براي حسين جانم (ع)   


سلام .
الان که دارم اين‌ها را مي‌نويسم ، پنجه‌هاي استاد « جواد معروفي » دارد موها و گوش‌هايم را مي‌نوازد ! « عاشورا ؛ راز خلقت و فراق » ، عجب غم لطيفي دارد و حسي غريب ... جواد معروفي را از « جان عشاق » « استاد شجريان » مي‌شناسم و نوار معروف « خواب‌هاي طلايي »اش – که عين خيلي از آثار موفق موسيقي ايران و جهان ، روي زمينه‌ي آشپزي و ديدار يار (!) و غيره‌ي سيماي مبارک و در سالن‌هاي حراج پوشاک تاناکورا زياد شنيده مي‌شود !
اما جدا که اين راز حلقت و فراق عاشورا ، چه متين و موقرانه از حصار نابودکننده‌ي زمان ، خود را بالا کشيده و توي آسمان ابديت ، ستاره‌ي پرنورش سوسو مي‌زند ؛ مجال نيست که از دلتنگي‌هاي روزها و شب‌هاي محرم بگويم ؛ فعلا همين‌ها را مي‌گويم تا بغض شيرين ناشناخته ، بغض شادي دارا بودن فخري به نام « حسين » و « زينب » ، لااقل حالا نترکد .
محرم که مي‌آيد ، درست است که ديگ‌هاي خالي فلان حاج‌آقا که از سر تا ته خيابان ده شب چيده مي‌شوند ، يادم مي‌آيد و دروغ‌هاي گزاف مداحان خادم الحکومة و المال ... اما لااقل بوي خون و اشکي را که ظهر عاشوراي هر سال ، مثل بختک راه نفس دلم را مي‌گيرد ، نمي‌توانم حس نکنم . و اشک‌هاي فلان پيرزن مسيحي را ، و کيک‌هاي نذری کوچک همسايه‌ي سني مذهب ، که هر عاشورا مي‌دهد ... عصر عاشورا هم فقط مي‌روم و مي‌نشينم روبه‌روي پوستر نقاشي استاد « فرشچيان » ، چشم‌هاي خيس اسب را ميان آن همه غصه‌ي جاري شده نگاه مي‌کنم و ... مي‌ترکم . انگار خدا حسين را آفريد تا بهانه‌اي دايمي باشد براي حس غربت من ، آوارگي تو ، اشک‌هاي او ... اصلا مي‌داني ؟ حسين مال کسي نيست ؛ از خداست و براي همه تا بغضشان را به بهانه‌اش روان کنند ... راستي ، آجرهاي ديوار بغض توي گلويم ، هي دارند روي هم چيده مي‌شوند ؛ خدا کند ديوار بشکند ، اگرنه نمايان که بشود ، رسوايم مي‌کند ... .
مي‌داني ؟ سال‌هاست که درمانده‌ام مگر « ابوالفضل » چه ديده بود در چشم‌هاي برادرش ، که عمري امام خطابش کرد و عمرش را به همان امام ، به گزافترين بها فروخت ؟ مانده‌ام آن عظمتي که حسين – مرد بزرگ خانه‌ي کوچک فاطمه (س) ، که به قول دکتر شريعتي از تاريخ بزرگتر است ! - استادانه پرورشش داد ، چه چيز جستجو مي‌کرد که آخرسر ، با چشمان بينا شده با تير گنج را يافت و کامياب شد ؟ ... مي‌داني ؟ من حتي سال‌هاست ميان تار و پود ناله‌هاي « يا ابوالفضل » مادري که باالتماس بچه‌ي بي‌هوشش را به خيابان آورده بود و التماس مي‌کرد عزادارها دعايش کنند ، حيران مي‌چرخم ... حيران مي‌چرخم ...حيران ... .
کجا بودم ؟ راز خلقت و فراق ؟ پيانوي جواد معروفي ؟ اسب سفيد جلوي خيمه ؟ ديوار طولاني بغضم ؟ پس تکليف بچه‌ي بي‌هوش چه شد ؟
آه ! عجب روضه‌ي روشنفکرانه‌ي بي‌قافيه‌اي براي خودم خواندم ... شکر خدا دوباره جلوي چشمم تار شد ... .
لینک