آهاي خاطره !   

آهاي خاطره!
خاطره‌ي عزيز بي‌همه‌چيز!
براي چه بازگشته‌اي؟! آمده‌اي که آن خرابه‌ را ببيني؟ نمي‌بيني هنوز بازسازي‌اش نکرده‌ام؟ نمي‌بيني هنوز دود آتشي که به آن خانه انداختي، بلند مي‌شود و جلوي چشم‌هايم را مي‌گيرد؟! نمي‌داني بعد از آن چند ماه و آن زلزله‌ي وحشتناک، ديگر دست و دلم به ديدن نرفت؟ نمي‌فهمي ديگر نخواستم که حتي سراغي از تو بگيرم؟
ببين! خاطره! زماني چشم‌هايي سياه بودي و درشت، که رنگ و بويي داشتي؛ ديدني تو بودي، باقي همه بهانه‌هايي بودند براي لحظاتي که نمي‌خواستم آلوده‌ي مصلحتت کنم و آغشته به عاقل‌بازي‌هاي مصلحتي‌ام!
آهاي خاطره‌ي عزيز بي‌همه‌چيز!
بس کن! کليد آن‌همه با تو بودن را پشت همان هيچستاني انداختم که گمان مي‌کردم هنوز آن‌جا مانده‌اي ... حالا آمده‌اي که زيستنم را با بوي خودت مانوس کني و باز بگريزي؟
کور خوانده‌اي، عزيز سابق!
آن خانه‌، خانه‌ي تو بود؛ نخواستي‌اش.
بي‌وفاتر از آتشي بودي که به جانم انداختي!
*
آهاي! به خواهرم قول داده‌ام که سراغت را نگيرم؛ تو نمي‌خواهي سر و ساماني بگيري، دربه‌در؟! جوان آس و پاسي مثل من، جز يک مشت آه و دشنام و ملامت، چيزي ندارد که بدرقه‌ي راهت کند. دل‌هاي دست‌نخورده‌ي تلاش‌گر ـ همان‌ها که مي‌کوشند عاشق بشوند! ـ زيادند، خوشگلک!
*
راستي، چقدر خوب است که تنها تو هستي و خودش نيست!
شکر خدا، تو فقط يک خاطره‌اي!!!


لینک