جونمی دات کام!   

بالاخره ملک‌الموت هم مرد؛ بهتر از این بود که از تنهایی دق کند!
*
من هجرت کبری کرده‌ام به
این‌جا ... باشد که برنگردم!

*

پی‌نوشت: ما چه بخواهيم، چه نخواهيم، انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!

لینک
       

دیوار فروریخت؛ حالا دیگر نوبت مرده خورهاست ... .

لینک
       

اعلام موجودیت انجمن دفاع از آزادی مردان ( دائم )
بیانیه‌ی شماره‌ی یک

 

 

الف‌ـ مقدمه
با عنایات پروردگار متعال، و بر اساس احساس دردمندی در چند نقطه‌ی حساس وجدان و غیره‌مان، ما ـ جمعی از مردان دل‌سوخته و البته دارای خواهر و مادر ـ بنا بر عود وجدان‌درد عظیمی که هر مردی در جهان باید در خویش احساس نماید، انجمن دفاع از آزادی مردان ( با نام اختصاری دائم ) را تاسیس می‌نماییم؛ باشد که علاوه بر تسلای دل و غیره‌ی همه‌ی دردمندان، افشاگری‌های خیرخواهانه‌ی ما سرلوحه‌ی مبارزات و چراغ راه ـ حداقل ـ بخش مذکر بشریت باشد.


ب‌ـ اهداف
اهداف تاسیس دائم به شرح ذیل است:
1ـ تاکید شدید بر نبرد علیه تمامی گمراهان بشریت ـ اعم  از مؤنث و مذکر ـ و طرفداران به اصطلاح حقوق زنان
2ـ مبارزه برای استیفای حقوق پایمال شده‌ی مردان محروم و مظلوم بشریت مذکور
3ـ تلاش بی‌دریغ در راستای اخذ حال از به‌اصطلاح مبارزان جنس دوم و نیز افشای ماهیت انحصارگرایانه‌ی مبارزان مزبور
4ـ تاکید هر چه بیشتر بر نامردی بودن مبارزه‌ی مزبور
5ـ افشای ابعاد نظری و عملی مظلومیت مردان در دهه‌های اخیر
6ـ برگزاری انواع میتینگ، کلاس، کارگاه‌های آموزشی و دوره‌های مکاتبه‌ای افشاگرانه، در محلی به جز پارک‌ها، صف‌های شیر و اجناس کوپنی، کافی‌شاپ‌ها و سایر پاتوق‌های اختصاصی و غیر اختصاصی بخش مؤنث بشریت
7ـ تلاش در راستای جذب منابع اقتصادی و انسانی، به جهت بازسازی، احیا و گسترش هر چه بیشتر مکان‌های خاص مردان، با هدف تحکیم پیوند میان اعضای بخش مذکر بشریت مذکور
8ـ اجرای سیاست تعدیل‌شده‌ی گسترش نهادهای مدنی از نوع مردانه
9ـ تغییر تمامی قوانین رسمی و عرفی متضاد با شان جنس اول
10ـ ( به جهت رسیدن به یمن عدد 10 تقریر شد. )


پ‌ـ تذکرات
1ـ عضویت هرگونه جنس دوم در دائم، به شرط پای‌بندی به اصول ـ به‌ویژه باور داشتن به اولویت جنس اول، و نیز تعهد به عدم تلاش در راستای هرگونه ارتقای درجه، بلامانع است.
2ـ جنس دوم بودن، به شرط پای‌بندی به بند 1، بلامانع است.
3ـ تبلیغ مرام‌نامه‌ی دائم، توسط جنس اول ضروری‌ست؛ اجرای امر مزبور، توسط جنس دوم، به شرط پای‌بندی به بندهای 1 و 2 و نیز تعهد به عدم اختلال در ایفای نقش ارجمند خانه‌داری، بلامانع است.
4ـ اصولا هرگونه تبلیغ، تعریف، تمجید و غیره درباره‌ی دائم، به شرط مجاز بودن، بلامانع است.
5ـ سفارش صدور هرگونه بیانیه، برای میتینگ‌ها، سمینارها، میهمانی‌ها و مجالس پذیرفته می‌شود و بلامانع است.
6ـ ما استقامت می‌کنیم.
7ـ زنده باد بشریت و زنده‌تر باد بخش مذکر بشریت مذکور!

