خدا شما که سوختید، کمیته‌ی بررسی امنیت مدارس تشکیل شد؛ کلی از آدم‌هایی که دل‌شان برای خدمت لک زده‌ بود، جای‌گزین مدیران قبلی شدند؛ شبکه‌ی خبر هم چپ و راست کتاب‌های سوخته‌تان را نشان داد و برای استاندار و فرماندار و غیره‌تان خط و نشان کشید؛ دیگر چه چیزی بهتر از این؟ الحمد لله رب العالمین!
سلام ما را به خدای مهربان برسانید و بگویید چند تا دیگر از این فاجعه‌های عبرت‌انگیز بفرستد؛ تا رادیو پیام ما دیگر یادش نرود و مدام از رژیم لاغری یک سگ و گربه در لندن حرف نزند؛ به خدا بگویید این‌جا را تا انتخابات سرنوشت‌ساز ریاست‌جمهوری در سایه‌ی خود نگه دارد؛ دولت کریمه که آمد، برای ایشان هم تدابیری اتخاذ خواهد فرمود.

لینک
   شعار هفته   
مشکل ما روشن‌فکرها این است که توی جشن‌هامان هم به‌جای آتش‌بازی، با خود آتش بازی می‌کنیم و چند جای‌مان می‌سوزد.
لینک
       

در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به سانچو، مهتر خود گفت: « بخت بهتر از آن چه خواست ماست، کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانچو! هم‌اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همه‌ی‌ ایشان نبرد کنم و هر چند تن که باشند، همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد، کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی بر حق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم است. »

سانچو پانزا حیران گفت: « کدام دیو؟! »

...

بر اثر اندک بادی که وزید آسیاهای بادی به حرکت درآمدند. دن کیشوت غرید:

« مگریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند! »

 

 دن کیشوت                                

دن ‌کيشوت ۴۰۰ ساله شده؛ برای سردار خسته‌ی سروانتس کف بزنيد! برای سانچوی بی‌نوا و صبور، برای بانو دولسينه هم ... آهان! کف مرتبی هم برای آسياب‌های بادی، لطفا!

لینک
       

وقتی آدم فقط برادر بزرگ‌تر باشد، مزدش هم فقط می‌شود حمالی!

لینک
   احتضار   

دکتر گفت: چرا تو که ۴-۵ روز گلودرد داشته‌ای، حالا می‌آيی اين‌جا که ريه‌هات دوباره ...

گفتم: بر اساس آيین‌نامه‌ی نانوشته‌ی خانه‌ی ما، شان يک بيمار محترم بالاتر از آن است که تا پيش از رسيدن به آستانه‌ی احتضار، پيش پزشک برود.

لینک
   آگهی مناقصه   

این رز زرد معنی ش چی بود؟!

نظر به آن که پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی جاری، مراسم نامزدپزان برادر بزرگترم برگزار می‌گردد؛ و این چراغ قرمز سرسخت، بالاخره از مسیر خوشبختی نگارنده برداشته خواهد شد؛ و نظرتر به این که تقاضاها و دعاهای مختلف خانواده و اقوام نسبت به ازدواج من نیز شدت یافته است، لذا با یادآوری این نکته که تا چند سال دیگر، این‌جانب به دلیل برهم‌خوردن تعادل جمعیتی دختران و پسران تبدیل به کیمیایی برای ازدواج دختران خواهم شد، به یک فروند همسر شایسته، با شرایط زیر نیازمندم:

۱- نجیب، خانواده‌دار و غیره باشد.
۲- از نظر جلوه‌های بصری، در حد خواهرمان جنیفر لوپز باشد.
۳- از نظر اعتقادی، به خدا و پیغمبر و آتش جهنم ایمان داشته باشد و دست‌کم چهل حدیث در باب آداب شوهرداری و وظایف زن مسلمه در قبال شوهرش را از بر باشد.
۴- خانه‌ی شخصی و خودروی مدل بالاتر از ۱۳۸۰ داشته باشد.
۵- شاغل و بهره‌مند از حقوق ماهیانه‌ی حداقل یک میلیون تومان باشد.
۶- خرج این جوان نجیب سالم خانواده‌دار روشن‌فکر را بدهد.
۷- ترجیحا روی آفتاب و مهتاب را ندیده باشد.

متقاضیان تا ۲۵ اسفند ماه سال جاری درخواست کتبی خود را همراه با یک قطعه عکس - حداقل ۶*۴ رنگی - به صندوق الکترونیکی این‌جانب ارسال نمایند.
توجه: به تقاضاهای فاقد عکس، ترتیب اثر داده نخواهد شد.

لینک
   بیانیه‌ی مشترک (1)   

 

بدین‌وسیله، در راستای سیاست عالیه‌ی نابودی تمامی نقاطی از تهران که تداعی‌گر خاطرات شیرین سابق و تلخ فعلی می‌باشند، ما - نویسندگان وب‌لاگ‌های در محضر ملک‌الموت و ماه‌عسل - نخستین فهرست از این مناطق را که باید در اسرع وقت، ویران و از صفحه‌ی روزگار محو شوند، اعلام می‌کنیم؛ چنانچه شخصی در ارتباط با این فهرست، اعتراض یا ادعا یا فهرست تکمیلی دیگری دارد، ظرف مدت یک هفته از انتشار این بیانیه اعلام کند:

 

 

