شاعرِي ...   

سلام.
*
با توجه به اين که وبلاگ ادبي غزل معاصر، مسابقه‌اي برقرار کرده که امثال ما ـ که اتفاقا به جاي ادبي، بي‌ادبي مي‌نويسيم ـ نمي‌‌‌توانند در آن، عرض اندام کنند ... و با توجه به اين ‌که قريحه‌ي شعري ما اگر شيرش باز بماند و به مصرف نرسد، هرز مي‌رود ... و با توجه به شاعراني‌ که دور و برمان ريخته‌اند و در کمين‌اند تا خطاي شاعرانه‌اي از ما سر بزند و « وا ادبياتا » و « وا غزلا » سر دهند، چند بيت زير را ـ که بخشي از يک غزل ناتمام سه‌ستاره است ـ به صورت پيشنهاد به هر عزيزي که جسارت شرکت در آن رقابت را دارد، با نازل‌ترين بها مي‌فروشيم؛ به قول استادهاي کلاس‌نديده، باشد که ادبيات ميهن‌مان پربارتر گردد:

مردي که روبه‌روي تو سيگار مي‌کشد
حالا به پشت خاطره‌اش، بار مي‌کشد

ليلي که آشکار شد و بدقيافه بود
مجنون قصه، موي ز اِدبار مي‌کشد

گفته قناري‌ام، ولي از اول سحر
مثل کلاغ بي‌ سر و پا، قار مي‌کشد!

خاتون قصه! باکره بوديد سال پيش
اين کودک از شماست که هي جار مي‌کشد؟!

از ماه دي که دلبر جانانه عقد کرد
حافظ کنار ميکده سيگار مي‌کشد ...

***

چطور شده؟ اميدي به شاعر شدن ما هست؟ آخر من به فرمان عزيز، قول داده بودم که تلاش کنم غزلي بگويم!!!
اين، بدترين راه بود براي معرفي آن وبلاگ و مسابقه‌ي جالبش!



لینک