سنگيني ناشناخته ...   

سلام .
*
مي‌گويند بنويس ؛ مي‌گويم چشم ! ولي در اين ميانه اين پتانسيل نوشتني را که يک هفته است به انرژي جنبشي تبديل نمي‌شود و آخرسر يا بغض خواهد شد ، يا دشنامي به در و ديوار ... اين «‌ دوره‌ايِ بي‌همه‌چيز » که هنوز عادتم نشده ، اين سنگيني ناشناخته‌ي توي گلو را چه کنم ؟!
مي‌گويند تو خودت نيستي ! تو عوض شده‌اي ! ناله نمي‌کني ، پس نيستي ! حرف بزن تا مبادا فراموش شوي ... به خدا قسم ، خودم هستم ؛ مشکل اين‌جاست که نمي‌دانم توي آيينه اين چهره‌ي عبوسي که گريه‌هايش رسواي خاص و عامش کرده ، با من چه نسبتي دارد ؟!
از عزيزانم ناراحت نيستم ... تنها تکيه‌گاه‌هايم را چرا از دست بدهم ؟
من نگرانم که مبادا ديوار اعتماد فرو بريزد ... نگرانم ... .

لینک