رام کردن زن سرکش   

به: آنتوان چخوف، به خاطر لطفي که هميشه به زن ها داشته!

 

 

 

حالا که احتمالا دکتر رهنما، يا آقاي اکبري – معلم پسر بزرگ عزيزم – در حال قرائت اين نوشته است و شما حتما، گريان و بي حال گوش مي دهيد، من، دکتر اصغر بيات – متخصص روان شناسي از بلژيک، به شماره ي نظام پزشکي 2166161 و به نشاني: يوسف آباد، کوچه ي بهاره، شماره ي 22 – يا زير قطار له شده ام، يا اگر چيزي از تنم باقي مانده، بي هوش توي بيمارستان دولتي افتاده ام و مطمئنا به زودي خواهم مرد ... چون دفترچه ي بيمه ام را تمديد نکرده ام، و فخري هم محال است که مرا توي بيمارستان به درد بخوري بستري کند.

غرضم از اين نوشته هاي فوري و اجباري، نه زور زدن براي تعيين سهم ورثه ام است، نه وقفي و بازگرداندن ديني و وامي ... چيزي برايم نمانده که ببخشم؛ همه چيز به نام فخري است و او و پسرک خُل وضعم، به خوبي و خوشي در نبود من زندگي خواهند کرد.

هدفم، بيان چند نکته و تجربه ي روان شناسانه است، که خود با همه ي وجود درک شان کرده ام و درستي شان را لحظات عمرم تاييد نموده؛ و ناخن خشکي در حق بشريت است، اگر چنين نکاتي ناگفته با من به گور بروند:

 

الف – همسرم، فخري ، در دانشکده هم دوره اي ام بود و طبيعي ست که ما به شکلي کاملا طبيعي، عاشق هم شديم و ازدواجي طبيعي داشتيم و دست تقدير، چنين پسري در دامان مان نهاده؛ از همان ابتدا، نشانه هايي از ناسازگاري و نبود تفاهم در روابط ما به چشم مي خورد، اما افسوس که همان معصوميت مزخرف عجيب توي چهره ي او، چشمانم را به روي حقايق تلخ موجود بست و ... شد آن چه شد.

 

ب – زندگي عاشقانه و ابلهانه ي ما، از همان ابتدا متزلزل بود و خلأهاي عاطفي بسياري در بدنه ي آن ايجاد شد ... ولي من، دکتر روان شناس، با اين خيال باطل که مي توانم با شعارهاي پوچ داخل کتب درسي ام، همسرم را به زندگي ايده آلم متمايل کنم، امتيازات فراواني به او دادم تا شايد به تدريج به زندگي دلگرمش کنم؛ البته، اين روش تا حدي نيز سودمند افتاد و نشانه هايي از جوانه زدن عاطفه هايي نو در زندگي مشترک مان به چشم مي خورد، ولي حيف که اين عاطفه هاي عاقلانه، آن جايي که بايد، جوانه نزد ... يعني، چطور بگويم، بيشتر بين فخري و همسايه ي مفتخور بالايي جوانه زد ... همين باعث شد که من، به فکر روش هاي جديدتري باشم و خوب، طبيعي ست که بايد به فخري اجازه مي دادم فعلا عشقي واقعي را تجربه کند.

 

ب – در همان حين که من، مشغول کشف متدهاي جديدي براي بازسازي زندگي مان بودم، همه ي اموال را به نام فخري کردم، آزادي عمل بيشتري به او دادم تا احساس ناامني نکند، اجازه دادم بيشتر با مردک مفتخور حشر و نشر داشته باشد و ... هفت ماه گذشت و پسر دوم مان هم به دنيا آمد. تا اين جاي قصه، همه چيز کاملا طبيعي بود: زندگي ما، زندگي آن ها، زايمان فخري ... اما نمي دانم چرا پسر دوم، هيچ شباهتي به من نداشت؛ انگار مردک مفتخور بيشتر نسبت به او احساس پدري داشت ... من خوشحال بودم که اين يکي خل و چل از آب درنيامده؛ اما به دنبال کشف اشتباهات احتمالي ام، دريافتم که وظيفه ي همسري  و پدري ام، سنگين تر شده و بايد با تحمل، مردک مفتخور را نيز موقتا به عضويت خانواده مان بپذيرم.

 

ت – افسوس که اين کتاب ها، اين استادهاي بي غيرت که وقيحانه اسم خودشان را روان شناس مي گذارند و مدعي نجات آدمي از عقده هاي روحي و رواني اند، اين جملات مطنطن پررنگ توي کتاب هاي رنگي عکس دار، هرگز دردهاي واقعي ما را نمي شناسند و چاره اي براي درمانش ندارند. تنها راهي که اکنون برايم مانده، آن است که با خودکشي، به فخري و فرزندم – يا فرزندانم – ثابت کنم که همسري عاشق و پدري مهربانم. و به آن مردک مفتخور نيز، با اين روش منطقي و مدني، اخطار مي کنم که پايش را از زندگي ما بيرون بکشد، وگرنه نفرين ابدي ام دامان آلوده اش را خواهد گرفت.

 

ث – زنده باد حقيقت! مرده باد دروغ! مرگ بر مفتخور!

 

زياده عرضي نيست.

دکتر اصغر بيات – داراي بورد تخصصي روانشناسي از S.D.B  بلژيک

تلفن همراه: 0911…

 

لینک