شعر طنز   

به تازگي، اسماعيل اميني - که خود از شعرا و منتقدين فاضل معاصر است - کوشش مفيدي براي گردآوري مجموعه‌اي آبرومند از اشعار طنز پارسي داشته و با نگرش متفاوتي از آناني که پيش از وي در اين راه گامي برداشته‌اند، ثمره‌اي شايسته به جا نهاده است.
گزيده‌ي شعر طنز، که نشر همراه در قطع جيبي و با قيمتي اندک به بازار روانه‌اش کرده، در مقايسه با منبع در دسترس ديگري چون شعر طنز امروز ايران، کاري از سيد ابراهيم نبوي و شهرام شکيبا، نگاهي سخت‌گيرانه‌تر و پسنديده‌تر در گزينش شعرهاي طنز - و نه هجو و هزل و ... – دارد؛ اميني در مقدمه‌ي کتاب چنين مي نويسد:

طنزپردازان مي‌گويند که مي‌توان به همه‌ي ناهنجاري‌ها و تلخي‌ها و ناگواري‌ها خنديد. مي‌توان به آن‌ها خنديد ولي نه براي فراموش کردن يا گريختن يا روي‌گرداني يا دور ريختن آن‌ها، بلکه براي فاصله گرفتن از ناگواري‌ها، تا شناخت منطقي و اشراف بر آن‌ها براي‌مان ميسر گردد و نيز براي اين که اين واقعيت‌هاي تلخ اما ناگزير، با نفوذ در روح و انديشه و عواطف ما، توانمندي و خردورزي ما را مسخر خويش نسازند، آن چنان که در برابر ناملايمات خلع سلاح و تسليم شويم.
*
طنز، مثل پدربزرگ‌هاي فاضل و خوش‌سخن، کلي کنايه و اشاره و ضرب المثل و شواهد شعري در حافظه دارد و وقتي مي‌خندد از چهره‌اش نمي‌شود شوخي و جدي را تشخيص داد ... طنز مي‌خواهد کج‌روي‌ها و لغزش‌ها را بشناساند تا مقدمه‌ي اصلاح آن‌ها را فراهم سازد.
اما هجو که در دانش و قدرت دست کمي از طنز ندارد، عصباني، کم‌حوصله و انتقام‌جو است. مدارا و نصيحت و ميانه‌روي سرش نمي‌شود، حتي بددهن و هتاک و بي‌ادب است.
هزل اهل شوخي و متلک‌پراني و نکته‌پردازي است، اما هدفش انتقام‌گيري از اشخاص نيست. هزل مي‌خواهد همه‌ي پرده‌ها را بالا بزند، همه‌ي پوشيدگي‌ها را عريان کند و همه‌ي مانع‌ها را بردارد. هزل مثل آدم‌هاي فضول است... .
فکاهي نوجوان بازيگوش و کمابيش مودبي است که بانمک و دلنشين حرف مي‌زند، ولي سواد چنداني ندارد... .


و با همين نگاه به طنز، اميني حتي اشعاري از مولانا يا شفيعي کدکني را برگزيده، که به عنوان آثار جدي آنان مطرح‌اند. اما اي کاش او به برخي از شعراي بزرگ پيشين يا معاصر- هم‌چون سعدي، ايرج‌ميرزا، کيومرث صابري فومني، عمران صلاحي و ... – بيشتر مي‌پرداخت. چند شعر از اين مجموعه را با هم مي‌خوانيم، با اين آرزو که نگاه‌هاي بيشتري معطوف تعريف خاص طنز شود و لودگي‌هاي مشهور و رايج را دست فاضل پدربزرگ بشويد!


هر بلايي کز آسمان آيد
گرچه بر ديگري روا باشد

به زمين نارسيده مي‌پرسد
خانه‌ي انوري کجا باشد؟
انوري


طمع خام که « سودي بکنم »
سود و سرمايه به يکبار ببرد

خر، دعا کرد که بارش ببرند
سيل بگرفت، خر و بار ببرد
سعدي


در خانه‌ي من ز نيک و بد چيزي نيست
جز بنگي و پاره‌اي نمد چيزي نيست

از هر چه پزند، نيست غير از سودا
وز هر چه خورند، جز لگد چيزي نيست
عبيد زاکاني


دست‌هاي ما کوتاه بود
و خرماها
بر نخيل
ما دست‌هاي خود را بريديم
و به سوي خرماها
پر
تا
ب
کرديم
خرما
فراوان بر زمين ريخت
ولي ما ديگر
دست
نداشتيم
کيومرث منشي‌زاده


ما شاهد سقوط حقيقت
ما شاهد تلاشي انسان
ما صاحبان واقعه بوديم
چندي به ضجر شعله کشيديم
وينک درون خاطره دوديم

گفتند: رو به اوج روانيم
ديديم سير سوي هبوط است
شعر سپيد نيست، که خوانيش
اين جعبه‌ي سياه سقوط است
محمدرضا شفيعي کدکني


ز حال و روز رفيقي سوال کردم، گفت:
مراد، شکر خدا حاصل است و هستم شاد

براي عرض هنر، بچه‌اش تپق زد و گفت:
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد!
ابوالفضل زرويي نصرآباد


لینک