لینک
   نکبت دوست‌داشتنی   

زمین ... زمین کتافت!

 

اين نکبت اين‌جا نوشته:

اونجا هيچ کس جای ديگری رو تنگ نمی کنه هر کی رو هم که خواستی بگو بياد!...ميای بريم؟ اينجا ديگه نفسم بالا نمياد به خدا! اينجا خیلی جيبم خالی از ستاره شده...اينجا دلم رفت زير کاميون و هيچ جايی قبولش نکردند ...اينجا داشتم وضو می گرفتم که يکهو طوفان شد و يکی زد کاسه آبم رو شکست...اينجا برای موندن خيلی بايد بپردازم من هم که خودت می دونی دستم تنگه...اينجا تا دلت بخواد نمی تونی ...اينجا ... نه بارون ...نه دريا ....نه ستاره ...نه لبخند ...نه بوسه...نه... می آيی برويم؟!

لینک
   رنگ   

 

پشت خنده‌ی زورکی‌م پنهان شدم، تا نگاه لرزانم آبـروریـزی نکند؛ یاد موقعیت حسـاس‌مان افتادم؛ سـرفـه‌ای مــحتــاطـانــه کردم؛ زل زدم ـ به چشم برادری، اما خریـدارانه ـ توی چشم‌هاش و بالاخره سکوت را شـکـسـتم:
ــ  شما از چه رنگی خوش‌تون می‌آد ؟
ــ  اوووم ... فـعـلا از صورتـی چـرک!
 

لینک
       

رستگاری در 30 ثانیه

یا

تابیدن خورشید عشق در واگن مترو

 

 

شما فکر می‌کنيد که من، با این همه نظریه‌پردازی‌های عمیق که درباره‌ی عشق ـ به‌ویژه در باب تفکیک گونه‌ی مجازی از گونه‌ی حقیقی عاشقی ـ داشته‌ام، آن هم من که مفتخرم و مشهور به‌خاطر خویشتن‌داری و نیفتادن در دام‌چاله‌های متعددی که جلوی آدم اسم و رسم داری هم‌چون من پهن بوده ... حالا بیایم و توی واگن مترو، که اصلا فضای رمانتیک ندارد، عاشق دخترکی ناشناس بشوم؟ نه‌خیر آقا! من فقط توضیحا عرض کنم که دخترک مزبور، انصافا پتانسیل بالایی برای معشوق واقع شدن داشت؛ چشم‌هاش قهوه‌ای روشن بود و درشت؛ موهایش را هم استادانه شانه کرده بود به طرف چپ؛ یک طره‌ی دل‌نشین هم رها شده بود تا زیر ابروی چپش ... اصلا سند برائت من از نگاه گستاخ و هرزه، همین می‌تواند باشد که فقط نیمه‌ی بالایی صورتش یادم مانده.

از حق نگذرم، آرایش معقول و ماهرانه‌ای داشت ـ نه مثل این دخترکان دبیرستانی شوهریاب، که ناشیانه دوش رنگ و روغن می‌گیرند؛ نه که بگویم عاشق شده‌ام، ها ... نه‌خیر! اما خوب خلوت بودن مترو هم تاثیر زیادی داشت ... صبح زود یک روز کاری، آدم خیلی هنر کند اولا با دست کمربندش را می‌چسبد که حریم حرمت حیثیت پایین‌تنه‌ای‌ش ( شرمنده‌ام البته، واقعیت است ) لکه‌دار نشود، بعد هم دهانش را می‌چسباند به سقف واگن مترو، که نفسش توی آن فشار بند نیاید! دیروز اما واگن خلوت بود و دلبرک مزبور هم درست در دیدرس ... البته ۵ دختر دور و برش و آن ۲ پسر ریش‌بزی بی‌دست‌و‌پا هم بی‌تاثیر نبودند در این فرایند شبه عاشقی ـ البته یکی از دخترهای سفیدپوش چشم‌روشن هم ناجور چراغ می‌زد؛ آن‌قدر که آرزو کردم کاش پول جراحی بینی‌ استخوانی‌ش را داشتم و تقدیم می‌‌کردم ... می‌گفتم؛ نتوانستم صرف‌نظر کنم ... رفتم جلو و بی‌مقدمه زل زدم توی چشم‌هاش ... بلند و بی‌اختیار گفتم: خانم! چشم‌های شما واقعا قشنگ‌اند ... حتما مواظب‌شان باشید؛ ضمنا رژ تیره به این صورت سفید و گرد نمی‌آید، حضرت! » ... همین! حالا آن پسرک بی‌عرضه چه‌طور جرات کرد که بکوبد پای چشمم، هنوز هم نمی‌دانم ... اما حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم بهتر بود توی دام این عشق مجازی هم نمی‌افتادم؛ کاش با رفقا، توی ایستگاه امام‌خمینی پیاده می‌شدم ... به‌ هوای دخترک، ماندم و رفتم تا بهارستان ... بله؟ نه‌خیر ... خیلی درد نمی‌کند؛ کمپرس آب سرد کرده‌ام دیشب ... .

