علت!   

گفتند: آخه چرا بچه‌ی مردمو مي‌زنی؟! علتش چيه؟
گفت: اگه علتش رو می‌دونستم که می‌کشتمش!

لینک
       

می‌خواهم راه بيفتم ... دوره بيفتم توی دنيا برای تاسيس يک انجمن جهاني؛ برای مبارزه با همه‌ی الطاف اجباری! من بخواهم ته جهنم باشم کدام فرشته را بايد ببينم؟!

لینک
   باران   

اين‌جا نشسته‌ام و دارم نامه‌ي يکي را از آن طرف دنيا مي‌خوانم؛ نوشته:

(حذف شد بعون‌الله! به قول برادر فال‌گيرمان در اوركات:
Our first and last love is.. self-love )

آن‌وقت گــٌــر مي‌گيرم؛ نه از بابت يادآوري خاطره‌ها و خطرها (!) که دوباره فکر گذشتن روزهاي عمرم، سنگيني جنازه‌هاي پرتعداد ثانيه‌هايي که به گردنم آويخته‌اند ـ يا آويخته‌ام، دارد ذهنم را به هم مي‌ريزد. قرار است مثل هميشه دنيا دست کدام پهلوان شب‌هاي ناز و جيغ (!) بيفتد، که من و تو لابه‌لاي اين پريشاني قانوني، زير اين باران  بي‌باراني اميدهاي پوسيده، خوب بشويم؛ هان؟!
راستي ببينم، اصلا حوصله‌ي خواندن نامه‌اش را داشتي؟! بالاخره باران قرار است بزند، يا نه هنوز؟

لینک
       

من که نمي‌دانم چه مي‌شود از اين سنگ قبر در ابن‌بابويه فهميد؛ کاش تو هم پيش از مردن به مرگ طبيعي، شهيد بشوي!

عکس از حميد

لینک
   رمضان   

مادر رسما ديشب اعلام كرد كه از فردا روزه مي‌گيريم؛ و وقتي والده‌ي ماجده بخواهد يا دلش بخواهد حلول هلال رمضان را اعلام كند، مگر كسي را تاب مقاومت، يا زبانم لال حجت و حشمت آوردن هست؟!
پارسال هم خدا درست در ميانه‌ي روزهاي شك و يقين بود كه دست از شيطنت برداشت و  Ctrl + F5  را زد و حال‌گيري متواتر را با حال دادن عوض فرمود؛ همان شد که يقين کنم راهي که در پي گرفته‌ام اشتباه بوده ... امسال اما دير رسيد، رب کريم! من با يقين به چشم‌هاي او دارم سحرخيز مي‌شوم! و چه خوب که اعلان جنگ نفرمودند!
حالا يک ماه آتش‌بازي هست، آن هم درست در دل تاريکي زمستان؛ يادم هست روزي جايي نوشتم بدترين نفرين در حق هر کسي شايد آن باشد که خدا جيب‌هاش را پر از عادت کند ... هنوز هم مي‌نويسم.
*
مي‌دانم که روزه مي‌گيري نازنينم؛ زودتر و بيش‌تر از من ... و من که به حرمت دست‌هاي تو پيش خدا باور دارم، ديشب که صدايت را شنيدم با خودم گفتم کدام دعاست که با چشمه‌ي زلال صداي تو هم‌راه بشود و به اجابت نرسد؟ ... حتما بايد بگويم با آن دست‌هاي مهربان مرا هم بگير و بالا ببر؟!

لینک
   حوادث غيرمترقبه   

روشن‌فکرهايي که با قرص "يدوکينول"، دردمندي‌شان خوب مي‌شود؛
دخترهاي چادري‌اي که با ولع به آدم زل مي‌زنند و آدامس مي‌جوند؛
و
کبوترهايي که سيگار مي‌کشند!

لینک
   دعا!   

می‌گفت: شوهرم آن روزها رفته بود امريکا تا شايد گرين‌کارد بگيرد. علی همه‌ش بی‌تابی می‌کرد.

يک‌روز درآمد که: مامان! من يه داداش می‌خوام!

