براي ناز كشيدن !   

بد زندگي‌اي مي‌شود‍، وقتي قرار است پا روي دلت بگذاري و به همه‌‌ي علاقه‌هايت پشت كني … اصلا مصلحت هميشه همه‌ي معادله‌ها را به هم مي‌ريزد؛ مطمئن نيستي كه تا كجا بايد همين‌طور عاقل بماني و دم نزني؛ از آن عاقل‌ بودن‌هايي كه بوي بدش حال خودت را به هم مي‌زند!
نمي‌توانم اين‌جا بمانم و بي‌دغدغه ول بچرخم و به مصلحت‌هاي نكبت (!) زندگي‌ام هم برسم؛ مدت‌هاست با اين خراب‌شده دارم زندگي مي‌كنم؛ نوشته بودم كه اين‌جا دفتر خاطرات من شده، سررسيدم شده، گاهي نااميدي‌هايم را با چرخيدن لابه‌لاي همين سطرها، تبديل به اميد كرده‌ام!
نيستم براي چند هفته؛ نمي‌خواهم باشم و بلرزم! اداي مردهاي قديمي را مي‌خواهم دربياورم و فعلا بزنم به جاده … آينده‌ام را همين چند هفته بايد بسازم، وگرنه بايد بنشينم و به خودم بخندم؛ شما خودتان خوشتان مي‌آيد مسخره‌ي خودتان بشويد؟!
يادتان نرود اين‌جا يكي هست هنوز، كه حتما تاب نمي‌آورد نيايد و سركي نكشد؛ كودك قصه‌ي بيست و يك سال قبل، تصميم گرفته حال خودش را مردانه بگيرد! مي‌خواهد چند وقت روي خودش را جوانمردانه كم كند!
*
برمي‌گردم؛ دعا كنيد ناز و غمزه‌ي دلم را نبينم و نشنوم … راستي كه عجب متني شده براي ناز كشيدن!

لینک