نمايش‌نامه   

[ فضا را بوي سيگار پر کرده و مه‌آلود . نوري زردرنگ ـ مثل هميشه ـ يکهو برمي‌گردد توي چشم مردي که روي صندلي ، با زير چشم کبود ، نشسته و خيره شده به چهره‌ي مردي که با زير چشم سالم و سيگاري به لب ، روبه‌رويش نشسته . همه‌چيز اتاق انگار بوي سيگار مي‌دهد . مردي که زير چشمش کبود نيست ، سرفه‌اي مي‌کند تا سکوت و سنگيني فضا را درست مثل همه‌ي فيلم‌هاي پليسي بشکند . زور مي‌زند و ... مي‌شکندش . نيم‌خيز مي‌شود و توي چشم‌هايش نگاهي تند مي‌اندازد : ]

ـ خوب ، عين آدم تعريف کن ، از اول .
ـ گفتم همه‌چيزو ، قربان !
ـ نه ! اين‌طور که تو شتاب‌زده گفتي ، من نفهميدم .
ـ بله ... والله همه‌چيز از يه فنجون قهوه شروع شد ...
ـ قهوه ؟!
ـ بله ... رفتيم ـ کاش پامون مي‌شکست ـ براي تجديد يه خاطره ، جاي هميشگي قهوه بخوريم .
ـ خوب ؟
ـ هيچي ... اين مرحوم شاعرمسلک هم از بخت بد ما تيکه‌ي ما رو از آسمون قاپيد و گفت بريم !
ـ خوب ؟ [ سيگاري ديگر روشن مي‌کند . آتش قرمز سيگار ، حرف مرد را قطع مي‌کند . نگاهي از سر هوس و خواهش به سيگار مي‌اندازد ؛ آتش قرمز مي‌چرخد و مي‌چرخد و هوسش را بيش‌تر مي‌کند ... بازجو که مي‌فهمد ، نهيبي مي‌زند ؛ مرد خودش را جمع و جور مي‌کند ]
ـ خلاصه‌ش کنم ؛ قهوه رو خورديم . رفت و حساب کرد و ما هم ، بيرون که اومديم ، دونگمو اومدم بدم ... ديدم صد تومن خورد ندارم که بدم .
ـ خوب ! حاشيه نرو ! اصل قضيه ... ؟
ـ همينه جناب ! ما عادت داريم دونگي کار کنيم ... يه قرارداد رفاقتي‌يه . طرف که مي‌شناخت ما رو ، گفت جاي صد تومنت ، بايد يه شعر برام بخوني !
ـ بهه‌ !
ـ به خدا راست مي‌گم ؛ اصرار و اصرار که بايد برام شعر بخوني ... ترجيحا هم عاشقانه ... حالا ما رو مي‌گي ، ذوقمون خشک شده عين کوير ، يه مدتي‌يه هيچي نه مي‌تونيم بنويسيم ، نه مي‌تونيم بگيم ... خدايا ! من شعر از کجام درآرم واسه اين بخونم ؟ ... هي داشتم زور مي‌زدم که يه چيزي سمبل کنم ، که يهويي ـ گلاب به روتون ...
ـ چي ؟
ـ درِ گوشتون مي‌گم !
ـ نه ! بلند بگو که من بشنوم ؛ شمرده شمرده !
ـ والله ... چي بگم ؟! ... گلاب به روتون ... آ ر و غ زدم !
ـ آروغ زدي ؟!
ـ بله ؛ آروغ زدم و اين بابا هم بهش برخورد .
ـ اون‌وقت دعوا شد ؟
ـ بله ... طرف ذوقش لطيف بود ، فکر کرد من عمدا بهش توهين کردم ؛ بحث زيادي هم درنگرفت ... ما هم اومديم جلوي مشتش دربيايم ، جاي فکش زديم تو گيج‌گاهش ... . به خدا قربان ما رفيقمون رو نمي‌خواستيم بکشيم ... شانس ما يارو مردني بود !
ـ کشتيش ؟ به همين سادگي ؟!
ـ نه قربان ! خودش خواست که بکشمش !
[ آتش سيگار باز هم تمام مي‌شود . مرد مي‌ماند و يک دنيا هوس سرکوب‌شده ؛ بازجو نگاهي با تمسخر و عصبانيت به چشم‌هايش مي‌اندازد ]
ـ گروهبان ! ببرش ... يه پاکت سيگار بهمن هم بگير بيار ... صدبار گفتم از اونايي بگير که تهش درست بسته شده ؛ باز مي‌ره تقلبي مياره ... .
[ چراغ زردرنگ بازجويي ، تا رسيدن يک متهم ديگر خاموش مي‌شود . صداي قژقژ در مي‌آيد و عطسه‌ي کسي که معلوم نيست از نداشتن سيگار است يا سرما . ]

لینک