جاي خالي سلوچ   

تا چشم‌هايت با تو هستند ‍، به نظر عادي مي‌آيند ؛ اما همين كه اين چشم‌ها ناگهان كور شوند ، به ميله‌اي داغ يا به سرپنجه‌هايي سرد ، تو ديگر تنور خانه‌اي را هم كه عمري در آن آتش افروخته‌اي ، نمي‌بيني . تازه درمي‌يابي كه چه از دست داده‌اي ؛ كه چه عزيزي از تو گم شده است : سلوچ !

امروز جاي خالي سلوچ را خواندم ، از محمود دولت‌آبادي ( 1319 ) . حتما مي‌شناسيدش ؛ آفريننده‌ي كليدر … كه قصه‌ي يك عمر زيستن است ، با آدم‌هايي عادي كه روزگار لابه‌لاي تندبادها مي‌يابدشان و پهلوانشان مي‌كند ! قهرمان كليدر ، مارال است كه عاشق مي‌شود و زيستني نو آغاز مي‌كند با گل‌محمد … تا اين كه گل‌محمد ، مرد عشايري سربه‌راه ، ياغي حكومت مي‌شود و افسانه‌ي پهلواني او و هم‌رزمانش ، ورد زبان همه مي‌شود … شاه‌كاري است افسانه‌ي گل‌محمد پهلوان و قهرماني است نجيب و يكتا ، مارال . دولت‌آبادي با زبان باصلابت خود چنان قصه‌ را پيش مي‌برد كه گويي تو را نيز همراه خويش به اين‌سو و آن‌سو مي‌كشاند ؛ رمان ده‌جلد است و مجال براي توصيف‌هاي به كمال رسيده ، فراخ ! پس به آن‌جا مي‌رسي كه با كليدر و قهرمانانش زندگي كني ، در شادي‌هاشان بخندي ، دربند هول لحظه‌هاي ترسشان باشي و آخرسر ، كنار مارال عاشق بنشيني و بر رستم كليدر مويه كني ! و اين هنر رمان نوشتن است ؛ اين قالي جادويي قلم نويسنده ، سوارت مي‌كند و بي‌اختيار ـ اما از سر رضايت ! ـ بالاي سر آدم‌هاي داستان مي‌چرخاندت و زندگي‌ات را با زيستن و مرگشان مي‌آميزد .
جاي خالي سلوچ ( پايان نگارش در 1357 ) هم چنين ويژگي‌اي دارد . قصه ، داستان زني است مِرگان نام ، كه از شوي خود ـ سلوچ ـ مدت‌هاست هيچ نمي‌بيند ، مگر حيراني و از خود بريدن … سلوچ ، كه زماني نان‌آور قابل و هنروري ماهر در دهات اطراف بوده ، اكنون گويي حتي هويت خويش را هم از ياد برده ، چه برسد به چشم‌هاي خيره و هنوز عاشق زني كه روزگاري هم‌پياله‌ي مهر و كينش بوده . مرگان نيز ، با آن كه هنوز « عشقي كهنه و مهري زنگ‌زده » در دل دارد ، چشمان منتظر و گرسنه‌ي فرزندانش را نيز نمي‌تواند نبيند و سلوچ را كم‌كم از ياد مي‌برد . جالب اين‌جاست كه گويي راوي هم‌زبان و هم‌دل مرگان است ! گويي راوي نيز سلوچي را كه داستان را به نام او رقم زده ، تنها سايه‌اي گنگ و كم‌رنگ معرفي مي‌كند و مرگان خسته و تنها را به روزهايي هولناك مي‌كشاند ! پسرانش كم‌كم به كار مي‌افتند ، ناني بخور و نمير مهيا مي‌شود ، اما گويي دستي هميشه در كار است تا زيستن را بر آن‌ها هم‌چون مرگي تدريجي ، عذاب‌آور كند … عباس ، فرزند بزرگ‌تر كه تندخو و خودخواه است ، در همراهي شتران سردار ، زير هجوم مستي‌هاي شتري مست به چاه مي‌افتد و گويي سال‌ها پيرتر و ناتوان‌تر مي‌شود ؛ ابراو ، پسر كوچكتر ، با همه‌ي سادگي‌ها و مهرباني‌هايش ، سرانجام فريب بازي خرده‌مالك‌ها را مي‌خورد و دل از مادر مي‌برد … هاجر ، دخترك تازه به بلوغ رسيده ، به جبر ناداري و بي‌نوايي ، به خانه‌ي شوهري ناهم‌سان خويش برده مي‌شود و حتي زفاف او ، به قرباني كردن گوسفندي مي‌ماند … چندان كه در كشاكش غم نان ، سردار نيز به مرگان بي‌پناه تجاوز مي‌كند و آواري بزرگ از شرم و شكستگي ناخواسته را بر سر او مي‌ريزد .
قصه ، قصه‌ي نامرادي و نامردي است ؛ حديث آدم‌هايي كه گاه ناخواسته گرگ‌هايي مي‌شوند كه از هيچ بره‌‌ي از رمه جداافتاده‌اي نمي‌گذرند . با زباني متين ، به بهاي آشنايي دور و دراز نويسنده با آن ناحيه و فرهنگ‌هايش … چندان اين آشنايي خود را مي‌نماياند كه در تكه‌هايي از داستان ، تو را نيز بي‌هيچ سابقه‌ي ذهني‌اي ، درگير مي‌كند ؛ مثل صحنه‌هاي قماربازي جوان‌ها ، يا درگيري عباس و شتر مست … .
سرانجام ، گويي همه‌ي روياها به پايان مي‌رسد ؛ انگار تاريخ تكرار مي‌شود ـ با ابن هزينه كه خانواده‌اي از هم پاشيده … و گويي اين خانواده ، نمادي است از تمامي آدم‌هاي ده ، كه روياهاي شيرينشان در مكينه‌اي خلاصه مي‌شده كه قرار بوده زمين‌هاي خشك را با آبي كه از دل قنات بي‌بركت‌مانده مي‌كشد ، به تكه‌هايي از بهشت بدل كند … افسوس كه گرد پيري و ناتواني تنها دستاورد اين همه كشمكش است و آوار ويرانه‌هاي قصرهاي بلند روياهايي فقط زيبا !
جاي خالي سلوچ ، پيش از هرچيز ، روايتي است به تلخي واقعيت ، از بلندپروازي‌هاي جماعتي حيران ، كه حتي از بي‌نوايي‌هاي كنوني خويش هم درس نمي‌گيرند . و جالب‌تر از همه آن كه گويي اين سلوچ سرگشته و گم‌شده ـ هم‌چون يكي‌ـ‌دو ديوانه‌اي كه راحت‌ترين و عاقل‌ترينِ اين جماعتند ! ـ آخر قصه باز‌مي‌گردد و حيران‌تر و گنگ‌تر از پيش … .

شب مي‌شكست .
شب بر كشاله‌ي خون مي‌شكست .


لینک