نامه‌ي يک معشوق بي‌ عاشق   


سلام ، حضرت { ... } !
مدت‌هاست که نامه‌اي به من ننوشته‌ايد که تا بازش کنم ، يک دنيا نغمه‌ي غم‌انگيز و بوي تنهايي و غيره به بيني‌ام برسد ؛ الان درست سه ماه از تاريخ ارسال آخرين رنج‌نامه‌ي حضرت‌عالي مي‌گذرد و من اميد داشتم بالاخره اين دل « لامذهب » شما ـ همان‌طور که در چندين نامه ، عينا اشاره فرموده‌ايد ـ « هواي ديدن آن همه زيبايي و آن دنياي هزار هزار شکوفه‌ي خوش‌بو را کرده » باشد ... يا حداقل چيزي بنويسيد که نشان بدهد هنوز دل‌سوخته‌ايد و چند بيت حافظ يا مريم حيدرزاده هم در نقطه‌ي اوج عاطفي نامه‌تان ضميمه شده باشد ... . ولي متاسفانه هميشه اين شما بوده‌ايد که تماس تلفني مي‌گرفتيد و من راه تماسي با جناب‌عالي ندارم . باور کنيد من هنوز تصميمي نگرفته‌ام که بخواهم به شما جواب بدهم ، چه برسد به آن که دلتان را با جواب منفي بشکنم .
مي‌دانيد ؟ حقيقتش ، شما موجود خوب و سرگرم‌کننده‌اي هستيد ؛ اين را حالا مي‌فهمم که مدت‌هاست از آن‌ همه شيرين‌زباني و ابراز علاقه‌هاي خالصانه و شاعرانه خبري نيست و دو هفته است که کسي از لباس جديدم هيچ تعريفي نکرده ؛ روزگار غريبي‌ست ، مي‌دانم ؛ خودم هم به اين نتيجه رسيده‌ام که عشق ، تپه‌اي‌ست که هر خري از آن بالا مي‌رود ، منتهي اين که آن الاغ بي‌نوا با کدام قسمت بدنش از تپه پايين بيايد ، به شانس و عقل آن حيوانکي و عوامل ديگر بستگي دارد .
ببينيد ! من يک پيشنهاد خوب براي‌تان دارم ؛ چطور است اين ابراز علاقه‌ي شما ، کمي منظم‌تر و با برنامه‌اي انعطاف‌پذير پيش برود ، که من هم ضرر نکنم ؟ الان همان ياروي مايه‌داري که مي‌شناسيدش و با هم اسمش را گذاشته بوديم « کماندو » ، دايما مزاحمم مي‌شود ... ولي انصافا شيوايي زبان شما را ندارد . قلمش را هم خودتان مي‌شناسيد ! منتهي من خرج دارم ؛ بنزين گران شده ، مترو هم ؛ فرداست که پياز و جوراب و غيره هم گران بشود ؛ تکليف ما را مشخص کنيد ، اطلاعي بدهيد که به اين‌جانب وفادار مانده‌ايد ... شماره‌ي حسابم هم عوض نشده ـ فقط براي کم کردن شر اين يارو ، يک حساب جاري جديد باز کردم و شماره‌اش را دادم که دل‌خوش باشد ... .
منتظرتان هستم ؛ زياد مزاحم نمي‌شوم .
معشوق دل‌تنگ شما : ( ... )

لینک