براي گوش‌هاي دل‌هايمان …   


سلام .
*
نشسته‌ام پاي اين دستگاه ؛ به اين فكر مي‌كنم كه گاهي اين كي‌بورد و وبلاگ و … جاي سررسيدم را گرفته‌اند ؛ سررسيدي كه حميد هميشه مي‌گويد : « تو را بدون آن نمي‌توانم تصور كنم ! » . دنياي مجازي كدها و لينك‌ها ، با همه‌ي جاذبه‌هايشان ، يك‌ چيز كم دارند و آن بوي كاغذ است ! درست است كه دوستاني در اين مجازستان (!) يافته‌ام كه هرگز شايد در دنياي واقعي نمي‌ديدمشان ، اما روزگاري هم بود كه تنها محرمم ، تنها دوستي كه ساكت و صبور و بي‌هيچ توقع و عارضه‌ي جانبي بعدي (!) چشم به چشمانم مي‌دوخت و هر چه مي‌گفتم ، مي‌شنيد ، سررسيدم بود و گاهي عروسكي كوچك به نام اسكندر ـ كه به گمانم حالا خيلي‌هاتان ديده‌ايد اسكندرم را .
حالا اين‌جا هم شده جايي كه گاهي محرمانه‌ترين رازهاي دلم را ـ حتي اگر شده طوري كه تنها خودم بفهمم ـ مي‌شنود و خيلي‌ها هم دزدكي مي‌خوانندش … گاهي آدميزاد حالش كه به تته پته‌ي نغمه‌ي غم‌انگيز مي‌افتد (!) ، فقط توقع دارد گوشي بيابد كه حس كند حرف‌هايش را مي‌شنود ، حتي اگر بداند آن گوش كر است !
حالا تو … با توام ، كه امروز آمدي و سنگي به شيشه‌ي اتاقم زدي و گريختي ! … نمي‌گويي آدم‌ها با يك سلام به هم حق پيدا مي‌كنند ؟ نمي‌داني اين دل ناماندگار بي‌درمان ، با تمام اداهاي پست‌مدرن روشنفكرانه‌اش ، گاهي آن‌قدر كوچك و تنگ مي‌شود كه دربه‌درِ يك چشم و گوشِ ـ نگفتم چشم و ابرو ! ـ آشنا مي‌گردد ؟ بمان ! بگو ! بشنو ! مگر رفاقت هم يك معامله نيست ؟ خوب ، بيا و بنشين تا من هم بگويم ؛ بگذار لااقل حس كنم يكي هست كه هنوز به اين معامله و قول و قرار پاي‌بند مانده .
ببين ! دوست من ! دل من ! شانه‌ي قرض‌گرفته ! قرار شد زندگي‌مان را كه انگار تازگي‌ها به درد قصه‌ها هم نمي‌خورد ، بريزيم وسط اين گود آشفته ، بلكه تكه‌هايي‌اش را من بردارم و تكه‌هايي‌اش را هم ، تو ! شايد درست شد ؛ شايد اين دو زندگيِ بازسازي شده هم به نوايي رسيد و دلي از اين ميانه خوش شد ! ما كه گاهي به دل‌خوشي راضي مي‌شويم ، چرا به دلِ خوش ، خوش نباشيم ؟!
مي‌مانم . منتظر ؛ آنلاين ؛ چشم‌انتظار ؛ چشم به راه ؛ دل‌خوش ؛ الكي‌خوش ؛ … هر چه تو بگويي ! هر چه تو بخواهي ! فقط بيا ، بنشين چند دقيقه و اگر نمي‌خواهي بگويي ، بشنو تا من داد بزنم !
راستي ، با اين ديوار بلند سوء‌تفاهم چه كنيم ؟! ببينيمش ؟!
مرده‌شو اين مصلحت را ببرد ؛ چاي مي‌خوري ؟

لینک