دست نوازش خدا   

 رفتيم. رفته بودم تا خجالت بكشم. از خودم، از دلم، از خدايم! آن‌جا هر چه ديدم، اميد بود و خوش‌دلي ـ نه دل‌خوشي ... سرزندگي بود و سرخوشي ... ميان آن همه چشم‌هاي شاد و صبور، بين آن همه درد، وامانده‌ي از دل و دنيا درمانده نشست و ديد و بغض‌ها را فروخورد تا مبادا آن‌ها نگاهي ببينند از سر ترحم ... و اصلا مگر كسي كه پيش از مرگ بارش را بسته، دل‌سوزي مي‌خواهد ؟!

رفتيم. نه به جست‌جوي ماتمي پيش‌ساخته (!)، يا براي قناعت به ديدن دردهايي كه شادي‌شان است، براي سكوت در برابر روزگار؛ نه براي دل‌خوش كردن كساني كه سرخوشي ِ سرافرازي مقابل خويش و خداي خويش توي چشم‌هاي روشن‌شان، روزگار ِ سياه را شرمنده مي‌كند ... رفتيم تا ببينيم؛ ببينيم و ببينيم و دست از ناله‌هاي به قصد قربت (!) برداريم.

ديروز ظهر، ميان نماز شتاب‌زده‌، روي روزنامه‌ي پاره‌ و زمين شيب‌دار پارك ساعي، باد كه به صورتم مي‌خورد ياد تجربه‌ي عجيب آن آلاچيق افتادم. شايد بعد از سال‌ها دست نوازش خدا ... .

لینک