بي بي !   


سلام.
نشد که ننويسم؛ نامردهاي دوست‌داشتني، شب امتحان مجبورمان مي‌کنند که بياييم و روز از نو، ناله از نو ... الان که مي‌نويسم، هول امتحان فردا را دارم و پروژه‌ي وامانده و دل درمانده را ... ولي به جهنم عاشقي پنج ستاره!
*
سيامک مهربان، مطلب زيبايي نوشته که بازي ما را زير سوال مي‌برد!
*
با توجه به وقايع اخير و اصابت تيرآهن شماره ي 32 به سر نگارنده، شعر زير بي هيچ توضيحي تقديم مي‌شود به بي‌بي گرامي‌مان. با تشکر از احمد شاملو، رضا براهني، نغمه ر. ( پديده‌ي شعر معاصر! *)، و عزيزي که سينه‌سوخته يا جاي‌ديگرسوخته بود و با مزخرفاتش در کامنت‌هاي دوستان، دل بي‌قرار ما را به قهقهه‌هايي از سر ناچاري ميهمان کرد!


بي‌بي!
بهار خنده زد و انجمن پکيد!
در خانه‌ي مبارکه هم ر.. حاج اسير!
دست از گمان بدار!
خاکستري‌ست سوژه‌ي ما، قصه ساده گير...

بي‌بي سخن نگفت
چو وبلاگ سابقش
دندان جيغ بر جگر خسته بست و رفت

بي‌بي سخن بگو!
مرغ کچل، جوجه‌ي مرگي فجيع را در انجمن به بيضه نشسته‌ست ...

بي‌بي سخن نگفت
و مانند روزگار
خنديد و مژده داد که:
« وبلاگ پريد »
و رفت!!!



* پي‌نوشت: به خود خدا سوگند، توي غرفه‌اي در نمايشگاه کتاب تابلوي بزرگي زده بودند و عکس خواهرمان هم رويش بود؛ مطلع غزل انتخابي هم چنين بود:
من که تسبيح نبودم، تو مرا چرخاندي ... .


لینک