بهانه ...   

بايد ساکت و ساکن ايستاد به احترام بانويي که فارغ از همه‌ي نکبت‌ها و مصلحت‌هاي سياست‌هاي ديني و دين ِ سياسي، نامي زنده و جاويد دارد؛ بايد نشست و شنيد، حرف‌هاي ناگفته‌اي را که گويي طلب ِ همه‌ي تاريخ‌ ِ واقعي‌اند از تاريخ ِ تحريف‌شده، که از بيان ِ بانوي بزرگ ِ خانه‌ي کوچک ِ بزرگتر از همه‌ي تاريخ، اين‌گونه جاودانه و زنده، زنده‌تر از اين همه ثانيه‌ي ستمگر، مثل خون تازه از دل زمين مي‌جوشند ... مثل خون تازه؛ خون تازه‌ي روي ديوارهاي حسود ... ديوارهاي بخيل که چشم ديدن آن همه بلندقامتي را ندارند ... با ردّي گم‌شده، اما وسوسه‌گر ... .

وسوسه‌ي نشستن پشت در چوبي‌ ِ هميشه نيم‌سوخته، هوس گريستن به بهانه‌ي تازگي دوباره‌ي آن همه اشک، بغضي که دوباره به اين دستاويز بازگشته ... توي دلم غوغا به پا کرده‌اند.

خدا کند که تاب بياوري، دل ِ بي‌نوا ... بهانه‌ي وسوسه‌گر ِ کُشنده‌اي پيدا کرده‌اي امشب ... خدا کند که تاب بياوري بي‌نوا!

 

لینک