 

8/1/1384

لینک
   حسب حال   

ساکت و سربه‌زير ايستاده‌ام زیر باران تقدیر؛ اگرچه یکی جایی گفت که ما را در رنج آفریده، اما هنوز باور دارم باید اول بود ـ مثل کوهی که امروز دیدم: ساکت و سربه‌زیر، اما نه روان پابه‌پای هر چه آدمی‌زاد یا روزگار برایش رقم بزنند ـ و بعد، باید رود شد و رفت ... کجایش را نمی‌دانم؛ باور کن هنوز نمی‌دانم کجا؟ فقط می‌دانم باید فرار کرد! با دوستی قرار گذاشته بودیم ماه‌ها پیش، که بگریزیم به ناکجاآبادی از جنسی غیر از این شهر شلوغ ... حالا بماند که دوست گرامی هم مدت‌هاست از ما گریخته ... ولی من هنوز پايه‌ی فرارم!
*
نشسته بودیم پای کوه و دست‌های بهار، بالاخره صورتم را نوازش داد؛ بعد هم زیارت امروز امام‌زاده صالح که کم اتفاق می‌افتد، اما همیشه جزیی از خاطرات خوشم می‌شود؛ رفقا فریب‌مان دادند و بردندمان غرب تهران، به هوای لباس‌های متنوع‌تر و ارزان‌تر ... یکی نیست به من بگوید: آخر مردک! تو که به لطف بزرگی و بزرگواری (!) سال‌هاست فقط جورابت را آماده می‌خری، کجا رفتی؟!
*
آاااااااااای‌ی‌ی ملت قهرمان! من امید به ۳ تا تحقیق دارم و کلی خواندنی و کلی‌تر (!) نوشتنی ... امید هم دارم؛ پول هم ندارم؛ دل هم دارم؛ موبایل هم ندارم؛ گلاب به روی‌تان ج-- هم دارم؛ توی صف سینمای معناگرا هم نمی‌ایستم و سیگار هم نمی‌کشم ( پس هنوز کلی از مؤلفه‌های روشنفکری را ندارم ) ... سنگ‌های صبور عزیزم! بگویید چه کنم؟

لینک
   عادت می‌کنم   

نگران من نباش، عزيز! دارم کم‌کمک عادت می‌کنم که واقعی بخندم؛ بنشينم پای تلويزيون و در حالی که به ميهمان‌ها ـ اعم از خوانده و ناخوانده ـ لبخند ژوکوند می‌زنم، از برنامه‌های تلويزيون لذت ببرم؛ يا بلند شوم و زير باران بزنم بيرون، چرخی به ناگزير و تلاشی برای استفاده‌ی بهينه از هوای بهاری ... به جهنم، اگر بهار هم بوی گــُــه گرفته!
نگران من نباش، نازنينم! توی ميهمانی‌های پرتعداد خانوادگی، تو هم تلاش کن خنده‌رو باشی ... اصلا به تو چه مربوط، که جايی در پايين اين شهر، يکی دارد لحظه‌هاش را يکی‌يکی پای خاطره‌هاش سر می‌برد و حسرت درو می‌کند؟ خوش باش!
راستی عیدت مبارک، لطفا!

لینک
       

من نمی‌فهمم چرا هميشه همه‌ی دخترها حداقل يک خواستگار دکتر دارند،

ولی من ندارم؟!

لینک
       

جا دارد امسال را سال ميوه بناميم.

*

شماره ی نوروزی هفت سنگ

 

*

 

سررسید جادویی   /   هر روز در نوروز   /   ساعت  17  /  رادیو جوان / موج 88 اف ام

لینک