ليلی با ماست!   

"نور، صدا، دوربين، خنده" عنوان سلسله نشست‌هايي‌ست كه دفتر طنز حوزه‌ي هنري، براي بررسي آثار طنز سينماي ايران برگزار خواهد كرد.

جلال سميعي، سرپرست كارگاه فيلمنامه‌ي طنز، با اعلام اين خبر گفت: هدف ما از برگزاري اين نشست‌ها، كه براي اولين بار و به صورت تخصصي برگزار مي‌شود، مروري نقادانه و آموزنده بر آثار طنز سينماي ايران است، تا سينما گران و طنز پردازان جوان با آثار شاخص سينماي ايران بيشتر آشنا شوند.

  سميعي افزود: نخستين نشست، سه شنبه 27 تيرماه سال جاري ساعت 18 در تالار انديشه (شماره 2)، با نمايش و نقد "ليلي با من است" ساخته‌ي كمال تبريزي و با حضور رضا مقصودي (فيلمنامه نويس) و مسعود فراستي (منتقد) برگزار خواهد شد.

 

نشاني: تقاطع خيابان حافظ و سيمه حوزه هنري، سالن شماره 2 تالار انديشه

لینک
   کفريات عاشقانه (۲)   

نماز می‌خواند،

تا جهنم نرود ...

از تابستان و گرمازدگی وحشت داشت!

لینک
   کفريات عاشقانه   

منت‌کشی نکن، حضرت!

ما مدتی‌ست که باید با هم قهر باشیم...

مثلا خدا هستی!

+

۳ نارنج و يك كاكتوس، كه اسمش شد چيچك؛ بهترين هديه‌هاي تولدم. (راستي رفقا، چيچك يعني شكوفه؟) 

لینک
   سال‌روز من   

فرشته‌ها رفتند کنار، تا خود خدا مراحل پایانی کار را ببیند و برگه‌ی کنترل کیفیت را امضا کند؛ خدا تازگی‌ها سرش آن‌قدر شلوغ شده بود که گاهی ناگزیر می‌شدند مراسم بهره‌برداری از آدم‌های جدید را عقب بیندازند؛ از شب پیش هم گزارش محرمانه رسیده بود که شیطان دوباره دور و بر آفرینش‌‌خانه پرسه می‌زند.
سایه‌ی خدا که از دور پیدا شد، عزرائیل برگه‌ی آخر را هم نگاهی انداخت و شتاب‌زده‌ پایش را مهر کرد:

- تاریخ پیشنهادی مرگ: ۲۰ تیر ۱۴۰۱ ه.ش
  علت پیشنهادی مرگ: برخورد با موتورسیکلت، پیاده‌رو‌ی خیابان طالقانی

اسرافیل غر می‌زد: فکر نفس فرشته را نمی‌کنند؛ این همه مفت‌خور را با یک شیپور که نمی‌شود از قبرهاشان کشید بیرون.
خدا با احتیاط دست زد به ناف کالبد گلی و از خشک بودن‌ش مطمئن شد؛ از مدیر ارشد آفرینش‌خانه پرسید:
- چه‌کاره می‌شود؟
- والله از آن بدبخت بی‌چاره‌هاست، قربان! اولش فکر می‌کند مهندس متالورژی‌ست ... اما کم‌کم روزنامه‌نگار و نویسنده می‌شود.
- روزنامه‌نگار واقعی؟ اگر این‌طور هست که حتما اول بفرستیدش تنظیم باد. ضمنا هزار جور نویسنده داریم ... ادبی. عشقی. زبانم لال سیاسی ... کدامش؟
- همه‌جورش، قربان! ... یعنی جسارت است، طنزنویس می‌شود.
- «بلی» را گفته؟
ـ بله، قربان ... منتهی بعدش خواست چیزی هم اضافه کند، که پشیمان شد.

خدا بحث را عوض کرد:
- مراقب آن یارو شیطان باشید؛ دور و بر این نوعش زیاد می‌پلکد.
و بعد از چشم‌غره‌ا‌ی به اسرافیل، که داشت بوقش را بی‌موقع امتحان می‌کرد، رفت.

مهر کنترل کیفیت را روی سینه‌ی کالبد زدند؛ مسؤول دمیدن روح هم که برای آدم بعدی (پسر یک روحانی که سفارشش را از مشهد کرده بودند) عجله داشت، بی‌توجه به نشتی بین دو لب، روح را تند دمید و رفت.

