حديث نفس دات کام !   

سلام.

*

16 مرداد که گذشت، این خانه ی ناله و خنده های با صدا و گریه های زیرکانه یک ساله شد؛ خودم باورم نمی شد که یک سال دوام بیاورم و با این همه ماجرای تلخ و شیرین که از تماشاگرنمایان و پندار شروع شد و به هفت سنگ رسید، هنوز مانده باشم و سری درد بیاورم. امید دارم این دفترچه ی خاطرات عمومی هر روز تازه باشد و مثل صاحبش بوی عادت نگیرد! آرزو بر جوانان عیب نیست!

*

نبودم چند روزی. خیال بلای امتحانات دو هفته ی دیگر را رها کردم و گریختم به ولایت لرستان، به بهانه ی عروسی دختر خاله ی گل و گلاب ... . جایتان خالی، ایمان آوردم که طنز و به ویژه فکاهه نویسی توی کشور ما چندان هم دشوار نیست؛ سوژه از در و دیوار ریخته. کافی ست کشفش کنی و با پررویی پرداختش کنی: حذف مطرب در عروسی و برقرار کردن رقص محلی با ساز و دهلی که صدایش از CD  روی ضبط صوت 4000 وات JVC  دربیاید؛ پیرمردهایی که حتی با موسیقی اصیل تو محشری _ از همه سری هم رقص محلی چوپی خودشان را بر حسب عادت، اما موزون انجام می دهند و ... .

*

شکر خدا از روزی که به برکت نیمه انقلاب مشترک والاحضرت پهلوی ناکام و رفقای انقلابی _ از هر نوع: چپ، راست، اسپری دار، دسته صدفی، پنجه بوکسی، لیبرال اللّهی، چارلز غلامحسینی و ...! _ امتحانات پایان ترممان عقب افتاد، تا همین لحظات متعهد بوده ام که درس بخوانم و هنوز هم فقط بر سر این تعهد هستم! فقط می ماند مختصری دارو برای بیماری مزمن ارثی همه گیر چند قرن اخیر ... که آن هم با دعای خیر یافته خواهد شد. خدا را برای همین لحظات اضطراری آفریده اند!

*

دیشب از اتوبوس که با غرولند پیاده مان کردند برای ماندن تا سرویس یک ساعت بعد، کیفم را روی دوشم انداختم و مست از عصبانیت (!) تند تند قدم برمی داشتم که از در اصلی گاراژ بیرون بزنم ... صدایی عجیب مردانه و با بویی از حسرت  به گوشم رسید که:

 

بیا! اِگـَن آب و هوای تهرون به هیشکی نیسازه...سِـکو چه تِـقِـلی پروردَه، ها! *

 

برگشتم که صاحب این همه لطف را بشناسم؛ مردی تقریباً 40 ساله، سیاه و عجیب لاغر! ترجیح دادم بی تفاوت از مهلکه بگریزم، تا به بحث خانوادگی شان وارد شوم!

 

 

* ترجمه ی مودبانه ی تحت اللفظی اش می شود: بیا! می گن آب و هوای تهرون به هیچ کس نمی سازه ... ببین چه هیکل رشیدی پرورش داده، ها!

لینک