گفتم: علی جان! بايد صبر کنی تا بابات از امريکا بياد، من و بابات بشينيم با هم دعا کنيم تا خدا بهت يه داداشی بده.

علی گفت: خوب چرا با بابابزرگ نمی‌شينی دعا کنی؟!

لینک
       

انقلابي از درون

يا

جهاد اكبر

يا

مو كه افسرده حالم چون ننالــُــم؟

يا

من در هيبتي جديد

 

 

و اكنون اين منم

مردي تا اطلاع ثانوي تنها

با سري كم مو و دلي پردرد!

 

مقارن غروب امروز، در يك اقدام نيمه جنون آميز، پس از ساعت ها كلنجار فلسفي – مصلحتي – عاطفي با خودم، بالاخره دست به خلق يك حماسه زدم و رفتم موهايم را با ماشين نمره ي 12 زدم. و اكنون، با قيافه اي شبيه يك سرباز، يا شبيه يك زنداني دادگاهي، در خدمت برادران و خواهران عزيز هستم؛ از باب همدردي باهمه ي سربازها و كچلهاي جهان، و نيز فشار زيادي كه احساس تكليف بر من وارد مي كند، ذكر چند نكته را الزامي مي دانم:

1- عزيزان من! اين عقده هاي دوران كودكي خودتان را جدي بگيريد؛ خود من، از چهارم ابتدايي به اين طرف ( مراد از " اين طرف " در اينجا، زمان حال است؛ مترجم ) برايم عقده شده بود كه جمال يوسفي م را بدون مزاحمت مو ببينم. اصلا همين هيتلر عزيز، يا ممد بيجه اگر مي رفتند تا پيش از آن كه سري توي سرها دربياورند، عقده هاي دوران كودكي خودشان را از طريق كچل شدن يا هر راه ديگري خالي مي كردند، الان بشريت مسيرش عوض شده بود. البته در اين باب كه مسير بشريت الان رو به كدام جهنم ديگري بود، نظري ندارم.

2- تا اطلاع ثانوي، و به ويژه بعد از رفتن به حمام، من ديگر محل سگ به آينه نمي گذارم؛ خودتان كلاهتان را قاضي ( البته نه از نوع مرتضوي ) كنيد كه اين آينه چقدر از وقت آدم را تلف مي كند. چقدر هيجان آور است اين فراخي ( در روزي! ).

3- تنها كساني كه اين حركت فلسفي ام را درك و من را تحسين كردند، آرايشگر محله و پدرم بودند؛ مادرم با تاسف و تحير فقط سري تكان داد. و خواهرم گفت: داداش! قبلا قشنگ‌تر بودي.

4- اگر دوستان دور از دسترس مشتاقند كه مرا در هيبت تازه ببينند، مي توانند يك فروند webcam به نگارنده اهدا كنند و با تعيين وقت قبلي به مشاهده ي قسمت هاي مجاز كله ي اينجانب بپردازند.

5- حالا كه كار از كار گذشته، من چطور با قيافه ي جديد با تو قرار ملاقات بگذارم، فلاني؟!

لینک
       

نشر ماه‌ريز گزيده‌اي از طنزهاي وودي آلن را منتشر كرده، با ترجمه‌ي محمود مشرف آزاد تهراني ( و دقيقا هم به همين درازي؛ سوء‌تفاهم نشود البته كه اسمش را گفتم! گفتم نكند م.آزاد باشد؟ ) كارهاي تك‌وتوك قشنگي توش هست كه به دل آدم مي‌نشيند؛ اما باقي، انگار بدجوري آدم را توي خنس غريبگي با دنياي آمريكايي‌ها مي‌اندازد؛ پر از اسم‌هاي عـَــلــَـم و اشارات تاريخي واقعي و ساختگي، و به بي‌نمكي جوك‌هاي انگليسي، عينا. آدم حس مي‌كند طرف، انگار از تعريف طنز فقط تناقض‌هاي شاخ‌دارش را فهميده. ( حال مي‌كنند خوانندگان كه چطور از وودي آلن هم عبور كردم؟ ) دارم خودسازي مي‌كنم (!) كه نكند داغ بودن آتشم براي ترجمه‌ي طنازي‌هاي غيرفارسي، جوگرفتگي خالصانه‌اي بوده؛ و حس كردم تازه اين مترجم درازنام (!) هم بايد كلي ايرانيزه و اسلاميزه كرده باشدشان؛ جايي از مقدمه‌اش آورده بود كه " بله؛ دو نمايش‌نامه به نام‌هاي خدا و مرگ را نيز حذف كردم، قربة الي الله ... ".

