نوروز مبارک باد...   

از گرداننده‌ی دل‌ها و احوال بخواهیم که ما را از دام عادت‌ها - چه عاشقی‌های به‌عادت، چه عادت‌های عاشقانه! - برهاند؛ بخواهیم که ما را به بهترین حال - نو بودن و نو ماندن - ببرد؛ بخواهیم که جیب‌هامان را از ترس و ذلت و هم از تفاخر بیهوده خالی کند و پر کند از بزرگی و امیدواری و از پول - جداً!
از خدای بهار بخواهیم ناامیدی را نصیب هیچ چشمی نکند، در سال نو.
*
دیگر چه بخواهیم، تا تخفیف ویژه‌ی عرش به‌مناسبت سال نو هست؟

لینک
       

 

اگرچه هنوز نیامده، ولی احتمالا عید مزخرفی باشد عید امسال. به جز این گلدان‌های بنفش باغ طوطی امروزش، و البته عمق فاجعه‌ی مالی که به هر حال امسال کمتر از قبل است.
تو که نیستی و رد پات هم نیست؛نمی دانم به چه چیز باید دل ببندم.
مبارک است؟

لینک
   هفت‌سنگ   

 

در آستانه‌ی تحویل سال نو، و در اعتراض به سفر کاندولیزا رایس به هند، و نیز در راستای همدلی با ملت مظلوم عراق، شماره‌ی نخست از دوره‌ی سوم نشریه‌ی الکترونیکی هفت‌سنگ منتشر شد.

همچنین سنگک – وبلاگ گروهی این نشریه – نیز، در نخستین ساعات بامداد دیشب، با حضور وب‌مستر و جمعی از مقامات غیرلشگری و غیرکشوری افتتاح گردید.

*

می‌مانم منتظر باران خدا؛ باران، از هزار نفرین بیشتر کار می‌کند!

 

لینک
       

میدانستم که عشق با تملک سازگار نیست، این البته در حرف درست درمی‌آمد اما در عمل، عشق مسخر می‌کند روز و شب و آنات را. ذهن را، خیالات را، و تو را دور می‌کند از رابطه‌گیری عادی با دیگران. در واقع عشق تسخیرکننده، نیروی تملک‌کننده را در ذات خود نهان دارد. جسمش را تملک می‌کنی او جسمت را تصاحب می‌کند، این رابطه از تسخیر دو بدن فراتر می‌رود و به تملک دو روح می‌رسد، به تسخیر دو ذهن.

...

وقتی حاضر است از اندیشه غیبتش نگرانی. وقتی که نیست می‌اندیشی با بدنش با ذهنش حالا کجاست و با کی است و این عاشق را بیمار، از هنجار طبیعی به در می‌کند.

نوعی تضاد در این رفتار دوجانبه وجود دارد: عشق رهایی است و اسارت، از خویشتن رستن است و در عین حال از خویش پر شدن.

 

در این هوا  /  تازه‌ترين رمان جواد مجابی  /   اسفند 1383، ققنوس

لینک
   قرار است ...   

قرار است در نهایت بی‌سلیقگی، امسال هم نشانه‌ی بهار برای من، گلدان‌های گل‌بنفشی باشند که روی قبرهای صحن باغ‌طوطی حرم شاه‌عبدالعظیم از چند روز مانده به آخرین پنج‌شنبه‌ی سال، با باد می‌رقصند؛ بعد قرار است کناره‌های کم‌عرض بازارچه‌ی سرپوش و قدیمی حرم را حراجی‌های دست‌فروش پر کنند، با فریادها و ناله‌ها و قسم‌هاشان؛ بعد قرار است بابا چند ساعت مانده به تحویل سال، به اصرار خواهرک بروند بازار برای بدبخت کردن یک پرس سبزه و یک تنگ ماهی؛ بعد قرار است باران به دعای گربه سیاه خودش را جمع و جور کند تا به تریج قبای آن‌ها که بهار را پاستوریزه‌تر از نوع بارانی‌ش می‌خواهند، برنخورد؛ بعد قرار است روز آخر سال، انقلاب چه‌گوارایی در من ایجاد بشود و با حرکتی آوینیآل احمدی – ژان پل سارتری تمام داشته‌ها و نداشته‌هام را بریزم توی گونی و برای احتیاط واجب عزیزترهاشان را هم پاره کنم و بگذارم دم در، برای حضرت مامور ماهیانه؛ بعد قرار است بروم آخرین پنی‌سیلین‌هايم را هم بزنم تا شب عیدی به قول مادر، فین فین نکنم مثل پیرمردها؛ بعد قرار است خوب بشوم؛ بعد از همه‌ی این‌ها یاد آن ناله‌ی گویا می‌افتم برای شماره‌ی نوروز 7سنگ، که: آخر این قصه چه می‌شود فلانی؟! ... . راستی آخر این قصه چه شد، فلانی؟

*

تکمیل ِ نامربوط: از دخترهایی که هر نجابت‌کاری‌ای (!) می‌کنند، باز دامن عفاف‌شان تا آرنج زیر پای ملتِ آن‌لاین است، حالم به هم می‌خورد.  نفهم جان! خدا ایمیل را هم برای کارهای فوق خصوصی‌ت آفریده!

