تفريح!   

خواستم فقط بگويم که برای آدم‌های افسرده و بی‌پول مثل من بهترين تفريح‌ها دو چيز است: خواب و وررفتن با خاطرات!

لینک
   حکايت   

جوانی چست، لطيف، خندان، شيرين‌زبان در حلقه‌ی عشرت ما بود که در دلش از هيچ نوع غم نيامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نيفتاد. بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بيخ نشاطش بريده و خنده ـ حتی از نوع مجازش ـ بر لبش مالاسيده. پرسيدمش تو را چه افتاد که از طنزهای سيما می‌خندی و نه به مزه‌پرانی‌های صدا دل می‌بندی؟ گفت تا زن خواستم، دل به حمايت نهادهای وطنی و مدنی قوی داشتم و بذر اميد در شوره‌زار تنهايی می‌کاشتم. اکنون که کودکان برخاسته‌اند، هر آن چه به غايت، معجزت است خواسته‌اند. چه جای نشاط است که اصغری به عزم ثبت‌نام در مدرسه‌ی دولتی دست از پدر شسته و اکبری به غيرانتفاعی دل بسته؟ نشنيده‌ای که گفته‌اند آن را که بلای هديه به مدرسه است وضع و حال زندگی سه است؟

 

چون زندگی از برای من دام گرفت

خواستم بپرم برون ولی پام گرفت

بابام که پول می‌گرفتی همه عمر

ديدی که چگونه پول بابام گرفت؟

لینک
       

۱- خواهرمان اين گوشه‌ی مانيتور نشسته؛ از صبح دارد خواهرانه عر می‌زند که: نفس نفس بودن من از تو، شکفتن و گفتن من از تو ... جفنگ گفته به خداوندی خدا! تو هنوز پيدات نشده بود که من هم شکفتم و هم هی گفتم؛ منتهی، اين وسط يک بهانه برای گريه کردن کم بود که حالا حضرت والا پيدا شده‌ای! کدام احمق مخلصی می‌گفت: زمانه حساب و کتاب دارد؟ يک عمر به ديگران خنديديم و حالا خودمان... !

*

آن‌وقت من چه بنويسم که نه سيخ هوس جواب دادنم بسوزد، نه کباب مصلحت ادب؟! فقط سکوت می‌کنم؛ اين بار را ـ انصافا! ـ به نشانه‌ی رضا! حيف که فعلا نمی‌توانم مرثيه‌ بخوانم!

*

۳- خبر داری که؟ تنهايی عادت روزگار بوگرفته‌ی ماست؛ ميخ طويله‌مان را کوبيده‌اند توی دشتی که هم يونجه‌هاش تمام شده، هم گاودار و آب‌داری نيست که لااقل به وعده‌ی چراندن دل‌خوش‌مان کند! برادران و خواهران شکر خدا مثل ستاره‌های آسمان و پ...‌هاي گوسفندان گرامی روی زمين خدا ريخته‌اند ... اين وسط خاک پشيمانی بر سر من و تو کنند، که هنوز گمان می‌کنيم خنديدن خريدار دارد! بی‌خيال ولی؛ چای داغ داری؟ 

لینک
       

نظراتی که دوستان برای متن قبلی‌ داده‌اند، منحصربه‌فرد بوده! هيچ‌وقت متنی تا اين حد نظرات متناقض به خودش نديده بود؛ يکی ـ دو نفر اخبار گرانی ميوه را غير سوزناک و خارج از موضوع طنز دانسته بودند و يکی ـ‌ دو نفر هم سخت از دردمند بودن‌شان تعريف کرده بودند. قرار است نظر ندهم؛ تنها يک نکته: قالب برگزيده برای نوشتن يک متن طنزآلود، فقط يک بهانه است برای گفتن حرف‌های تلخ. هم‌چنان منتظر نظرات رفقا می‌مانم!

*

گفت: تو خيلی شبيه مرد روياهای من هستی ... منتهی، شازده‌ی سفيدپوش روياهای من اين‌قدر چاق نبود!

لینک
   اخبار ويژه - گرانی ميوه   

* کميته‌ی برگزاری المپيک ۲۰۰۴ آتن اعلام کرد: برای پذيرايی هر چه شايسته‌تر از کاروان بزرگ ورزشی کشور دوست و برادر ايران، سهميه‌ی ميوه‌ی آن‌ها را دو برابر کرده‌ايم؛ در بيانيه‌ی اين کميته آمده است: اميدواريم با تامين ميوه‌ی اين عزيزان، وضعيت روحی و روانی آنان در سطح مطلوبی باشد و هم‌ديگر را هم‌چون جام ملت‌های آسيا، ضرب و شتم نکنند.

* يک امريکايی که تلاش داشت از طريق هواپيما و از دبی، مقداری ميوه‌ی ايرانی را از دبی به ايران بازگرداند، در فرودگاه مهرآباد دست‌گير شد. کارشناسان علت اين امر را تلاش امريکا برای بر هم زدن تعادل دوستانه‌ی بازار ميوه و تره‌بار در ايران می‌دانند.

