به خدا قسم!   

نه به خدا قسم ... بچه‌ي باخدا، سربه‌زير، مستعد ... به خدا مثل پسرم دوستش دارم؛ نه براي آن که دو سال است مثل پروانه دور و بر دخترم و خانه‌ي ما مي‌پلکد، ها! چون اصلا مرامش مرام آدم حسابي‌هاست. وقتي با آدم حرف مي‌زند، حس مي‌کني با همه‌ي صداقت و وجودش حرف مي‌زند. همان روز خواستگاري هم که آمدند، خودش نشست و سير تا پياز زندگي‌شان را گفت؛ کيف کردم از صداقتش و جسارتش ... پدر و مادر بي‌سواد املش، صم و بکم نشسته بودند و اين بي‌نوا هي دست و پا مي‌زد و سرخ و سفيد مي‌شد و قول مي‌داد. آخرش خودم براي اين که زياد جوش نزند، گفتم شربت بفرماييد ... که ديدم نفس راحتي کشيد.
منتهي، خوب، حقيقتش را بخواهيد خانواده‌هامان از نظر فرهنگي به هم نمي‌خورند؛ يعني ما مال شمال شهر، با اعيان‌ها و آدم حسابي‌ها رفت و آمد داریم ... آن‌ها دوتاشان معلم‌اند و حاضر نيستند يک خانه براي پسرشان اجاره کنند ... خوب، ما هم ديديم بهتر است براي اين که پسرک بي‌نوا زياد اذيت نشود، قبول نکنيم ... به خدا دوستش دارم ... ولي نمي‌شود؛ دخترم خواستگار زياد دارد؛ مهندس برق، مهندس عمران، همه هم پول‌دار و خانواده‌دار ... از بحث دور افتاديم. چه مي‌گفتم؟! آهان! از مرامش مي‌گفتم که ...

*
از خدا عاجزانه می خواهم هیچ وقت آنقدر پول به من ندهد، که مثل خون جلوی چشم هایم را بگیرد!

لینک