زورباي يوناني   


[ زوربا ] لحظه‌اي ساکت ماند و باز به خنده افتاد. گفت:
ـ تو مي‌داني خدا آدم را چگونه آفريد؟ مي‌داني نخستين کلماتي که اين جانور آدم‌نام خطاب به خدا گفت، چه بود؟
ـ نه. من از کجا بدانم؟ من که آن‌جا نبودم.
زوربا با چشمان شرربار داد زد: ولي من آن‌جا بودم.
ـ پس خودت بگو!
زوربا نيمي تحت تاثير خلسه‌‌اي که به او دست داده بود و نيمي به شوخي و تمسخر شروع به بافتن قصه‌ي افسانه‌آميز آفرينش کرد:
ـ خوب ارباب، گوش کن! يک روز صبح خدا افسرده و پکر از خواب بيدار شد و با خود گفت: « آخر من چه خدايي هستم؟ آدمي‌زادي هم نيست که مرا ثنا بگويد و به نامم سوگند بخورد، يا مرا سرگرم کند. ديگر از اين که مثل يک جغد پير زندگي کنم به تنگ آمده‌ام! » در کف دست خود تف کرد، آستين‌هايش را بالا زد، عينکش را به چشم گذاشت، يک تکه کلوخ برداشت، بر آن آب دهان ريخت، از آن گل ساخت، گل را چنان که بايد ورز آورد، آدمکي از آن ساخت و در جلوي آفتاب گذاشت.
هفت روز بعد، آن را از جلوي آفتاب برداشت. پخته شده بود. خدا نگاهش کرد، به خنده افتاد و با خود گفت: « بر شيطان لعنت! اين که خوکي‌ست ايستاده روي دو پا! اين ابدا آن چيزي که من مي‌خواستم نيست. الحق که افتضاح کردم! »
پس گردن آدمک را گرفت، تيپايي به او زد و گفت: « ياالله! بزن به چاک! ديگر کاري نداري جز اين که بروي و بچه‌خوک‌هايي مثل خودت پس بيندازي. زمين مال تو. برو گم ‌شو! يک، دو، يک، دو، قدم‌رو!
ولي، جان من، آن مخلوق ابدا خوک نبود. کلاه پشمي نرمي بر سر گذاشته، کتي لات‌وار به دوش انداخته، يک شلوار چين‌دار پوشيده بود و چاروقي با منگوله‌هاي قرمز به پا داشت. از اين گذشته، به کمرش خنجر تيزي زده بود ـ که حتما آن را شيطان به او داده بود ـ و روي آن نوشته شده بود: « دخلت را خواهم آورد! »
او آدم بود. خدا دست پيش آورد تا آن آدم را ببوسد، ولي آدم سبيلش را تاب داد و گفت: « برو کنار، پيرمرد، که مي‌خواهم رد بشوم! »


*

اوج مستي در رقص! زورباي يوناني را شايد بتوان با همين عبارت خلاصه کرد ... لااقل محمد قاضي، مترجمي که به خاطر فهم درستش از کتاب‌هايي که ترجمه شان کرده ترجمه‌هايي جاودانه و هميشه نو از آن‌ها ارايه داده، زوربا و روح زوربايي خويش را چنين توصيف مي‌کند.
نيکوس کازانتزاکيس، نويسنده‌ي شاعر طناز فيلسوف آواره (!)، هم انگار زوربا را براي دل خودش نوشته است و گويي زوربا خود اوست! با همه‌ي دربه‌دري‌ها و فلسفه‌ي آوارگي‌اش و لذت‌هاي عجيبش. قصه از زبان يک « ارباب کاغذ سياه‌کن » روايت مي‌شود؛ مردي با تعلق خاطري محکم به تعاليم بودا و با سوالاتي دايمي و اساسي درباره‌ي فلسفه‌ي زيستن، که جابه‌جاي قصه، مثل سرعت‌گيري قوي، خواننده را در جاده‌ي نثر رقصان کازانتزاکيس متوقف مي‌کند و وادار به انديشيدنش مي‌کند! تقدير زوربا را سر راه او قرار مي‌دهد، تا مستي لذت‌ها و پرسش‌هاي بي‌سابقه را به وي بچشاند. پيرمردي بي‌ آرام و قرار، با دلي به بزرگي چند دهه آوارگي خودخواسته و صندوقچه‌ي تجربه‌اي به بزرگي آن همه لذت کوچک و بزرگ؛ زوربا عاشق زن و شراب و جنگ و کار بي‌امان است؛ هيچ چيز چون زن – هر چه از مادينگي چيزي داشته باشد – او را از خودش غافل نمي‌کند؛ او جواني و پيري پر شر و شوري داشته، هرگز پابند زيستن منطقي نبوده ... و نقطه‌ي مقابل او، ارباب؛ راوي پرسش‌گري که بيش از هر چيز، در جستجوي خويشتن و جايگاه خويش در دنياست. بي پرسشي و مقدمه‌اي، همراه مي‌شوند و به دهي که ارباب، يک معدن زغال‌سنگ – بارزترين نماد ثروت! – در آن‌جا اجاره کرده، مي‌روند و زوربا سرکارگر معدن مي‌شود.
به گمان من، هر چه در قصه پيش مي‌رويم، زوربا و ارباب بيش‌تر به هم شبيه مي‌شوند و تاثير زوربا البته بيشتر؛ هر دو براي اولين بار عاشق مي‌شوند و ارباب، طعم نخستين تجربه‌ي واقعي نزديکي جسماني را با بيوه‌زني مي‌چشد ... و زوربا، با همه‌ي شر و شورش، مست که مي‌شود، مي‌رقصد! چنان که گويي اصلا براي رقصيدن و رقصاندن زمين و آسمان به دنيا آمده؛ و چنان که ارباب را نيز به رقص وامي‌دارد، عاشقش مي‌کند و کم‌کم دلش را از هر تعلق خاطري که مانع رقصيدن مستانه باشد، مي‌کند - حتي معدن را بر باد مي‌دهد! ... و حتي معشوقه‌هاي هر دو با فاصله‌ي کمي از هم مي‌ميرند! – مردني که گويي کم از مرگ قديسه‌ها ندارد! ... و اين شايد خصلت ثابت نوشته‌هاي کازنتزاکيس باشد: تقديس بيوه‌زناني فاحشه، که حتما نماد لذت‌هاي انساني – مخصوص انسان! – هستند؛ چه در آخرين وسوسه‌ي مسيح و در قالب مريم مجدليه، چه لابه‌لاي طنز سياه مسيح بازمصلوب و در پوست کاترينا، و چه در زبان زوربا و دل ارباب!
من اگر بخواهم سه کتاب مشهور وي را دسته‌بندي کنم – که البته جسارت مي‌خواهد و خطاست! – آخرين وسوسه‌ي مسيح را در سوي تمايلات آسماني خواهم نهاد و زورباي يوناني را در قطب انساني‌اش ... هرچند، اين محور نامعلوم، به خاطر تکه‌هاي مشترک و عجيب اين قصه‌ها، گويي به دايره‌ي بسته‌اي مي‌ماند که قطب الهي و انساني‌اش بر هم منطبق‌اند!
کسي توي دنيا هست، که هوس رقصي چون رقص زوربا در دلش نيفتاده باشد؟!


لینک