با اين همه، كتاب تكه‌هاي خواندني زياد دارد؛ به خصوص آن‌جا كه محتوا از فيلتر ترجمه دررفته و شيريني‌ش باقي مانده:

 

" يك بار ديگر سعي كردم خودكشي كنم. اين دفعه دماغم را خيس كردم و كردم توي سرپيچ لامپ؛ متاسفانه سيم اتصالي كرد و فيوز پريد و فقط يخچال را زدم چپه كردم. من هنوز در انديشه‌ي مرگ، ماتم گرفته‌ام. آيا زندگي پس از مرگ هم وجود دارد؟ و اگر دارد، آيا مي‌شود آنجا بيست‌و يك بازي كرد؟ "

ص 49

من و وودي!

تمام گرفتاري‌هاي ما از آمريكا و ترجمه است؛ و در زمينه‌ي طنز، اين خلا ترجمه‌ها و آشنايي‌ها با طنزپردازان آن‌طرفي، چند برابر. واجب است بر مترجمان كه روزي سه صفحه ترجمه كنند از طنزهاي مطابق با شعور ما! باشد كه مقبول درگاه ما قرار بگيرد.

لینک
   روشن‌فکر   

پسرم! تو بی‌پول‌تر از آن هستی که بتوانی روشن‌فکر بشوی.

لینک
   کدام خری گفته: سکوت علامت رضاست؟!   

می‌آيد می‌نشيند روبه‌روت و از در و ديوار می‌گويد ... و آخرسر هم از چشم‌هات؛ آن‌قدر که بالاخره می‌خندی ... بعد، تا دهانت را باز می‌کنی که بگويی: آ... زود دست می‌گيرد جلوی دهانت؛ ليست بلندبالا را از جيبش درمی‌آورد و می‌گويد: بخوان! بشرطها و شروطها!

لینک
       

عكس و صاحبش تزييني هستند!

روسا معمولا پشت ميز می‌نشينند، خدمت می‌کنند و پاهاشان را روی شانه‌ی کارمندها می‌گذارند.

لینک
       

گاوخونی را ديدم بالاخره؛ تقريبا همان چيزی بود که انتظارش را داشتم. پيش از هر چيز بايد جرات افخمی را ستود، از بابت سينمايی کردن متنی که سخت است تصوير کردنش ... اما نمی‌دانم چه لزومی داشت که يک‌سوم آخر را با دوربينی از زاويه‌ی ديد دانای کل گرفت؟ اما بايد به اعجاز سينما هم ايمان آورد! تکه‌هايی از قصه‌ی مدرس‌صادقی را فقط سينما می‌تواند وصف کند.

فقط حرکت غيرورزشی افخمی در پاستوريزاسيون قصه، کمی ادم را قلقلک می‌دهد!

*

خسته‌ام فلانی.

لینک
   قتل با آسفالت!   

به درک! ننويس تا چشم‌هات باد کند درنای بازنشسته! به خدای بندر ترکمن قسم، اصلا ناراحت نيستم! يا برمی‌گردی، يا جايی ديگر با اسم دختر مدرسه‌ای‌ها چيز می‌نويسی، يا شايد هم سينه‌خيز بروی تا خود بندر گز ... خيال کرده‌ای ننويسی اگر، چشم روزگار منتظر می‌ماند پشت در و هی آه می‌کشند ابرهای بی‌باران؟ همين روزهاست که يک درنای پيش‌کسوت ـ که از فرط پيش‌کسوتی و احساس تکليف، چشم‌هاش زودتر از موعد کور شده ـ با ماشينش لهت کند و پخش بشوی روی آسفالت داغ! داغ ... داغ ... مثل باران نکبتی که اين روزها دارد از در و ديوار می‌بارد! مرگ هم مثنوی خواندنی بلندی‌ست، نه؟ پس مرگ!

