پخش مستقيم از دوزخ!   

سلام.

*

این جا دوزخ است؛ صدای ندامت!چند روزی‌ست که کنار قلعه‌ی ملک‌الموت و نوچه‌های وفادارش، دارند زقوم امتحانات را به کام‌مان می‌ریزند.

*

عرض شود که غزل-فحش(!)های متن قبلی، نه نشانه‌ای از افتادنم در چاه عاشقی بود، نه متلک انداختن به عاشقان حرفه‌ای - که اکثرا از رفقای حرفه‌ای‌مان هستند!!! حقیقتش عصبانی بودم از دست عزیزکی که همان روزها عجیب بوی گند عشق تلفنی‌اش آزارم می‌داد؛ چنان از عشق سوپرپاکش حرف می‌زد، که داغ کرده بودم ... مدت‌هاست از آدم‌هایی که از سر ترحم عاشق می‌شوند، می‌ترسم ... شما به خاطر چشم‌هایش عفوم کنید!

*

شعری سیاه و شیرین هم از کیسه‌ی عمران صلاحی،  تقدیم به همه ی شما:

 

می زد رکاب،

در کوچه‌ای دوچرخه‌سواری که سر نداشت

مرغی

در باد می‌پرید، ولی بال و پر نداشت

طفلی

از نسل شیرخشک

خون می‌مکید

از مرگ مادرش

طفلک خبر نداشت

مردی نماز وحشت می‌خواند

در حال سجده ماند و سر از خاک برنداشت

توپ و مسلسل و تانک

دیگر اثر نداشت!

 

 

برمی گردم!

لینک