قفل دل ...   

سلام .
*
آهاي ! ناله‌هاي آدميزاد ، با همه‌ي رنگ و لعابشان ، مال خود اويند ... چه باک که فلاني نفهمد يا ديگري ملامتت کند که دلت را به غصه‌هاي پزهاي روشنفکرانه‌ات (!) فروخته‌اي ؟! هر که شنيد ، فداي گوشش که تاب آورده و دم نياورده ... هر کسي هم نخواست اگر بشنود ، فداي تو !
قرار نيست من و تو دلمان را به وزوزهاي پدرانه و وصاياي مادربزرگ‌هاي از دنيا بريده (!) خوش کنيم ؛ اين‌طور اگر باشد همان قفل که مي‌گويي ، بهترين هديه است براي دل ... دلي که با صاحبش غريبه باشد ، همان بهتر که کادويش را باز نکني تا بماند براي روز مبادايي که هرگز نخواهد آمد .
راستي ، چند روز است که قفل دلت را امتحان نکرده‌اي ؟!
*
روزها دارند زيبا مي‌شوند ... با اين بيماري که پدرش (!) هم درست پارسال همين موقع آمد و همين‌طوري هم از دنيا بي‌خبرم کرد ، مي‌سازم . محرم با همه‌ي غربتش ـ که هرسال بيشتر مي‌شود ـ گاهي عجيب بهانه‌اي است براي فکر کردن ... اين يکي‌ـ‌دو سال هم که قرار است بعد از اين نوشدن خونين ، بهار بيايد و جوانه‌ها را از در و ديوار سرازير کند . يادم نمي‌رود ، وقتي سر تحويل سال ، کار محمدرضا عليقلي ـ تلفيق اذان موذن‌زاده با نواي دمام‌ها و سنج‌هاي عربي ـ پخش شد ، نمي‌دانستم گريه کنم يا بخندم . خيره مانده بودم به صفحه‌ي تلويزيون ، که چشمانم تار شدند .
حتما اين بهار هم بهار است !
*
نواي آشناي يک آهنگ را ماه‌ها بود گم کرده بودم ... حالا يافته‌امش و دل خوش کرده‌ام به خاطراتي که با تکه‌ تکه‌ي آن آواز داشته‌ام . زندگي اگر اين لحظه‌ها را نداشته باشد ، به درد مردن مي‌خورد !

لینک