لینک
   چقدر دماغ دماغ شد!   

دماغ عمل نکرده!

 

اگه مثل کلنگه                                    

مثل لوله تفنگه

با خوشگلی‌ت می‌جنگه                             

طبیعیه، قشنگه

نگو که این یه درده                                  

دماغ عمل‌نکرده ...

 

ادامه‌ی شاهکار مشترک ما در این‌جا!

 

*

 

ترس است یا امیدواری، این مور مور لعنتی که به جانم افتاده؟ هان؟ تو خبر نداری مرده‌شور؟! تو تا به‌ حال از این مرده‌شوری‌ها (!)، از این ترس‌های عجیب، از این آینه‌های آینه‌بینی پرخرج نداشته‌ای؟ هان؟ تا امروز فکر می‌کردم فقط منم که ادای آدم‌های بی‌احساس را درمی‌آورم برای خالی شدن (!) عریضه ... خیلی‌ها اما این کاره‌اند، به‌قول برادران الوات! تو چی خره؟! تو ادای کی را درمی‌آوردی اين چند وقت؟ هان؟

لینک
       

گفت: مرده‌شور این زندگی رو ببره که با چ...‌مثقال بوی عطر، همه‌ی خاطره‌هاش رو سر آدم آوار می‌شه ... .

لینک
       

" آقای معاون خواندن گزارش را تمام کرده بود. گفت: وظیفه ما فقط بازیافت زباله است، نه چیز دیگر.

کارشناس گقت: من ترسیده بودم. به علاوه، ملاحظات انسانی هم در کار بود.

آقای معاون گفت: یادتان باشد که مقررات قانونی بر روابط ما حکومت می کند، نه ملاحظات انسانی.

کارشناس گفت: شما به مش خلیل که یک دم جنبانک را از توی برف نجات داده بود، پنجاه ساعت اضافه کار دادید.

آقای معاون گفت: دم جنبانک چه ربطی به انسان دارد؟ دمجنبانک از حیوانات حفاظت شده است و ما وظیفه داریم که با انجمن حمایت از حیوانات همکاری کنیم و دم جنبانکها را از مرگ نجات بدهیم. اما وظیفه نداریم که از توی زباله آدم بازیابی کنیم.  "

 

بخشی از زباله را کجا باید تخلیه کرد  /  منوچهر احترامی

ماهنامه‌ی گل‌آقا  /  اسفند 1383

 

*

 

رویا صدر، طنزنویس نه چندان جوان ماهنامه‌ی گل‌آقا، چند وقتی‌ست که بی‌بی گل را به راه انداخته؛ اگر چه گاهی تا سرحد انفجار، از طنزهای فوق اشباعش از کلمات عبوس بالای دکترا (!) سرم سوت کشیده، اما خیلی از متن‌هاش تکه‌های ظریفی دارند که مشخص می‌کنند کار، کار بی‌بی گل است؛ وبلاگ نه چندان منظم اما خواندنی‌اش را از دست ندهید.

 

*

 

حالا که یادی از زندگان سرزنده کردم، حیفم آمد از طنز و کاریکاتور حرف نزنم؛ نشریه‌ی فکاهی قدیمی، که سال‌ها پیش خواننده‌ی ثابتش بودم و می‌دانم حالا هم طرفداران زیادی دارد؛ توی این قحطی نشریات طنز، کار جواد علیزاده سخت غنیمت است؛ به ویژه آن که گاهی می‌شنوم با چه مصیبتی نشریه‌اش را سرپا نگه‌داشته؛ برخلاف خیلی‌ها که خودشان و نشریه‌شان را فقط پول " سر پا گرفته " !

لینک
   به‌قول عباس: ستاره‌ی من نيست...   

ستاره؟

خودم دیده‌ام که بهار دارد می‌آید؛ صدای پای بهار را خودم شنیده‌ام ... دروغ نمی‌گویم، به شکوفه‌های ریز درخت‌های کوچه‌مان قسم!
حالا تو هی بنشین و ناله و نفرین و غیره کن؛ ستاره‌ها که درآمدند، سهمت را از آسمان می‌چینم و می‌گذارم کف دستت! خيلی خوب ... چند تا شکوفه هم روش؛ راضی شدی؟ حالا می‌مان... حالا می‌روی ديگر؟

لینک
       

شلوغ نبود عاشورای شهرری، امسال؛ خيلی از صحنه‌های هميشگی تکرار نشد.

*

می‌گفت: شيعيان هر سال عيد نداشتند، امسال والنتاين ندارند!

*

اين ترس از کجا آمد دوباره؟

لینک