۱-      منطقه‌ی عمومی شرق تهران

۲-      خیابان انقلاب؛ حد فاصل میدان انقلاب تا ایستگاه متروی دروازه دولت

۳-      خیابان کارگر شمالی؛ حد فاصل چهارراه امیرآباد تا بلوار کشاورز

۴-      خیابان ۱۶ آذر

۵-      خیابان شریعتی؛ حد فاصل خیابان‌های طالقانی و انقلاب

۶-      خیابان طالقانی؛ حد فاصل خیابان‌های حافظ و شریعتی

۷-      تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری ( به‌جهت احتیاط واجب: حوزه‌ی هنری )

۸-      آمفی‌تئاتر مرکزی دانشگاه صنعتی امیرکبیر

۹-      رستوران بوفالو، واقع در تقاطع خیابان‌های ولی‌عصر و انقلاب

۱۰-    کافه‌ی گودو، واقع در خیابان انقلاب

۱۱-    رستوران سنتی کریم‌خان، واقع در خیابان کریم‌خان

۱۲-    سفره‌خانه‌ی سنتی بابابزرگ، واقع در بلوار کشاورز

۱۳-    کافی‌شاپ دنج، واقع در خیابان وصال شیرازی

۱۴-    ساندویچی آیدا، واقع در خیابان ۱۶ آذر

۱۵-    پیاده‌روی روبه‌روی سینما فلسطین

۱۶-    ایستگاه اتوبوس تقاطع خیابان‌های مفتح و طالقانی

۱۷-    هتل شیان، واقع در پارک جنگلی لویزان

۱۸-    خط متروی صادقیه - کرج

۱۹-    پارک لاله

۲۰-    کویر مرنجاب کاشان

 

نمونه ی خرابی مطلوب

لینک
   چشم در برابر چشم!   

 

چشم در برابر چشم؛ فقط چشم در برابر چشم! این را همین دیروز ظهر بود که فهمیدم. آدم‌ها وقتی گفتند سلام، باید راستی‌شان را، راست‌گویی‌شان را در چشم‌هاشان جستجو کنی؛ کسی که خودش را از تو، چشم‌هاش را از تو پنهان می‌کند، باید هم تردید کنی. دست در برابر دست؛ گونه در برابر گونه ... چه حالی می‌دهد قصاص! آن که می‌گفت گونه‌ی دیگرت را نیز پیش بیاور که بزنند، در برابر کتک می‌گفت ... نه در برابر دروغ؛ نه در برابر ریا. من هفته‌هاست که گونه‌ی دیگرم را - نیز - در برابر دروغ پیش آورده بودم؛ حق داشتی بزنی! مسیح ساده‌دل، با همه‌ی پیامبری‌هاش نمی‌دانست پیش آوردن گونه‌ی چپ، سخت وسوسه‌انگیز است که بزنند؛ سخت‌تر بزنند!

به‌قول دوستی، لیست بلندبالایی را خودخواهانه باید فراهم کرد، برای آتش زدن هر چه تداعی‌ کند؛ آخ اگر عملی بود، الان همه‌ی دل‌سوخته‌های سابق، کل زمین را قرن‌ها پیش سوزانده بودند و رفته بود پی کارش! آن‌وقت من، بی تو، می‌نشستم و به سوختن زمین با ولع خیره می‌شدم و نوشته‌هام را می‌انداختم توی آتش ... آخرسر زلزله‌ای هم به پیوست عذاب مثبت الهی می‌آمد و آب اقیانوس هند - مثل دیروز - بالا می‌آمد؛ اقیانوس عق می‌زد و آتش را خاموش می‌کرد؛ آتشم را خاموش می‌کرد!

صدا در برابر صدا؛ اشک در برابر اشک؛ بغض در برابر بغض؛ چه حالی می‌دهد قصاص!

یکی پریشب زنگ زده بود از آن سر دنیا، به احوال‌پرسی ... چقدر به‌زور خندیدم؛ من عمری‌ست که فقط خندیده‌ام و زور زده‌ام که بخندانم؛  منتهی معلوم نیست کجای این مثنوی تکراری مسخره را اشتباه خوانده بودم، که تهش به ناله ختم شد؛ شاید هم اشتباه تایپی تقدیر بوده ... تقدیر؟ ... اگر تقدیر بی‌زبان نبود که من و تو تبرئه نمی‌شدیم.

باید باور کنم و بعد فراموش که مدت‌هاست فراموش شده‌ام!

*

چشم در برابر چشم؛ گونه‌ات را پیش بیاور گلکم! می‌خواهم ... .

لینک
       

1

ما کجای این شهر شلوغ لعنتی ایستاده‌ایم؟

من کجای این شهر لعنتی ایستاده‌ام؟

من کجا ایستاده‌ام؟

من ایستاده‌ام؟!

 

 

2

شرق، امروز ویژه نامه‌ای خواندنی و دیدنی درباره‌ی بم منتشر کرده؛ همشهری جمعه هم به خاطر سال‌مرگ چاپلین بزرگ، ویژه‌نامه‌ی ارزشمندی گرد آورده.

 

3

باران می‌آید باز؛ و من بی فرصت سلامی، بر خلاف شاعر معروف از خانه‌نشینی می‌گریزم و زیر باران تمرین خیس شدن می‌کنم؛ راستی، این ترانه‌ی کبوتر از عبدالجبار کاکایی که فریدون در آلبوم غریبه آوازیده (!)، چقدر زیباست!

 

 

4

دست‌ها و چشم‌ها برای دروغ گفتن ساخته نشده‌اند.

 

 

5

گفت: هر چی دارُم قربونت، غیر ِِ تفنگُم ... یار ِ مُجازُم! یار گُلُم!

لینک