گفت: ما بی چــِـرا زندگانيم ... شايد هم بی چـــَـرا !

لینک
   تذکر شرعی   

برادر عزيزم، مبارز نستوه، جناب آقاي البرادعي!

با توجه با اهتمام شما در امر مبارزه با انواع غنی‌سازي و تلاش دولت فخيمه‌ي ما در جهت تقويقت غنی‌سازي مذكور، ضروري ديدم مساله‌ي مهم ديگري را نيز، كه از توجه بازرسان شما پنهان مانده است تذكر دهم؛

تابستان امسال نيز رو به پايان است و بحث غنی‌سازي اوقات فراغت جوانان به طرزي كاملا مشكوك، امسال هم از طرف نهادهاي ذی‌ربط و بی‌ربط پی‌گيري شد؛ با توجه به تلاش خالصانه‌ي دولت و ساير نهادهای آويزان به آن، و اين كه معمولا هر نوع تلاش خالصانه گند بزرگي در دنيا بالا می‌آورد، تقاضا دارم پی‌گيری‌هاي برادرانه‌ي خود را به اين موضوع نيز اختصاص دهيد.

آقا ابوالفضل (ع) نگه‌دارتان باد.

لینک
   اين را که خواندی، برو به پشتش!   

كاغذ را برگردانده‌ام، تا پشتش كه سفيد است بنويسم؛ حوصله‌ي ماندن لابه‌لاي آن خط‌هاي منظم حال‌به‌هم‌زن را نداشتم! نه به قصد كوشش خالصانه‌اي تا جوششي صددرصد شاعرانه اتفاق بيفتد، و نه به اداي روشن‌فكري ... مي‌دانم اين يكي هم سرنوشتش مچاله شدن است و جاودانگي در سطل زباله؛ درست مثل همه‌ي كاغذهاي خط‌خطي اين چند روز. هستي؟ نمي‌توانستم بيش‌تر از همين يك هفته پشت خنده‌هام پنهان باشم؛ اصلا حوصله‌ي اين كارها را هم نداشته‌ام، چه برسد به اين كه ... برسد ... راستي! برسد به چشم‌هاي تو! بخوان:

...

...

...

يكي ديروز لابه‌لاي چت‌هاي عجول و در مسنجر فضول، گير داده بود كه اين نقطه‌چين‌ها يعني چه؟ من نخواستم برايش بنويسم؛ گفتم نقطه‌چين‌ها سال‌هاست رفقاي شفيق من‌اند و محرم رازهام؛ همين! ... باقي‌ش را اجازه ندارم بنويسم؛ شما را به خدا ديگر مرا با نقطه‌چين‌ها درنيندازيد!

*

از نيمه‌ي شهريور به بعد، ديگر زور تقويم پاييزي به تابستان مي‌چربد؛ هُرم گرما اين‌كاره نيست كه بتواند توجيه خستگي‌ها و عصبانيت‌ها و سكوت دانشجوي ترم nامي باشد كه هزار كار نكرده دارد، اما مي‌نشيند و كاغذها را خط‌خطي مي‌كند. روزهاي زندگي مرا جان‌به‌جان هم بكنند، باز با تنهايي انس دارد و دلواپسي‌هاي ناتمام. مي‌مانم منتظر باران خدا ... .

*

يكي جلوي برادران ما را به ضرب صلوات هم شده، بگيرد؛ اين نوبلاگرهاي كهنه‌مسلمان كه تا چند وقت پيش نمي‌خواستند دامان كبريايي‌شان را گرد شبهه‌ي اينترنت كافر بگيرد، وجدان‌هاي بادكرده‌شان را ريخته‌اند توي شبكه و دارند به زور مي‌اندازندمان توي لجن سعادت! بنويسيد و درخت توي بهشت بكاريد، اما شما را به خدا زياده‌روي نكنيد! براي ازدواج با حورالعين مومن و البته خوش‌تراش تقديرتان، راه‌هاي بهتري هم هست به خداي حورالعين‌ها قسم! ... لااقل ما را قاطي بازي پرثواب‌تان نكنيد؛ ما هنوز آرزومنديم!

*

حاجي بعد از اين ما هم، امشب قرار است برگردد؛ سبكباري‌ش را آرزو دارم.

*

باز حاجي مرد، تا شتر خلاص بشود!

لینک
       

در پای درخت‌ها، تبرها ...

اين بود خلاصه‌ی خبرها !

 

شعر احتمالا از عمران صلاحی است

لینک
   اتهام   

من متهمم از طرف خيلی‌ها ... و از نظر بعضی‌ها محکوم؛ محکوم به ديوانگي، حداقل! و لابد از طرف تو، به تاب آوردن!

و من تا اطلاع ثانوی اين اتهام‌ها را قبول دارم!

لینک
       

" از در كه وارد شدم سيگارم دستم بود و زورم آمد سلام كنم. همينطوري دنگم گرفته بود قد باشم. رئيس فرهنگ كه اجازه نشستن داد نگاهش لحظه اي روي دستم مكث كرد و بعد چيزي را كه مي نوشت تمام كرد و مي خواست متوجه من بشود كه رونويس حكم را روي ميزش گذشاته بودم. حرفي نزديم... .

