از دفتر خاطرات یک عدد مسوول خدمتگزار   

 

شنبه

 

صبح که از خواب بلند شدیم، بوی سوختگی توی خانه پیچیده بود؛ خواستیم فحش بدهیم به بهجت، دیدیم برای مسوولی مثل ما خوبیت ندارد. نگو که بهجت دوباره ته نیمرو را سوزانده ... پول دادیم به یکی از برادرها که برود از سر کوچه خاویار بگیرد و بیاورد؛ حواس‌مان بود از همان جیبی بدهیم که سود ملک میراث پدری تویش هست.

توی دفتر، مردک رییس دفتر مفت‌خور، دوباره بنای تملق گذاشت که وام بگیرد. پوزه‌اش را به طریقه‌ی انقلابی مالیدیم به خاک. برادر گ هم آمده بود و از کمی عمق استخر خانه‌ی اجاره‌ای شاکی بود؛ دستور اکید صادر کردیم که همین امروز، چند تا از برادرهای سرباز وظیفه بروند و ته استخر را به حد کافی گود کنند ... تازگی‌ها همه جای این مملکت، تنگ و کوچک شده؛ باید فکری کرد برای فراخی.

 برای سخنرانی، نطقی را که صبیّه‌ی شیرین‌زبان‌مان نوشته بود، جا گذاشته بودیم؛ از سخنرانی‌های دو سال پیش تکه‌هایی آوردیم که عمل به تکلیف کرده باشیم. در مجموع روز مزخرف اما پرثوابی بود.

 

 

چهارشنبه

 

بی‌شعور سست‌ایمان! تو که بلد نیستی ریشت را چطور بتراشی که لااقل تهش برای حفظ شریعت و ظاهر چیزی بماند، غلط می‌کنی از من ایراد می‌گیری ... با آن ریش‌های گونیا شده آمده، می‌گوید « حاج‌آقا تذکر شرعی دارم »؛ گفتیم طوری پدرش را دربیاورند که یا فرار کند، یا پناه بیاورد به عرفان - که هر راهی را برود، شکر خدا بی‌خطر است.

بهجت صبح زود دلش درد گرفته بود، نفهمیدیم چطور متن سخنرانی ابتدای کنفرانس مطبوعاتی را تنظیم کردیم. یک چشم‌مان به دل‌پیچه‌ی بهجت بود، یکی به مشغولیات مملکتی ... آخرش رو شد که چند جمله‌ای در بابِ سیاست خارجی به خطا گفته‌ایم؛ گفتیم برادرهای روابط عمومی همه را از اساس تکذیب کنند.

عصر رفتیم در محضر آقا بزرگ. دست‌شان را که بوسیدیم، یک حالتِ معنوی ِ خاصی به ما دست داد که هنوز شیرینی‌اش در کام‌مان هست؛ مخصوصا که با دستِ مبارک سرمان را نوازش دادند و با خنده توی گوش‌مان فرمودند: « پدرسوخته! » ... شکر خدا گویا مزاج‌شان قوی و سالم کار می‌کند و برای همین است که مزاح می‌کنند. یک ساعتی درباره‌ی مسایل کلان کشور حرف زدیم و آقا رهنمودهایی فرمودند؛ ترتیبی داده شد که برای احترام به قانون و مردم و از این حرف‌ها برود به صحن ِ علنی ِ مجلس. هماهنگ کردیم میوه‌ی نوبرانه بیاورند ... کودکِ خردسالِ یکی از گماشته‌ها هم عین الاغ واقعی عرعر می‌کرد و باعث انبساطِ خاطر همه شد؛ آقا هم می‌خندیدند و از سرخوشی حتی آواز خواندند. چند ساعتی حالی خوش داشتیم بحمدالله و المنّـه.

 

 

جمعه

 

ظهر، بعد از اقامه‌ی نماز، چُرتی زدیم. توی خواب مرحوم ابوی - غـَفـَرَهُ الله - آمدند و عصبانی رو کردند به ما که: « بگو خیرات را بیشتر کنند؛ ما این‌جا در عذابیم... ». از خواب پریدم و فوراً از محل اعتبارات ویژه مبالغی دادم. خدا قبول کند.

اوضاع کش‌دار سیاست، روحیه‌ی نازک ما را خراب می‌کند ... باید جنگی به راه انداخت با آن‌طرفی‌ها به بهانه‌ی توهین، یا این طرف خبرسازی و تکذیب و محکوم کردن به راه بیندازیم، محض خنده و هیجان. صبح باید با منزل مشورت کنیم؛ اگر تردیدی بود، استخاره می‌کنیم. هر چه خدای سبحان بخواهد.

 

بعدالتحریر: یکی از نگهبان‌ها آمده بود برای گدایی هزینه‌ی جراحی سرپایی ... دادیم ارشادش کنند تا بفهمد بیت‌المال ملک شخصی نیست.

 

لینک