شکستِ عشقي   


سلام .
*
از راه رسيده . مي‌گويم : سلام جگرکم ! چه مرگت شده تازگي‌ها ؟
سر تکان مي‌دهد و بي‌مقدمه مي‌گويد : عاشق شده‌ام .
ـ کِي ؟ کي ؟ چطور ؟
ـ اي بابا ! ولم کن ! ما ديگر عادت کرده‌ايم ... .
ـ عينک دودي توي شب مي‌زني که يعني شکست عشقي ؟!
ـ آاااااااااااااااااه ! جلال جان ! ديگر دنيا برايم تيره و تار شده‌ . همه چيز بعد از آن شکست بي‌معناست ... .
ـ دوره‌ي شکستت چند ماهه بود عزيزم ؟
ـ روي هم پنج‌ـشش ماهي مي‌شود ... صبر کن ! يک ماه آشنايي و سينما ، سه ماه حرف‌هاي شاعرانه ، يک ماه هم تيره شدن دنيا و حرف‌هاي متنفرانه (!) ... بله ! درست با روز شکستِ عشقي ، مي‌شود پنج ماه ... آااااااااه !
ـ حالا ، دلت ؟
ـ يکي ديگر ذخيره بود ؛ خوش‌بختانه با اين يکي به مرز نفرت رسيد ؛ زياد عوارض جانبي ايجاد نشد .
ـ بله ... به خوشي ان‌شاء‌الله !
ـ خواهش مي‌کنم ... عاشقي تو ان‌شاء‌الله جبران کنيم جلال جان ! امري ؟
ـ مخلصم ! دلت سلامت !
...
وقتي رفت مصمم شدم يک شکستِ عشقي براي خودم جفت و جور کنم . کسي شکستِ عشقي بدون درد و خون‌ريزي سراغ دارد ؟

لینک