* وزارت جهاد کشاورزی اعلام کرد: برنامه‌ی جامع اين وزارت‌خانه در صورت اجرای دقيق و منظم، بهای ميوه را تا شصت درصد کاهش خواهد داد. گفتنی‌ست وزير جهاد کشاورزی، چندی پيش از طرحی جامع برای کاهش ميوه‌خورها و در نتيجه کم شدن تقاضای خريد ميوه و کاهش قيمت آن خبر داده بود.

لینک
   سوختگی   

يک: کدام مشروطه؟ جمع کنيد بساط توجيه طرب‌های فراموش شده را! اين فرمان می‌توانست سند افتخار باشد، اما به هزار و يک دليل سرآغاز دوره‌ی تلخی‌ها شد و حالا سخت خنده‌دار ... برای همين بود که چهارشنبه، اول جلسه‌ی « طنز در دوره‌ی مشروطه» به عنوان يک متن طنز خواندمش!

*

دو: آقای دکتر! شما پماد را داده‌اي؛ منتهی ننوشته‌ای که در کدام موضع سوخته استعمال شود.

لینک
   تولد جونمی!   

اين جا دارد دو سالگي خود را هم تمام می‌كند؛ به همين سادگي ... آن روز كه آمدم و ادعا كردم كه قرار است وبلاگ طنز هوا كنم (!)، خبر نداشتم كه چه بلاهايي ممكن است سرم بيايد و اين دفترچه‌ي خاطرات سرگشاده، سرريزهاي دلم را براي رفقا و رقبا (!) افشا كند. و چه دلتنگی‌ها كه هيچ‌كس - حتي كاغذهاي ساليان سال رفيق - جز اين كی‌برد و اين صفحه‌ي كدهاي غريب ديجيتالي، نشنيدشان.

می‌مانم؛ به خاطر تو هم كه شده، بايد اين‌جا بمانم. می‌مانم و شروع می‌كنم از تو نوشتن را هم؛ از چشم‌هاي تو!

*

نشست‌هاي بررسي سير طنز در ادبيات، انصافا دارد خوب برگزار می‌شود؛ شنبه 17 مرداد، آقاي زرويي نصرآباد درباره‌ي طنز بعد از انقلاب ( و به ويژه طنز گل‌آقايي ) سخنراني دارد و يك‌شنبه، عمران صلاحي و حسين توفيق درباره‌ي هفته‌نامه‌ي توفيق ... . داريم خودمان را خفه می‌كنيم كه بولتن گزيده‌ي مقالات تا شنبه دربيايد؛ از كجا دربيايد؟!

نشست‌ها سر ساعت 16:30 در آمفی‌تئاتر مركزي دانشگاه صنعتي اميركبير برگزار خواهند شد.

*

منتظرم! منتظر باش. دارم لحظه‌ها را می‌شمارم براي جواب؛ كجايي؟

لینک
   درد!   

بر خلاف تصور، درد درست از جايی که فکرش را هم نمی‌کنی شروع می‌شود؛ تلفن دوست گرامی را قطع می‌کنی و پهلوانانه برمی‌خيزی که يک‌هو چيزی توی پهلوی چپت تير می‌کشد. يخ می‌کنی؛ به خودت می‌پيچی و سودی ندارد. درد باورت می‌شود؛ پدر و مادر تازه حس می‌کنند قصه جدی‌ست.

دکتر حرف‌هايی می‌زند که باورت نمی‌شود. ته‌مانده‌ی درد هم کم‌کم گم و گور می‌شود. حالا تو مانده‌ای و ترس از درد!

چه کابوس بدی بود بيست دقيقه درد ديشب که صبح هم بچه‌اش آمد!

ديدی امير جان! آن‌قدر نرفتيم چك‌آپ تا مجبورمان كردند. 

لینک
   پورپورخان   

پورپورخان هم رفت؛ ديروز توي مراسم ترحيم غريبانه‌اش در ميدان هفت تير، داشتم به استاد احترامي تسليت مي‌گفتم؛ كه از اول امسال شاعرها و طنزپردازها هي دارند كم‌تر مي‌شوند. درآمد كه: شاعرها نه، ولي طنازها چرا!

محمد پورثاني را من هرگز از نرديك نديده‌ام؛ اما از او ستون " الو گل آقا " را در هفته‌نامه خيلي خوب به ياد دارم. و ديروز چقدر دلم سوخت، كه در مراسم ترحيمش، بيشتر ورزشي‌ها بودند تا طنزي (!) ها ... چه مي‌شود كرد؛ طنزپردازها تنها آدم‌هايي اند كه مي‌شود هم در غم‌شان شريك بود و خيلي بيش‌تر در شادي‌هاشان؛ و شايد تنها كساني كه در ختم‌شان هم مي‌شود خنديد. به ريش خود و همه‌ي مزخرفات دنيا؛ دنياي آدم‌هاي مدعي.

*

همين‌هاست كه اين‌جا را به جاي وبلاگ طنز، مي‌كند ناله‌سرا. اين روزها انگار بيخ خنده را بريده‌اند و جاش نشانه‌هاي آخرالزمان كاشته‌اند. كه بود كه گفت: " هنوز مانده است تا شادي؛ هنوز مانده است تا دوره‌ي آخرالزمان به پايان برسد. "

لینک