تبعيد در برزخ‏، با اعمال شاقه   

سلام. اين‌جا برزخ است؛ صداي فرشتگان خبرچين را مي‌شنويد! اوضاع دل خراب است. شده‌ام يك دانش‌جوي استريل پاستوريزه ... سر كلاس مي‌روم؛ تمرين حل مي‌كنم؛ جزوه كپي مي‌زنم؛ رديف اول‏، چشم در چشم سيدنا الاستاذ (!) مي‌نشينم و لبخند ژوكوند مي‌زنم ... ضمنا، در دلم هم تخته‌ي تخته‌ است‏، رفيق نادان ! لطفي كن و پيغام‌هاي رقابت مردانه‌ات را براي نـرّه‌خرهاي متشخصي بفرست، كه اين روزها زياد دور و بر « نامزد بعد از اين »ت مي‌پلكند. اين‌جا يكي نشسته كه مثل عروسك يبوست گرفته‌اش ـ اسكندرم را مي‌گويم، كه خيلي‌هاتان ديده‌ايدش ـ لااقل تا اطلاع ثانوي (!) نه دل دارد، نه ابزار ديگري براي ورزيدن (!) انواع ِ عشق و غيره!

*

خوب، از اين مقدمه‌ي شديدا عاشقانه و خالصانه كه بگذريم و سبك كه شده‌ام، مي‌روم سراغ بحثي كه اين روزها عجيب مشغولم كرده. جشن‌واره‌ي يكم طنز، تجربه‌ي بسيار عالي و عاقبت به خيري (!) به ميزان لازم داشت، اما براي من مايه‌ي نوميدي هم شد؛ گمان نمي‌كردم طنز اين روزگار اين‌قدر بي‌بضاعت باشد كه حتي ما، به عنوان برگزيدگان و نامزدهاي به وصال رسيده يا نارسيده‌ي سكه‌ها، حتي از خواندن آثار خود براي يك‌ديگر عرق شرم بريزيم!

من صاحب فتوا نيستم، اما لااقل مراجع تقليد خوبي براي طنز مي‌شناسم. حس مي‌كنم مشكل پيچيده‌تر از كم‌تجربگي‌هاي نسل ما باشد؛ مايي كه سقّ خنده‌هاي مستانه‌مان را با بيانيه‌هاي نبوي برداشته‌اند و طنزپرداز محبوب خيلي‌ها‌مان، صاعقه‌ي سوگلي 40چراغ شده، و اداي فريضه‌ي خنديدن‌مان هم، تحمل سريال‌هاي 90 قسمتي سيماي مبارك ... اما انگار روزگار با بزرگان ما و هم‌دوره‌اي‌هاشان، كه لااقل توفيق خوانده‌اند و تجربه‌ي هزل و هجو را هم به قدر كافي داشته‌اند، نيز چندان سازگاري ندارد؛ ولي بايد بررسي كرد كه چرا كيومرث صابري فومني ( گل‌ آ‌قا ) ما‌ه‌هاست كه نمي‌نويسد و مرحوم هفته‌نامه‌اش را هم تعطيل كرده و جز نامي از او بالاي سر ماه‌نامهي سابقا پربارش نيست؟ بايد پي‌جو بود كه چرا عمران صلاحي و منوچهر احترامي سال‌هاست معتكف يكي- ‌‌دو صفحه‌ي كوچك‌شان شده‌اند و به « حسني نگو يه دسته گل » قناعت كرده‌اند؟ يا چرا ابوالفضل زرويي نصرآباد ماه‌هاست قلمش را بر زمين گذاشته؟ چرا سيد ابراهيم نبوي، آن سوي آب، به غلام‌بچه‌ي كتك خورده‌ي اخراج شده‌اي مي‌ماند كه با بدني كوفته و صورتي كبود، از خانه‌ي ارباب كه دور شده، صداي دشنام‌هايش بلندتر مي‌شود؟!

غرضم از اين روده‌درازي‌ها، بحث تكراري تقسيم‌بندي طنز و هجو و هزل و فكاهه نيست؛ سوال اين‌جاست كه نكند ذائقه‌ي مردم ما عوض شده، كه خشايار مستوفي و رضا عطاران پرچم‌دار طنز مردمي شده‌اند؟ يا نكند منابع طنز و فكاهه به اقتضاي سياست  روزگار محدود شده؟ يا اصلا نكند ذهن آشفته‌ي من احول شده؟!

خوش‌حال مي‌شوم اگر رفقا و حضرات صاحب‌نظر، اين اباطيل را به بحثي تبديل كنند و نظر بدهند.

*

از كيومرث صابري پرسيده ‌بودند: « چرا هفته‌نامه‌ي‌ گل آقا را منتشر كرديد؟ مگر كارتان جايي گير كرده بود؟! » او هم جواب داده بود كه: « نه! ولي چيزهاي ديگري جاهاي ديگري گير كرده بود! » ... حالا حكايت اين هذيان‌ها هم همان گير كردن‌هاست ... بدبختي اين‌جاست كه نه من آيت الهي‌ام (!)، نه ديگر دوره‌‌‌ي قجر و عين‌الدوله و پسر احمد قهوه‌چي‌ست كه بروم توي حرم شاه عبدالعظيم بست بنشينم، تا جوابي و تفقدي به منـّت‌كشي برسد!

لینک