هذیان   

 

هوا بد است ... این را از بوی نم خنده های گم شده می فهمم ... از چروکی که سمج و لجباز روی لبان مادرم نشسته و نمی خواهد برخیزد، حتی به بهانه ی خنده ای به زور ... از عطر لجن زندگی های عاقلانه، از نکبت های عارفانه و عاشقانه ی آن هایی که هیچ وقت درددل نداشته اند و هی دل شان درد گرفته ... از بوی گند دهان محبت آنانی که نوازشم می کنند و دستان نوازش شان زبری ریا دارد ... هوا بد است ... این را صبح زود از نان های سوخته ای فهمیدم که زیر دندان پدرم، شانه هایی مانده و درمانده زیر بار آن همه مصلحت، با صدایی زجرآور فریاد می زدند که نمی خواهند به این سادگی ها هضم بشوند ... هوا بد است ... بوی باران سیاه می آید ... ابرهای لعنتی نفرین، گیسوان عجوزه ی ساحره ی دروغ، همه ی آسمان چشم هایم را گرفته اند ... کلاغ ها مدت هاست فرمانروایان مطلق آسمان گوش هامان شده اند ... گنجشک های عزیز را شکارچی مهربان، با تفنگ زد و انداخت و خود به عرش خدا گریخت تا بیاویزد، مقدس، مقدس ... هوا بد است ... بوی نا، بوی قی، بوی کهنه ی شاش بچه همه جا را گرفته ... صبح، بقال عزیز سر کوچه، که به قول شاعری از آن حاج آقاهاست که چند هزار رکعت نماز از خدا طلب دارند، وقتی به بیچارگی شرم زنی خندید که فقط دویست تومان پنیر می خواست – کدام احمقی گفته خواستن توانستن است ؟! - دندان های زرد و سیاه مسلمانی اش توی گردنم فرو رفتند ... هوا بد است ...فلانی که چشم هایش، چشم های مشکی درشتش – گلوله های آتش سیاه! – خوب قایم باشک بازی را بلد بودند، چشم ها را فروخت به یک پراید صفر و یک خط موبایل نو- 0911 هستند، حتما! – و یک ارباب مهربان ظالم عاشق ... حالا توی کاسه ی چشم هایش، دو عنکبوت سیاه نشسته اند که هر روز صبح با بدبختی، تارهاشان را از جلوی پلک هایم پاک می کنم ... هوا بد است ... نفرین از عاشقی می بارد، از عاقلی، از نیکوکار بودن، از مسلمان بودن، از برادری کردن و خواهری دیدن، از دلخرجی، از دلگردی، از مردی کردن و مردانگی دیدن، از چشم پوشیدن، از درددل گفتن  و درددل شنیدن، از سجاده ها بوی کپک توی هوای ظهر خدا پراکنده می شود ... حیّ علی العادة ! ... هوا بد است ... فرشته ها همه ابلیس های شاخدار شدند، یا عزراییل های شلاق به دست؛ ملایکه استعفا دادند از سکونت در فردوس برین ... آدم هم تازگی ها حوّا را می فریبد، حوّا ابلیس را ! ... هوا بد است ... چهره ات را که می بینم، خنده ی دندان نمای ترحمت که توی صورتم می پاشد، دم دستم چیزی نیست تا بکوبم توی دندان های تیز تملق ات، عزیزکم! ... خنده که می زنی، تازگی ها، عقّم می گیرد بانو! ... هوا بد است ... شب ها همه عینک آفتابی می زنند و زیپ بلوزهاشان را تا روی چشم هاشان بالا می آورند تا کسی بوی بد نفرت شان را حس نکند ... ظهر قشنگ تر بودی، حضرت! تو دیگر چشم هایت را پشت چادرهای اطراق گاه کدام قافله ی عشاق حرفه ای جا گذاشتی، احمق؟! ... هوا بد است ... سگ از آسمان می بارد، نه سنگ! گرگ ها اهلی شده اند ... توی شهر دیوها، همه مرتاض شده اند، از بس روی تشکچه های سیم خاردار، به هم عشق تعارف می کنند! ... هوا بد است ... پنجره نیست ... پنجره مرد ... هوا بد است ... پنجره بد است ... خدا بد است ... تو بد است ... من بد است ... . هذیان ...

لینک