باران و اسفالت و مرگ!

چه طنزهای غيرعمدی يافت می‌شوند اين روزها، که ما هيچ هم نجسته‌ايم!

اين و اين و اين و ...

لینک
       

1.

حسب‌حال نوشتن، مثل باز كردن در قوطي كنسرو با دندان است؛ آدم بايد بنشيند روبه‌روي آيينه و هر چه از دهان عكسش درآمد، بنويسد! خوب، چه بنويسم الا اين كه اوضاع خوب نيست؟ وضعيت سخت قرمز است؛ فشار زندگي به مناطق استراتژيك‌مان دارد زياد و زيادتر مي‌شود؛ ناله سر خط!

2.

امروز يك‌شنبه از ساعت 17، شب شعر طنز " در حلقه‌ي رندان " برگزار مي‌شود؛ فردا هم شب نثر طنز ... آن‌هايي كه دل‌شان براي خنديدن لك زده، تشريف بياورند تالار انديشه‌ي حوزه‌ي هنري، واقع در تقاطع خيابان‌هاي حافظ و سميه، روبه‌روي دانشگاه اميركبير.

3.

ماهنامه‌ي گل‌آقا مصاحبه‌اش با اعضاي نشريه‌ي الكترونيكي هفت‌سنگ را منتشر كرده؛ خودتان حساب كنيد كه من و مهدي برويم براي معرفي يك نشريه‌ي جدي ادبی‌ ـ فرهنگی، آن‌وقت با رفقا سر شوخي را باز كنيم؛ اما بي‌اغراق گفتگوي خواندني‌اي شده.

بنابراين، ما يك قدم به فيلتراسيون (!)، بازداشت و در نتيجه قهرمان شدن نزديك‌تر شده ايم.

لینک
       

1

براي ما بي‌سوادها، كه بزرگترين هنرمان نوك زدن به قصد قربت به هر چيز بي‌ضرر - و لابد مجاز - از عالم خلقت است، نوشتن درباره‌ي هر کار ادبي يا هنري همان قدر راحت است، كه فهميدن كلمات قلنبه‌ي حضراتي كه به هر دليل - يا شايد حتي به ناچار - دردانه‌هاي عوالم مذكورند، دشوار؛ حالا از اين جمله‌ي دراز مفقودالپايه (!) كه بگذريم، دلم نيامد از لذت گم‌شده‌ي ورق زدن كيهان كاريكاتور تابستان امسال، آن هم بعد از چند سال، ننويسم. ناجي العلي هنوز با حنظله‌اش بي داغ و دود، ماجراي فلسطين را فرياد مي‌كند و لذت كاريكاتورهاي ساده، اما سرشار از ايده‌هاي ناب شاوال و كينو هيچ‌وقت از بين نمي‌رود. داشتم به اين موضوع فكر مي‌كردم كه حتي كاريكاتور را هم با عينك سخت‌گيرانه‌ي كتاب درسي نويس‌ها مي‌توان به طنز و هجو و هزل تقسيم كرد و براي هر يك ارزش‌گذاري خاص خود را در نظر گرفت؛ يا اين كه كليپ‌هاي سهل و ممتنع برونو بوزتو را با شاهكارهاي "منو تهديد مي‌كني " نمي‌شود كنار هم گذاشت ... گوش سيدناالاستاذ صدا كند، كه هر وقت از او پرسيده‌ايم طنز و هزل و غيره تعريف‌شان چيست، با رندي مي‌خندد و مي‌گويد مرزي ندارند!

quino 

2

اين روزنامه‌هاي عزيز را خدا آفريد براي حسرت ورق زدن؛ هر روز شرق و ايران را از مانيتور مي‌خوانم، اما باز مي‌خرم‌شان تا شهوت ورق زدنم ارضا شود!

 

3

روزها كش‌دار مي‌گذرند، با اين كه ساعت حكومتي هم جلوي شب‌هاي در حال رشد پاييز كم آورده. شنبه چه روز دور و درازي‌ست اگر خبرهاي بدي نشنوم.

لینک