شیطان با سنجاق‌سر یکی از شاگردهاش قفل انبار آفرینش‌خانه را باز کرد و رفت تو. کالبد تازه را از بوی گل نم‌دارش شناخت. برگه‌ی شناسایی را باز کرد و جلوی «بلی»  اضافه کرد:
- اما ...

*
از ۱۳۶۱  تا امروز، ۱۸ تيرماه سال‌روز من است.

لینک
   طنز نيوز!   

۱- کلا‌س‌های گل‌آقاييون را به‌شدت دريابيد؛ چون برای اولين‌بار چينن عنوان‌هايی را چنين استادهايی ارائه می‌کنند. مهلت ثبت‌نامش هم تا ۱۹ تيرماه است فقط.

۲- شب شعر طنز شکرخند که سکه هم می‌دهند و می‌شود بعدش آدم برود زن بگيرد يا بالعکس. ضمنا لينک دادن به خود متن، مرد می‌خواهد!

۳- ناصر فيض، طنزپرداز خوب روزگار ما، در غم مادرش سوگوار است؛ هم‌درديم، استاد. 

لینک
   درخواست   

خواهران دینی‌ام! لطفا مرا یاری کنید
بهر این دل‌خسته‌ی دل‌‌مرده هم کاری کنید

سنم از بیست و چهار این روزها خواهد گذشت...
لطفا از آوردن اطفال خودداری کنید!

لینک
   روايت يک سينه‌خيز - بازگشت پيروزمندانه   

يا

خدا نيامرزدت مهدي!

 من رفته بودم، اما انگار مرده بودم! نامرد استكبار جهانی بود كه كلی وب‌لاگ قهرمان‌پرور ايرانی را بست؛ من همين جا به دولت ايران اعلام خطر می‌كنم، كه اگر اين مساله‌ی انرژی هسته‌ای حل نشود، وضعيت‌ سايت‌های ايرانی بدتر هم می‌شود؛ آيا هيچ سازمان حقوق بشری نيست كه حقوق وب‌لاگ‌ها را پی‌گيری كند؟ در اين دو هفته‌ی بی‌ دات‌كامی، من بارها زير تيغ آفتاب رفته‌ام، حتی دو بار از طرف صميمی‌ترين دوستم به‌شدت پرزنت شده‌ام؛ آن هم بعد از تاريخ انقضا! حراست سازمان محل كارم هم به‌خاطر آفيش نبودن، نزديك بود ديروز مرا و عوامل برنامه‌‌ی زنده‌مان را مورد پرزنت قرار بدهد. من داشتم افسرده می‌شدم ديگر. تو هم كه از ديروز قرار است بميری با آن چشم‌هايت، الهی شكر. رفتم و نشستم نيم‌ساعت روبه‌روی ضريح اما‌م‌زاده حمزه، گفتم لااقل اگر تا اطلاع ثانوی ظهور نمی‌كني، بيا ما را توجيه كن و برو. رفت. يارو دو ركعت نماز چسبيده به ضريح خواند و رفت؛ نوبت من بود كه بچسبم، خادم آمد با چوب‌دستی زد گفت وقت نماز است. نماز نبود كه بخوانم. وضو رفت. سه تا خريدم، دو گاو نشان است و چينی اعلا، البته توی تبريز می‌دوزند. فلافل بعد از زيارت چسبيد؛ رژيم دو ماهه آن‌قدر سنگين نبود كه نخوردن فلافل. رژيم وقتی حرم و فلافل را از آدم بگيرد، گور پدر لاغري. بليط اضافه نداريم، خواهرم. بپيچيد دست چپ، ته خيابان بپرسيد نشان‌تان می‌دهند. ديشب باران آمد. گريه نكن. خوش ندارم بروم سلماني، سر بازی پرتقال و  انگليس. فيگو هنوز خواب كعبی را می‌بيند. کی به آرژانتين گفت ببازد، نامرد؟ سايت گل‌آقا چرا نامنظم شد؟ ۱۰۰تومان ريختم عابربانك سپه. نمره‌ی اصول روابط عمومی آمده، من ندارم. نكبت! من ورقه را كامل نوشتم، از كجا درآوردی ۱۴.۵؟

لینک