سيگارم را توي زيرسيگاري براق روي ميزش تكاندم. روي ميز پاك و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمانخانه تازه عروسها. هر چيز به جاي خود. و نه يك ذره گرد. فقط خاكستر سيگار من زيادي بود. مثل تفي در صورت تازه تراشيده اي! "

جلال آل احمد

لینک
       

سلام مهربانم.

از آمل به بعد، بوي شالي درست مثل بوي تن تو، درست موازي بوي تو، همه‌جا مي‌پيچد اين روزها؛ صدای دریا آن‌قدر آشنا بود که انگار مخمل جادویی صدای تو توی گوشم، توی دنیا، پیچیده! بوی شالی، تا بندر گز، تا ساحل رویایی بندر ترکمن، تا اعماق جنگل‌های نوکنده، پابه‌پای صدای رودخانه، پابه‌‌پای سرخی ترش و شيرين تمشک‌های جنگلی ... چه می‌گويم؟ بوی شالی پابه‌پای تو که با آن چشم‌های دیوانه گول‌زنک (!) بالای سر دختران حريرپوش ترکمن، بالاتر از خورشيدی که آن‌طرف افق به هر کاری تن درمی‌دهد تا مرا از تو غافل کند، و پررنگ‌تر از گل‌های صورتی بوته‌های تمشک کنارم راه می‌روی، با من آمد اين دو روز و ديوانه‌ام کرد؛ مستي مضاعف هم نوبر شهريورماه است فلانی!

بندر تركمن

*

زلالی ديدم اين روزها از هم‌سفرانم ـ حميد و عباس ـ و در چشم‌های مادر عباس، درست همان محبتی را ديدم که توی چشمان مادرم می‌بينم؛ شام آخر سفر هم با ميزبانی سيامک نازنین و گلاره‌‌ی مهربان سخت به‌يادماندنی شد.

جلال، بعد از سال‌ها سهمش را از همه‌ی تمشک‌های جهان گرفت!

*

عباس لعنتي می‌گويد: خانه يعنی تو باشی؛ همين!

لینک
       

بعد از صبحانه زدم بيرون به قصد روزنامه خريدن. از وقتي سايت شرق به هم ريخته، دوباره مي‌خرمش؛ اول رفتم بانك و در آستانه‌ي قرعه‌كشي بزرگ، دفترچه‌ام را بستم تا قرعه‌كشي به گند بكشد! بعد هم سراغ روزنامه و برگشتن ... كه ديدم كوچه‌اي شلوغ شده و جماعتي نه سياه‌پوش، اما با آوازهايي از جنس لااله‌الاالله افتاده‌اند پي پيرمردي گل‌به‌دست و بي‌نوا هم مشغول ابراز ارادت آ‌ن‌لاين به رهگذران است؛ تازه دوزاري‌م افتاد كه از مكه آمده و اين ضجه‌هاي شادمانه هم چاووش‌خواني ا‌ست. نديده بودم توي شهرمان چاووش‌خواني ... خاطره‌ي كودكي‌هام زنده شد و ده مادرم؛ اولين و آخرين بار آن‌جا ديده بودم.

خلاصه اميركم! حواست باشد پنج‌شنبه داري كجا مي‌روي.

*

داريم مي‌رويم زيارت دريا، با رفقا. دلم از چهار سال پيش لك زده براي ديدن دريا و گريستن پنهاني، كه فقط موج‌هاي دريا با آوازهاشان مي‌توانند خوب مخفي‌اش كنند.

*

بچه‌ي اقدس‌الدوله مي‌گويد مرجع تقليدت را عوض كن! مي‌گويم مرجع من تا اطلاع ثانوي چشم‌هاي فلاني‌ست؛ حيف كه نامردنماها (!) با رگ‌هاي قطور گردن‌شان، پاسدار حريم عصمت شده‌اند! چه مي‌شود كرد؟ خيلي‌ها با عشق تاب مي‌آورند، خيلي‌ها خواب ... عده‌اي هم مثل من، با عشق بـُــز مي‌آورند!

لینک
   بيت   

معشوقه!

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد؟
معشوقه شد آنلاين ... بياييد بياييد!

لینک
       

هفت‌سنگ هجدهم كه ويژه‌نامه‌ي دومين سالگرد است.

*

زن‌هاي آرايشگر معمولا زشت‌اند و كيلو كيلو بزك دارند؛

طنزنويس‌ها عبوس‌اند؛

چشم‌پزشك‌ها عينكي‌اند؛

متخصصان پوست و زيبايي زشت‌اند و يكي ـ دو خال توي صورت‌شان توي ذوق مي‌زند؛

دكترهاي متخصص بيماري‌هاي تنفسي، سيگاري‌اند؛

شاعران شعرهاي منظوم، هميشه دير سر قرار مي‌رسند؛

اما

اگر روزي براي زن‌هاي ويژه (!) كارت شناسايي صادر كنند، به راستي رويش ( منظور روي کارت است، نه جاي ديگر ) مي‌نويسند: با مسؤوليت محدود!

لینک
   قانون!   

زن‌های آرايش‌گر هميشه زشتن و کيلو کيلو بزک دارن!

لینک