امتحان   

سلام.
*
خدا کند سایه ي اساتيد معظم از سر ما کم نشود ... طرف دو هفته مانده به پايان ترم مي خواهد ميان ترم بگیرد؛ حالا ما مانده ايم و يک دنيا جزوه و تمرين و پروژه و موهاي بي نوايمان که يک در ميان کنده شده اند! خلاصه اين که هر چه وبلاگ توي ذهنمان بود، گشتيم و فرصت نشد کامنت بگذاريم ... فردا متهم مان نکنيد به بي وفايي و غيره! ضمنا ممکن است فعلا اين جا دير به دير آپلود بشود.
آمدم زير ابروي قالب وبلاگ را بردارم و چند لينک از رفقا اضافه کنم، که زير چشمش باد کرد، اين هوا ... [ همين هوايي که مشاهده مي فرماييد! ] سر فرصت مي آيم و درستش مي کنم و لينک حضراتي را که دربست عاشق وبلاگشان هستم، مي گذارم، بعون الله الملک الاعلی!
اين هم تکه اي کوتاه به نام زيگموند کوچک، که سوژه اش از من نیست، ولی خودم دستي به سر و رويش کشيده ام! شاد باشيد و عاشق نشويد اگر توانيد!
*

خانم دکتر، نگاهي به پسرک انداخت که پشت مادرش قايم شده بود و با ترس پلک مي زد. رو کرد به پدر و با خنده اي معنادار چشمکي زد:
- نگران نباشيد. بچه ها توي اين سن از حرکات بزرگترها تقليد مي کنند ... البته شما و خانم هم بهتر است کمي مراعات کنيد، آقاي فرويد! ... واي چه خجالتي! بيا بغلم زيگموند کوچولوي من!
پسر چند لحظه اي مکث کرد و بعد دويد و خودش را انداخت توي بغل خانم دکتر.

لینک