بی‌غيرت ...   

راست می‌گوید، امیر؛ خودم باید مثل بی‌غیرت‌ها برایت شوهری دست و پا کنم. از آن پول‌دارهای مومن و باآبرو، که چشمانش فقط توی چشم‌های تو زل بزند و بس ... .

پریروز، سه بار آمدی؛ هر بار با یک قیافه ... اما چشم‌ها ... هنوز همان دو آتش سیاه!

راست می‌گوید برادرم؛ باید ردت کنم بروی ... داری مغزم را، دلم را مثل خودت پیر می‌کنی، حضرت!

وقت رفتن، کیسه‌ی خاطراتت را هم با خودت ببر ... خواهش می‌کنم!

 

لینک