بي‌انصافِ دوست‌داشتني !   


سلام .
*
نوشته‌اي که دل براي دلم مي‌سوزاني اگر درِِِ دلت را برايم باز کني ، بي‌انصافِ دوست‌داشتني ! رسم رفاقت اين نيست ، گلکم ! زندگي من و تو اگر ادعايي دارد از خواهري و برادري ، اگر قرار است که فرقي داشته باشد با اين‌همه بادِ هوايي که خيلي‌ها خواهرانه و برادرانه مفت به آسمان مي‌سپارندش ، اگر مي‌گويي و مي‌گويم که چاره‌اي در زيستن نيست ـ مي‌گويم : زيستن ! ـ مگر با شنيدن و شنيدن و گاهي حتي دم‌نزدن ، اگر گفته‌ام بارها که رفاقت معامله‌اي است ميان دلِ من و دلِ تو ، اگر نيش‌خند مصلحت را رها کرده‌ام و کرده‌اي ... پس بنشين ! بگو که هيچ اگر نمي‌توانم به راه ادعاي دوست‌داشتنت نثار کنم ، لااقل سر تا پا گوش مي‌شوم و گوش مي‌شوم و گوش ... تلخ و شيرين خواسته‌امت و مي‌خواهم ؛ تو اگر هر چه در همان لحظه هستم ، نمي‌خواهي‌ام ، بگو تا بگريزم !
...
حل شد يا نه ؟! ترديد ميان رفاقت ، مثل ذوق‌زدگي در بعضي محبت‌هاست !
*
دلم براي خيلي‌ها تنگ شده ؛ همه‌ي آن‌هايي که سر نماز صبح بعد از تحويلِ سال ، يکي يکي آمدند و چرخيدند و ماندند ! عيد اگر بازديد نداشته باشد ، به لعنت زمستان هم نمي‌ارزد !
*
عزيزکِ دل‌سوز ! به خودت گفتم که باز به روغن‌سوزي شاعرانه افتاده‌اي ! گمانم سرديِ عاطفي‌ات شده ! گفتم که آن سراشيبيِ سقوط را لااقل من نساخته‌ام که بخواهم هموارش کنم . آن دوستِ هنوز دوست‌داشتني ، خودش بايد برخيزد و تکاني بخورد ؛ من اگر کسي را که خودش را به خواب زده بيدار کنم ، به شعور داشته يا ناداشته‌ي خودم توهين کرده‌ام ! گاهي لازم است که براي دروغ نشدن « هنوز دوستت دارم » ، چند گام از دوست مذکور (!)دورتر بشوي .
*
امروز اين‌جا شده مثل دفتر پاسخ‌گويي به مسايل شرعي و عاطفي ... نه ؟!
خوب مي‌شوم !

لینک